واژه نامه‌ی زندگی

آگوست 17, 2009 با atashoney

کودکی: میل به بازی
جوانی: میل به زیستن
میانسالی: میل به ماندن
کهنسالی: میل به رفتن
پی نوشت: به درستی می‌گویند دل باید جوان باشد.

توییتر چیست؟

آگوست 15, 2009 با atashoney

بعد از انتخابات، یکی از سؤالهایی که دوستان و آشنایان از من می‌پرسیدند این بود که توییتر چیه؟ با اون موج تبلیغاتی که رسانه‌های خارج از کشور (به طور مشخص بی‌بی‌سی و سی‌ان‌ان) و بعد هم رسانه‌های داخل کشور در مورد این وب‌سایت راه انداختند و بازتابهای داخلیش هنوز هم ادامه دارد؛ طبیعی بود که کسانی که کمتر با دنیای اینترنت آشنا هستند نسبت به این پدیده کنجکاو شوند و در ذهن خود چیز عجیب و غریبی برای آن بسازند. اینجا هم من نمی‌خواهم جواب این سؤال را بدهم؛ زیرا کسی که این مطلب را می‌خواند حتمن می‌داند توییتر چیست. می‌خواهم دیدگاه خودم را نسبت به این پدیده بیان کنم.
به نظر من، توییتر ادامه‌ی روند سهل‌انگاری نسبت به پدیده‌ها  در دنیای مدرن است. در حقیقت همانطور که امروز میبینیم پدیده‌ای مانند Fast food اینهمه فراگیر شده؛ باید انتظار داشته باشیم در آینده‌ای نه چندان دور توییتر هم جای خود را در میان عوام باز کند. شبیه همین اتفاق، در مورد رمان و داستان کوتاه هم افتاده و حالا کمتر کسی حوصله‌ی خواندن شاهکارهایی مانند برادران کارامازوف یا در جستجوی زمان از دست رفته را دارد. می‌شود گفت این از مقتضیات زمانه است و اگرمقتضیات زمانه! را در نظر بگیریم امثال من باید وبلاگ‌نویسی را رها کنند و خود را با میکرووبلاگ‌نویسی تطبیق دهند.
نکته‌ی دیگر: نه آنکه من موافق زیاد‌گویی و پیچیده نوشتن باشم و محدودیت 140 کاراکتری توییتر را از این زاویه برنتابم و برعکس؛ خود از شیفته‌گان مینی‌مالیسم هستم (قبلن درباره‌ی آن نوشته‌ام) اما نکته در همان سوءتعبیریست که گاه در مورد مینی‌مالیسم اتفاق می‌افتد و آن را برابر ساده‌انگاری و نه ساده‌سازی می‌پندارند. با نگاهی به نوشته‌های کسانی که توییت می‌کنند متوجه می‌شویم که آنها هایکو نمی‌نویسند و هدفشان این است که مطالب خود را هرچه کوتاه‌تر کنند و حسم این است که این تب ساده‌انگاری و نوشتن شلخته‌وار ما را از عمق به سطح خواهد آورد. البته انتظار من این نیست و نباید باشد که توییترها هایکو بنویسند اما معتقدم باید حد و حدودی برای ساده دیدن و ساده نوشتن قائل بود و نمی‌توان به بهانه‌ی ساختن دنیای عاری از پیچیدگی و ارتباط هرچه بیشتر با عوام، تسلیم موج قوی سهل‌انگاری شد.
اشکال دیگر توییتر؛ غلبه‌ی صنعت تبلیغات بر هدف اصلی راه‌اندازی چنین سایتی است و به این ترتیب بار دیگر حاشیه بر متن غلبه می‌کند. با کمی فعالیت در این سایت، با انبوهی از تقاضاهایی مواجه می‌شوید که هدف نهاییشان ترغیب شما به خرید است و در جایی که مطالب عمیق و اثرگذار کمتر یافت می‌شود تاثیر این تبلیغات بیشتر خواهد بود.
سخن آخر: آیا موج جدید از ما که سر جای خود ایستاده‌ایم خواهد گذشت؟

