درگذشت سلینجر

ژانویه 30, 2010 با atashoney

جروم دیوید سلینجر، خالق پدیده‌های به یادماندنی مانند خانواده گلس و آثار زیبایی همچون فرنی و زویی (اثر مورد علاقه‌ی من) چند روز پس از تولد 91 سالگیش درگذشت. خبر آنقدر مهم هست که حتمن  شنیده‌اید و نیاز به لینک ندارد. تصاویر تلویزیونی که به این مناسبت پخش می‌شد پیرمردی با موهای سفید، بی نشانی از غیرعادی بودن را نشان می‌داد که در کوچه‌های کورنیش نیوهمپ‌شایر، آرام و بی‌دغدغه قدم می‌زند. او، همان سلینجر خودمان بود. هرچند خبری از او نداشتیم اما حالا همه ناراحتیم از اینکه او را از دست دادیم؛ شاید به خاطر آنکه فکر می‌کردیم روزی ممکن است از خر شیطان پایین بیاید و اجازه‌ی چاپ آثارش، به خصوص آنها که در گنجه‌ها پنهان کرده را بدهد. داشتم می‌گفتم که همه ناراحتیم اما امریکاییها و به طور خاص، نیویورکیها بیشتر. “حس می‌کنم پدرم را از دست دادم” این مطلع نوشته‌ایست از ای. ام. هومز در نیویورکر. چنین جمله‌ای نشان‌دهنده‌ی اثر عمیقیست که سلینجر بر روح و جان برخی امریکاییها گذاشته است. آنها مثل ما مرده‌پرست و اهل تعارف نیستند و وقتی نویسنده این را می‌گوید واقعن منظورش را بیان کرده. نوشته‌ی زیباییست، اگر فرصت کردید بخوانید. هنوز نتوانسته‌ام باقی یادمانهای چاپ‌شده در نیویورکر را بخوانم اما باید مجموعه‌ی خوبی باشد.
راستی، حتمن می‌دانید که سلینجر از نیویورکر شروع کرد، به همین دلیل این ویژه‌نامه را باید خواند. از مرده‌پرستی گفتم و حالا فکر می‌کنم اگر امریکاییها هم مثل ما نخبه‌‌کش بودند، چه بسا که نیازی نبود سلینجر به کورنیش برود و در عزلتی خودخواسته زنده‌گی کند. به هرحال، دیگر دستمان به سلینجر نمی‌رسد.

پریشان گویی

ژانویه 23, 2010 با atashoney

حتمن شده که دلتان بخواهد در یک دشت وسیع که کسی هم نیست با تمام وجود فریاد بزنید. این خواستن از کجا می‌آید؟ آیا همانطور که روانشناسان می‌گویند به خاطر آن است که خودمان را بیرون بریزیم؟ یعنی اینکه من اینجا می‌نویسم و نوشته‌ام مخاطبی هم ندارد به خاطر آن است که خودم را خالی کنم؟ همین الان چه چیزی را دارم خالی می‌کنم؟ حرصم را از اینکه چرا مخاطبم کم است؟ خودآگاهم که چنین نمی‌گوید. من می‌گویم که این فقط تئوری روانشناسان است؛ تنها یک حدس است. هیچ معلوم نیست که اگر فقط یک نفر در این دنیا زندگی می‌کرد فریادی وجود نداشت.
اصلن شاید صدا اینگونه اختراع شده باشد. روزی، کسی در تنهایی خودش بی امیدی به یافتن مخاطب، فریاد را کشف کرده و از این کشف خودش لذت هم برده. بعد، فریادش تبدیل به صدای معمولی شده و بعد هم بدل شده به نجوا. نجواها باعث ابداع پدیده‌های قشنگتر (مثل عشق) شده‌اند و …. می‌بینید؛ به خیلی چیزها می‌شود برعکس نگاه کرد.

جبر و اختیار

ژانویه 13, 2010 با atashoney

دیروز موقع ناهار در محل کارم، از جوان دانشجویی که تازه به جمع ما اضافه شده پرسیدم چطور اینقدر خوب، زبان انگلیسی را فرا گرفته و آیا دوره خاصی رفته؟ چون پیشتر بهم گفته بود که در دوران دبیرستان یا دانشگاه کلاس زبان نرفته. این سوال بهانه ای شد برای اینکه اون با شور و حرارت و انرژی وصف ناپذیری در مورد جبر و اختیار و اعتقادش به جبر زمانه و وابستگی کامل وضعیت هر آدمی به شرایط، صحبت کنه. دلم میخواست بهش بگم پس تعریف آرمان چیه؟ و اگه شرایط بهش اجازه رسیدن به آرمانهاش رو نده چی میشه؟ چون باز پیشتر برایم از آرمانها و آرزوهایش گفته بود. نمی دونم چرا دلم به حالش سوخت؛ اصلن دلم به حال خودم سوخت که چرا این همه انرژی و شور و شوق جوانی در این مملکت به راحتی از دست میره؟

پریشان گویی

ژانویه 10, 2010 با atashoney

به خودم گفتم (اصولن من با خودم زیاد حرف می‌زنم) بهتره خودم باشم، یعنی خود خودم. بعد دیدم اگه بخوام خود خودم باشم باید کتاب و روزنامه و مجله نخونم، تلویزیون و فیلم نبینم، وارد اینترنت نشم (این یکی خیلی سخته)، موزیک گوش ندم و …؛ آخه گاهی تو اینها یک چیزهایی پیدا می‌کنم که هیجان‌زده میشم و می‌خوام مثل شخصیت اون اثر هنری باشم یا بدتر، ادای نویسنده یا خالق اثر رو دربیارم. اون وقته که دیگه خودم نیستم. می‌بینید به همین سادگی خود آدم از خودش دور میشه. اما بیشتر که فکر کردم دیدم اگه این کارها رو نکنم پوچ میشم؛ راستش تازه فهمیدم که خودم هیچی نیستم.

گاهی تلخ می‌شوم

ژانویه 9, 2010 با atashoney

مدت زیادیست که ننوشته‌ام، می‌دانم. عادت کرده‌ام به در خود فرو رفتن و موانع موجود در ورود عادی به اینجا (وردپرس) تنبلیم را تشدید کرد