درباره الی

جولای 18, 2009 با atashoney

درباره الی را دیدم (راستی اینهمه به ما می‌گویند از “ی” اضافه استفاده کنید چرا نمی‌نویسند درباره‌ی الی؟)؛ البته فیلم خوبی بود اما همچنان “وقتی همه خوابیم” را با توجه به تئوری مؤلف بهترین فیلم سال می‌دانم. اینکه درباره الی را شاهکار نمی‌دانم شاید به خاطر بزرگنماییهای طرفداران افراطی فیلم باشد و یا به خاطر یادداشت پرویز نوری که آن را بی‌شباهت به فیلم “حادثه” آنتونیونی ندانسته. یادم هست در ایام نوروز یکی از کسانی که تازه به وادی هنر وارد شده آنچنان از فیلم تعریف کرد که ناخودآگاه منتظر یک فیلم عجیب و غریب بودم. در مقابل، انقدر ایرادات بنی‌اسرائیلی از “وقتی همه خوابیم” گرفتند که انگار نه انگار فیلمساز مولفی به نام بهرام بیضایی پشت آن بوده. گاهی فکر می‌کردم آیا ایرادگیران به فیلم بیضایی، فیلمهای قبلی بیضایی را دیده‌اند؟ آیا کدها و نشانه‌های خاص او را می‌شناسند؟ این نکته‌ی مهمی است که منتقدان تازه از راه رسیده‌ی ما فراموش می‌کنند. در واقع، برای اظهار نظر در مورد یک فیلم جدی و مهم، باید آن را در چارچوب یک کل در نظر گرفت که تمامی آثار پیشین کارگردان در این کل قرار می‌گیرد. اینگونه است که می‌توان به درکی عمیق از فلسفه‌ی فکری و هنری یک اثر رسید. اتفاقن مهمترین نکته‌ی “درباره الی” را تلاش فرهادی جهت تثبیت سبک نویی از کارگردانی در سینمای ایران می‌دانم؛ و البته جای خوشحالیست که این فیلم بهتر از “چهارشنبه سوری” درآمده اما فرهادی در آغاز راه است. عمق دادن به مسائل بسیار مهم فردی، اجتماعی و اخلاقی و پنهان کردن این مسائل مهم زیر پوسته‌ی داستان اصلی فیلم از نکات مثبت این سبک است. در این نوشته نمی‌خواهم وارد ریزه‌کاریهای داستان بشوم و آن را موکول میکنم به دیدن مجدد فیلم (اگر شد)؛ اما به عنوان نمونه اشاره می‌کنم به رابطه‌ی پیچیده‌ی سپیده و احمد و اشاره‌ی ظریف به ذهنیت مانی حقیقی (نام شخصیت فیلم را یادم رفته). صحبتم در اینجا این است که اگر هم “درباره الی” فیلم ویژه‌ای باشد (که هست) به خاطر همین سبک و این نکات زیرپوستیست؛ وگرنه اینکه آن را نمونه‌ی یک فیلم خوب بدنه و پاپ بنامیم و بخواهیم از آن الگویی برای سینمای ملی بسازیم انحرافی بزرگ در شناختن ارزشهای اصلی فیلم است. من البته خوشحال می‌شوم اگر “درباره الی” زیاد بفروشد اما نمی‌توانم از این نگران نباشم که غوره‌های مویز نشده، زیر پرچم این فیلم به ساخت آثار تکراری و خسته‌کننده بپردازند و ارزشهای فیلم‌ساز صاحب سبکی به نام فرهادی و سبک شخصی (با تاکید) او فراموش شود؛ اتفاقی که در مورد عباس کیارستمی افتاد و حرکتهای ابتر مقلدان؛ مستمسکی به ایرادگیران داد تا بر هنرمند بزرگ سینمای ایران بتازند.

آینه

ژوئن 30, 2009 با atashoney

به این فکر می‌کنم که چرا آدمها دوست ندارند از نقطه‌های مبهم و یا تاریک خودشان که به هرحال جزئی از زنده‌گیشان است بگویند یا بنویسند؟ در حالی که هرکسی جنبه های مبهم هم دارد و خود بهتر از هر کس می‌داند. من خودم را می‌گویم. همین‌جا که شاید کسی من را نشناسد فرار می‌کنم از اینکه جنبه های تاریک ذهن و زنده‌گی خودم را که دانستنش گاه می‌تواند جالب باشد بنویسم. وبلاگهای دیگر را هم که می‌بینم همینطورند. البته تک و توک هستند کسانی که خیلی روراست هر چیز که از ذهنشان می‌گذرد را می‌نویسند. این هم که می‌نویسم نقاط مبهم یا تاریک نه اینکه منظورم گناه عجیب و غریبی باشد؛ منظورم چیزیست که مثلن با اخلاق عرف در تضاد باشد یا نوعی هنجارشکنی در آن یافت شود.خلاصه من خودم که دچار خودسانسوری هستم. پس اینها که از ذهن می‌گذرند کجا می‌روند؟ نکند عقده‌ای شوند و یک روز گریبانم را بگیرند!

پس از انتخابات

ژوئن 24, 2009 با atashoney

یادم هست که یک بار محمدرضا خاتمی در دانشگاه صحبت می‌کرد و در پاسخ به یکی از دانشجویان که گفت چرا حقیقت را نمی‌گویید؟ گفت: چه بگویم؟ همه‌ی شما حقیقت را می‌دانید. با اتفاقات اخیر فکر می‌کنم حتا آدمهای غیرسیاسی هم اشکالات نظام سیاسی ایران را متوجه شده‌اند. بنابراین قصد نوشتن مطلب در این‌باره را ندارم.
اما نمی‌توانم از رفتار زشت و تهوع‌آور صدا و سیما که حداقل نیمی از جمعیت ایران را نادیده می‌گیرد حرفی نزنم. همه دیدیم صدا و سیما که باید رسانه‌ی ملی باشد؛ دربست در اختیار جناح حاکم قرار گرفته و کاملن یکسویه و بدون ذره‌ای انصاف، فضا را بر کوچکترین انتقادی بسته است. از خود سوال می‌کنم عقلای نظام از این یک‌جانبه نگری و انباشت انتقادات مردم و کارشناسان چه نتیجه‌ای انتظار دارند؟ آیا به جز رواج شایعه و گرایش مردم به رسانه‌های خارج از کشور حاصلی برایشان دارد؟
نکته‌ی دیگر ایجاد محدودیت برای کانالهای معتبر اطلاع‌رسانی نظیر سایت‌های رسمی مهندس موسوی و روزنامه‌ی ایشان است. اگر نظام ما اینهمه ظرفیت دارد که در تلویزیون می‌توان به آقایان هاشمی رفسنجانی و ناطق نوری و خاتمی تهمت زد آیا حرفهای آقای موسوی را که دائم از توجه به خط امام و اسلام می‌گوید نمی‌توان تحمل کرد؟ و آیا با این کارها و بازداشت‌های فله‌ای شخصیت‌های نظام؛ راه را برای سوءاستفاده کنندگان هموارتر نکرده‌اید؟ امیدوارم در فضای آرامتر فکری برای این کارهای شتاب‌زده (که به نظر من زیانهای فراوانی داشت) بشود.

تیر خلاص

ژوئن 9, 2009 با atashoney

اگر بخواهیم انصاف را رعایت کنیم محسن رضایی در مقابل احمدی نژاد بهترین عملکرد را داشت. او به خوبی از دامهایی که احمدی نژاد برایش پهن میکرد فرار میکرد و ضربه های اساسی به احمدی نژاد زد.
البته از حق هم نباید بگذریم که میرحسین موسوی بدشانسی آورد که بعد از 20 سال در اولین حضور جدی در صدا و سیما در برابر احمدی نژادی قرار گرفت که بازیگر قهاری است و میرحسین باورش نمی‌شد که احمدی نژاد اینگونه بحث را به صحنه ی نقد 24 سال گذشته‌ی نظام تبدیل کند. میرحسین موسوی که تا کنون در فرهنگستان هنر در فضایی ملایم و آرام کار می‌کرد به یکباره با موجی از انرژی منفی و حرفهای بی‌ربط و سفسطه‌آمیز احمدی‌نژاد روبرو شد. بهت و حیرت موسوی در آن مناظره کاملن مشخص بود. اما هرچه بود او نتوانست بحث را به خوبی اداره کند و عملکرد افتضاح اقتصادی احمدی‌نژاد را نقد کند.
در مقابل، محسن رضایی درست روبروی احمدی‌نژاد با خونسردی تمام نشست و با شجاعت، اشکالات مدیریتی و حتی شخصیتی او را به مردم گوشزد کرد. صحنه‌ی آخر این مناظره که محسن رضایی به احمدی نژاد گفت: یکی از اشکالات شما این است که فکر می‌کنی همه چیز را می‌فهمی و بقیه از شما کمتر می‌فهمند (قریب به مضمون)و اگر شما 4 سال دیگر رئیس جمهور باشی امنیت ملی ایران به خطر جدی می‌افتد  تیر خلاصی بود به شبه مدیریت 4 سال گذشته که کار کشور را به اینجا رساند.
دو نکته‌ی دیگر؛ یکی اینکه حرکت صدا و سیما در دادن وقت اضافه به احمدی نژاد آنهم در روز چهارشنبه (یعنی پس از گفتگوی موسوی با حیدری) بسیار ناجوانمردانه است؛ چون احمدی‌نژاد به افراد بسیاری تهمت زد و صدا و سیما به آنها اجازه‌ی دفاع از خود را نداد. نکته‌ی دیگر اینکه من هنوز به میرحسین موسوی رای می‌دهم؛ اما نه از سر تعصب. اولن که موسوی را در عرصه‌ی فرهنگ و هنر بسیار موفقتر می‌دانم و دیگر اینکه سیاستهای رضایی دست راستی است و همانطور که قبلن گفتم من سوسیال دموکراسی را بیشتر می‌پسندم.

خیال

ژوئن 7, 2009 با atashoney

کمی از موضوع انتخابات  بگذریم.
یک وقتایی یه چیزهایی هست که آدم نمیتونه به کسی بگه. اصلن قابل گفتن یا قابل نوشتن نیست. یه چیزهایی که حتی ممکنه به قول صادق هدایت مثل خوره روحت رو بخوره. اینکه میگم قابل گفتن نیست برای اینکه حتی اگه  سعی کنی بگی خراب میکنی؛باز اونی که میخواستی بگی رو نمیرسونی؛ گند میزنی و اوضاع خرابتر میشه. حتی ممکنه دل یکی رو بشکونی. معمولن وقتی یه همچین چیزهایی تو ذهنت هست به این فکر میکنی که اگه دنیا اینجوری نبود و اونجوری که تو دوست داری بود چی میشد؟ گاهی خیالت پرواز میکنه؛ اما خب که چی؟ فقط حالت رو بدتر میکنه. روز به روز بدتر. من البته خیالهام رو دوست دارم و با خیالهام زندگی میکنم. اما خب، پام که میرسه به زمین حالم بد میشه. یعنی باید به خیال بسنده کنیم؟

چرا رای میدهم؟ چرا میرحسین موسوی؟ – 2

ژوئن 3, 2009 با atashoney

از نگاه دل

میگویند احساساتی نباش و احساساتی ننویس. اما من گاهی احساساتیم و نه مگر احساسات بخشی از وجود ماست؟
گاهی برخی را می‌بینیم و فکر می‌کنیم قیافه‌ی آنکس را که دیده‌ایم چه آشناست. گویی سالهاست او را می‌شناسیم و در برخی موارد گویا سالها با هم بوده‌ایم. نگاهش، حرکات و سکناتش برایمان با معنی است. در چنین موقعیتی بعضی‌ها می‌گویند در زندگیهای گذشته با هم بوده‌اید و خاطراتی (خوش یا ناخوش) از آن زمان در ناخودآگاه مانده. نمی‌دانم، ولی حس می‌کنم میرحسین موسوی را قبلن جایی دیده‌ام و از او خاطراتی دارم، خاطرات خوب؛ خیلی خوب. رابطه‌مان را صمیمی حس می‌کنم و نگاه دوستانه‌اش معنایی جز لطف و مهربانی ندارد.
گاهی با کسی روبرو می‌شویم و در همان نگاه اول نسبت به او احساسی پیدا می‌کنیم؛ خوب یا بد. این احساس، حتی در رفتارمان نسبت به او تاثیر دارد. پیش‌داوری نیست؛ یک چیزیست که انگار دست خودمان نیست. بعضی‌ها می‌گویند طرف انرژی مثبت یا منفی دارد. من میرحسین موسوی را که می‌بینم حس خوبی دارم؛ همان حسی که از دیدن و مصاحبت با خاتمی پیدا می‌کنم. گویا میرحسین، موجی از انرژی مثبت را روانه می‌کند.
میرحسین موسوی برای من یادآور روزهای عجیبیست که گذراندیم. دوران جنگ. آن روزگار، سختی‌ها و مشکلات فراوان داشت و در کنارش مفاهیمی ارزشمند که این روزها رنگ باخته است. هنوز هم وقتی از تلویزیون چهره‌ی آن پیرزن را می‌بینم که اندک دارایی خود را که گاه شامل یک شیشه ترشی بود به جبهه‌ها می‌فرستد، اشک در چشمانم جمع می‌شود. هنوز هم که به یاد آن احساسات پاک جوانان می‌افتم آه می‌کشم. یک بار همسرم شوخی یا جدی گفت: شانس آوردیم که جنگ تمام شد وگرنه حالا در جبهه بودی. نمی‌دانم؛ اما راست آن است که نمی‌توانم آن فضا را فراموش کنم؛ چه کنم که احساساتیم. علی‌رغم سختیهایش، دوران زیبایی بود. از پسرها و دخترهای بی‌خیال خبری نبود. داروی توهم‌زا نبود، شیشه نبود، کرک نبود و …. یا اگر بود نگران‌کننده نبود. وجه غالب نبود. آدمها برای خودشان، آرمانی داشتند. انسانها کرامت داشتند و میوه‌فروش هنگام میوه فروختن به قیافه‌ات کاری نداشت؛ دقت نمی‌کرد که دکتری یا مهندس! مادیات اینقدر پررنگ نبود و ضدارزشهایی مانند دروغ، تهمت، ریاکاری و … به اندازه‌ی امروز نبود و به نظرم یه چیزی؛ یک انرژی خاص در مهندس موسوی بود که بر فضای کلی آن زمان تاثیر داشت. همینکه تقریبن هیچ‌کس از او بد نمی‌گوید نشان می‌دهد که یک فرقی داشت. بگذریم؛ مثل مادربزرگها حرف نزنم؛ فقط می‌خواستم بگویم چرا حس خوبی نسبت به آن دوران دارم و البته این حس خیلی شخصی است.

از نگاه عقل

اول آنکه مهندس موسوی سابقه‌ی خوب اجرایی دارد. او در سالهای نخست وزیری (که عملن مهمترین پست اجرایی کشور بود) با وجود مشکلات فراوان کشور را به خوبی اداره کرد. سالهایی که هنوز نظام درست و حسابی شکل نگرفته بود و به عبارتی ثبات نداشتیم؛ جنگ به ما تحمیل شده بود؛ در تحریم کامل قرار داشتیم؛ وضعیت قومیت‌ها نابسامان بود؛ قیمت نفت (که عامل مهمی در اقتصاد ماست) پایین بود و … اما علی‌رغم این دشواریها مهندس موسوی، هرچند با اعمال سیاستهای انقباضی، اقتصاد را سرپا نگه داشت و نرخ تورم در پایین‌ترین سطح ممکن قرار داشت.
دوم از نظر فرهنگی: بسیاری از اهالی فرهنگ، دوره‌ی ایشان را یکی از درخشانترین دوره‌های فرهنگی، هنری پس از انقلاب می‌دانند. در این دوران، به لطف وزارت حکیمانه‌ی سید محمد خاتمی آثاری ماندگار به خصوص در زمینه‌ی سینما خلق شد و هنرمندان بزرگی نظیر عباس کیارستمی، محسن مخملباف، داریوش مهرجویی، امیر نادری، ناصر تقوایی و … به ساخت فیلمهای ارزشمند ادامه دادند و نام ایران را در جهان پرآوازه نمودند. عملکرد موفق میرحسین موسوی و سید محمد خاتمی، جز در سایه‌ی تفاهم و توافق فکری این دو ممکن نبود و این دو بارها نزدیکی فکری خود را ثابت کرده‌اند.
سوم: با اعلام برنامه‌ها و با توجه به سخنرانیهای مختلف مهندس موسوی مشخص است که ایشان دید عمیقی نسبت به مسائل دارند و مشکلات کشور را ریشه‌ای بررسی می‌کنند. متاسفانه جریانات متعددی در ایران قابل مشاهده هستند که به مسائل نگاه سطحی دارند و با ارائه‌ی راه حل‌های مقطعی، آینده را فدای وضع کنونی می‌کنند و یا از آنچه در بطن جامعه در حال اتفاق است غافل می‌شوند و به ظواهر می‌پردازند. در حوزه‌ی اقتصادی اعلام طرحهایی نظیر ارائه‌ی وجه نقدی ماهانه به شهروندان و یا ارسال وجه نقد در پاسخ به نامه‌هایی که مردم مشکلاتشان را با مسوولان در میان می‌گذارند از آن جمله هستند. مهندس موسوی البته منکر لزوم توجه به آسیب پذیران نیست ولی آنجه باعث نگرانی می‌شود آن است که نگاه بلند مدت به مسائل وجود ندارد و توجه به این مشکلات روزمره مسؤولان را از توجه به ریشه‌ها باز داشته است. در حوزه‌ی فرهنگی نیز همین نگاه‌ها قابل ردیابی است.  همچنین مهندس موسوی برنامه‌های خود را با توجه به شرایط موجود جامعه ترسیم می‌کند و از خیالبافی و ارائه‌ی دیدگاههای تخیلی و وعده‌های دروغین به شدت اجتناب می‌کند.
چهارم: مهندس موسوی، حمایت و پشتیبانی عملی جمع کثیری از نخبگان و کارشناسان کشور را به همراه خود دارد. هرچند هیاهوی برخی در زمینه‌ی بکارگیری کارشناسان و توانایی کار تیمی بیشتر است اما مهندس موسوی و یاران انبوهش بدون هیاهو به کار خود که همان برنامه‌ریزی و اجرای با برنامه در شرایط مختلف است می‌پردازند. نگاهی به لیست احزاب، جمعیتها، دانشگاهیان، هنرمندان، صنعتگران و … که او را حمایت می‌کنند این پتانسیل عظیم را نشان می‌دهد. با توجه به این پتانسیل قوی و توانایی مهندس موسوی در بالفعل کردن این نیرو و عزم ملی این نیروها، دولت ایشان در تمامی زمینه‌ها نظیر: اقتصاد، فرهنگ، سیاست خارجی، فن‌آوری، صنعت، آموزش و پرورش و … یکی از قدرتمندترین دولتهای پس از انقلاب خواهد بود.
پنجم: از نظر شخصی من یک سوسیال دموکراتم و به نظرم میرحسین موسوی مناسبترین انتخاب از این نگاه است. البته برخی سوسیال دموکراسی را به اشتباه سوسیالیسم و دموکراسی را نیز به اشتباه لیبرالیسم می‌دانند. هنگامی که از سوسیال دموکراسی صحبت می‌کنیم آنچنان خرده می‌گیرند که گویا ما از دموکراسی بویی نبرده‌ایم. فارغ از این بحث که مجال دیگری می‌طلبد باید گفت افزایش فاصله‌ی طبقاتی در ایران بیداد می‌کند و این موضوع عواقب تلخ اجتماعی، اخلاقی خواهد داشت. اگر جامعه را به سه قسمت طبقات بالادست، متوسط و فرودست تقسیم کنیم مشاهده می‌کنیم که به مرور از تعداد افراد درون طبقه متوسط کاسته می‌شود و در مقابل، به تعداد افراد طبقه‌ی فرودست (با شدت بسیار زیاد) و طبقه‌ی بالادست (بسیار کم) اضافه می‌شود. حقیقت آن است که ادامه‌ی این روند بسیار نگران‌کننده است چرا که پیشرفت همه‌جانبه‌ی کشور در گرو رضایت طبقه‌ی متوسط است و هرچه جامعه‌ای طبقه‌ی متوسط قوی‌تری داشته باشد دموکرات‌تر است. همانطور که گفتم این موضوع در تمام زمینه‌ها از جمله اخلاق عمومی و خصوصی تاثیرگذار است و به خوبی می‌بینیم که در این سالها بداخلاق‌تر شده‌ایم. برای اثبات این امر کار سختی در پیش نداریم و کافیست تجربه‌های روزانه‌ی خود را در کوچه و خیابان (یا در محل کار و گاه در منزل) به یاد آورید. توجه مهندس موسوی به این مساله و تاکید مکرر ایشان بر فقیرتر شدن مردم و کوچکتر شدن سفره‌ها فقط به مسائل اقتصادی مربوط نیست و همانطور که بارها اعلام کرده‌اند این موضوع وضع کلی جامعه را در حال حاضر نگران کننده کرده است. همچنین توجه ایشان به مبانی دموکراسی نظیر آزادی بیان (ایشان نخستین کسی بود که اصطلاح توقیف فله‌ای مطبوعات را به کار برد و آن را محکوم کرد) ، حقوق شهروندی (بیانیه‌ی حقوق شهروندی ایشان اعلام شده)، کرامت انسانی و حریم خصوصی بر کسی پوشیده نیست.
ششم: در مورد مساله‌ی حقوق زنان که قشر مهمی از جامعه را تشکیل می‌دهند و از نظر تاریخی در کشور ما با مشکلات و موانع بسیار روبرو بوده‌اند دیدگاههای ایشان بسیار روشن است و از همه مهمتر آنکه خانم زهرا رهنورد (شخصیت مستقل فرهنگی، اجتماعی) ایشان را همراهی می‌کند. با نگاهی به روابط این دو به خوبی آشکار است که احترام میرحسین موسوی به حقوق زنان، مساله‌ای سیاسی نیست و ایشان ذاتا به این امر معتقدند و در زندگی شخصی خود نیز آن را ثابت نموده‌اند. سخنان منطقی و مستدل خانم رهنورد که از یک سو به شرایط جامعه نگاه می‌کند و از سوی دیگر شرایط مطلوب را مورد توجه قرار می‌دهد زنان را به آینده‌ای روشن‌تر امیدوار ساخته است.
هفتم: صداقت. صداقتی که در رفتار مهندس موسوی موج می‌زند لازم به هیچ توضیحی نیست و البته دلیل بسیار مهمی برای من است. او را به راستی به فکر جامعه می‌دانم و این خواست صادقانه‌ی او در کنار توانایی اجرائیش مهمترین دلیل من برای انتخاب اوست.
تمام اینها و البته دلایل دیگری که احتمالن یادم رفته باعث می‌شود در رای دادن به میرحسین موسوی تردید نکنم.

چرا رای میدهم؟ چرا میرحسین موسوی؟ – 1

می 27, 2009 با atashoney

پیش از آنکه دلایلم را برای حمایت از میرحسین موسوی بگویم لازم است بنویسم چرا رای می‌دهم؟ مخاطبان پاسخ به این سوال چند گروه هستند که با رای دادن مخالفند:

- گروه اول، تحریمیها هستند که معتقدند با تحریم انتخابات، یک عمل سیاسی تاثیرگذار انجام می‌دهند. در مورد اینها ترجیح میدهم از برهان خلف استفاده کنم. در واقع اگر از آنها بپرسید چرا رای نمی‌دهید؟ استدلالهای خنده‌داری تحویل می‌گیرید. همین امروز در فیس‌بوک خواندم: “تصور کنید فقط 10 تا 15 درصد از واجدین شرایط در انتخابات شرکت کنند، …”. اشکال همینجاست که آنها در تصورات و فکر و خیال خود زندگی می‌کنند و می‌اندیشند مردم مانند آنها فکر می‌کنند. تصویر مناسبی از جامعه‌ی ایران ندارند و افکار خود و اطرافیانشان را عمومیت می‌دهند. از آنجا که در این سالها خود تحریمیها فهمیده‌اند که این کار عملی نیست تعداد آنها به خصوص در این انتخابات کاهش یافته و بخش یزرگی از آنها به رهبری دفتر تحکیم وحدت به حامیان آقای کروبی پیوسته‌اند و آقای کروبی هم با وعده‌های تخیلی مانند برقراری رابطه با امریکا و برخی کارهای عجیب مانند دیدار با ساسی‌مانکن، آنها را جذب کرده است. با نگاهی گذرا به سایت بالاترین، این جهت‌گیری کاملن مشخص است و گردانندگان پشت پرده‌ی این سایت که تا دو سه هفته پیش جهت‌گیری کلی را بر تحریم قرار داده بودند این روزها به شدت به نفع کروبی تبلیغ می‌کنند. البته از آن جهت که این دوستان، خود پی به ضعف استدلال خود برده‌اند و رای دادن آنها به افزایش احتمال رای نیاوردن مجدد آقای احمدی‌نژاد کمک می‌کند، جای خوشحالیست.

- گروه دوم کسانی هستند که معتقدند سیاست چیز کثیفی است و وارد این پدیده‌ی زشت نمی‌شوند. گویا اینها یک‌سره با معنویات و از ما بهتران سروکار دارند و حتمن ماها که رای می‌دهیم و گاهی اظهارنظر سیاسی می‌کنیم خود را به طور کامل آلوده‌ی مسائل دنیوی کرده‌ایم. به این دوستان (که با آنها نسبت به گروههای دیگر کمتر مشکل دارم) باید گفت اتفاقن خیلی از ما هم از مادی شدن جامعه یا به قول مهندس موسوی فضای منفعت‌طلبانه و کاسبکارانه‌ی این روزها دل خوشی نداریم. و درست همینجاست که رای دادن اهمیت پیدا می‌کند، چرا که اگر امکانات اولیه برای فکرکردن و آسودن فراهم نباشد چه جایی برای معنویت باقی می‌ماند؟ وقتی کتاب‌های با‌ارزش اجازه‌ی چاپ نگیرند، فیلمهای خوب مجوز نمایش نگیرند، موسیقی فاخر به حاشیه کشیده شود طبیعی است که ابتذال فرهنگی جامعه را فرا می‌گیرد. فیلم‌های پرفروش را مرور کنید: چارچنگولی!، خواستگار محترم! و البته اخراجی‌ها 2! دوستان، می‌بینید که به همین سادگی عادت می‌کنیم. کم‌کم فراموش می‌کنیم که ما مولوی داشتیم، حافظ می‌خواندیم، یادمان خواهد رفت شجریان کیست، بنان که بود؟ و … بنابراین اگر به اینها علاقه دارید بدانید که تنها با آزادی بیان و توجه به فرهنگ و هنر اصیل به جامعه‌ای سالم که ما را از مادیات صرف دور می‌کند دست خواهیم یافت. برعکس در یک فضای بسته جایی برای اندیشه و هنر آزاد باقی نخواهد ماند. از آنجا که دولت نقش مهمی در این میان دارد، انتخاب رییس جمهوری که درک مناسبی از این مسائل دارد اهمیت بسیار دارد. لطفن نگویید اینها با هم فرقی ندارند. شاید بعضی از شما دوران خاتمی را یادتان نباشد اما اگر به ما اعتماد دارید وضع آزادی بیان و وضعیت فرهنگی جامعه در دوران خاتمی و مهندس موسوی قابل مقایسه با دوران احمدی نژاد نیست. متاسفانه جهت‌گیری دولت نهم در این چهار سال، به خصوص در حوزه‌ی فرهنگ ناامیدکننده بوده است و آثار رفتار غیرفرهنگی دولت، در کوچه و خیابان قابل مشاهده است. و از این نگاه مهندس موسوی انتخابی استثنایی محسوب می‌شود. کارنامه‌ی درخشان او در حوزه‌ی فرهنگ و به خصوص سینما و خلق آثاری ماندگار از یادها نمی‌رود.

- و اما گروه دیگر آنها هستند که اصلن حال و حوصله‌ی فکر کردن به این چیزها را ندارند. جمله‌ی کلیدی آنها این است: “از سیاست متنفرم”. نه اینکه به این جمله فکر کرده باشند؛ بلکه به خاطر آنکه فکر کردن به این مقوله‌ آنها را از مسائل مهم! دیگری بازمی‌دارد ترجیح می‌دهند این جمله‌ی ساده را بگویند و خلاص! همین دیروز در کلاس فرانسه‌ای که می‌روم یکی از دخترهای کلاس (با عرض پوزش از خانمها) عین همین جمله را به فرانسه‌ی شکسته بسته‌ای گفت. حالا این دختر به خاطر آنکه در تمام جلسات، یک‌سره از شوهرکردن و مراسم ازدواج و دوست داشتن زن و شوهر و این حرفهای خاله‌زنکی می‌گوید زبانزد شده است و استاد هم او را دست می‌اندازد. این گروه آنچنان خود را درگیر مسائل پیش پا افتاده کرده است که حالا اگر هم بخواهد در کمال تاسف مفاهیمی همچون آزادی، عدالت، دموکراسی، فرهنگ، هنر متعالی و … را نمی‌فهمد؛ بنابراین جای بحثی با ایشان باقی نمی‌ماند. مگر آنکه ساسی مانکن یا یوزارسیف در حمایت از کاندیدایی بیانیه بدهند تا اینان به پای صندوقهای رای بروند. حداقل من یکی با اینها کاری ندارم و تنها کاری که می‌توان کرد آن است که با ارتقای سطح آگاهی و فرهنگی جامعه از تعداد این افراد کاست.

حمایت محسن مخملباف از میرحسین موسوی

می 17, 2009 با atashoney

بخشهایی از نوشته ی زیبای محسن مخملباف در حمایت از میرحسین موسوی:

-می گویند مهندس موسوی در دوران نخست وزیری اش انقلابی بود.معلوم است که بود.مگر من نبودم؟ و مگر شما، اگر هم نسل من هستید ،انقلابی نبودید؟ در آن دوران از راست و چپ همه انقلابی بودند. و مگر 30 میلیون مردم انقلابی نبودند که همه در خیابان ها ریختند و انقلاب کردند؟چرا آلزایمر مصلحتی می گیریم؟ما مردم ایران چه خوب و چه بد ،در سال 57 با اکثریت قاطع انقلاب کردیم و در این تجربه 30 ساله از آنچه کرده بودیم ، خودمان هم عوض شدیم.امروزه چه کسی هست که بعد از این تجربه پر فراز و نشیب 30 ساله ،شبیه 30 سال پیش اش باشد؟

مهندس موسوی هم عوض شده است. منتها او حتی عوض نشده آن دورانش نیز، از عوض شده امروزه خیلی ها بهتر است. او امتحان آزادی خواهی و عدالت طلبی اش را در دوران نخست وزیری اش داده است.فقط او یک اشکال دارد. و آن این است که هنوز شهید نشده. ما ملتی هستیم که تا کسی شهید نشود، قبول نیست.برای ما آزادی خواه کسی است که در زندان است و در حال اعتصاب غذاست. اما همین که آزاد شد ، حتی اگر در حال ادامه مبارزه برای آزادی باشد، می گوییم کلک بود،  از خودشان است.

وچون ما همیشه صد در صد را می خواهیم، آن هم صدی که فقط در ذهن خود ما درست است ، مدام به وضعیت صفر می رسیم.و چون نگاه تاریخی نداریم، مدام تاریخمان تکرار می شود.در قبل ازانقلاب زهرا رهنورد مشهورترین زن هنرمند مسلمان ایران بود. ما در زندان سیاسی مدام درباره یک دختر هنرمند و شجاع ایرانی حرف می زدیم که با جسارت و هنرش غوغا کرده است وهر روز منتظر خبر دستگیری اش بودیم.

بعدها که انقلاب شد ، من یک روز در  آسانسور روزنامه ای سوار شدم ، خانمی به همراه دختر بچه کوچکی سوار آسانسور شد. به رسم آن دوران من سرم را پایین انداختم.و چشمم به کفش پاره این خانم افتاد.یک دفعه آن خانم مرا شناخت و پرسید : شما فلانی هستی؟ گفتم :بله.و او هم گفت:من هم زهرا رهنورد هستم. گفتم: خوشوقتم و رویم نشد بگویم سال هاست منتظر دیدارشما بودم.

وقتی از آسانسور خارج شدم، فقط آن کفش پاره در نظرم بود. در آن زمان او همسر نخست وزیر کشور بود. امروزه من و شما کفش پاره را ملاک خوبی کسی نمی دانیم. از بس که عوام فریبانه آن را خرج کرده اند. اما در آن روزگار  ما شیفته آن داستان حضرت علی  بودیم که عده ای جمع شده بودند تا او را به حکومت راضی کنند و او مشغول وصله زدن به کفش پاره اش بود و می گفت: دنیایی که شما به من پیشنهاد می کنید،برای من بی ارزش تر از این کفش پاره است.

برای نسل ما چنین داستان هایی و چنین بودنی هایی آتش به روحمان می زد. اگر کفش رهنورد که زن نخست وزیر آن دوران بود، پاره نبود، در آن دوران جنگ  ،کفش 30میلیون ایرانی دیگر باید پاره می بود ، و کسی به فکر نبود.

این ها اینطور می زیستند تا فراموش نکنند که نماینده کدام ملتند.امروزه ما نه در آن شرایطیم و نه این چیزها آتش در جان کسی می زند. اما انقلاب با این قصه هایش بود که جان نسل مرا به آتش می کشید و از داشتن و بودن بی نیازمان می کرد.

در کنار این سادگی و بی میلی به دنیا که هم ویژگی رهنورد بود و هم ویژگی مهندس موسوی،یک روح ثروتمند از هنر و فلسفه و مدیریت در آن ها وجود داشت.و همین بود که آن ها را متفاوت می کرد.و الا خیلی ها هستند که ساده زیستند، و فقیرانه زندگی می کنند، اما روح شان از زندگی شان فقیر تر است.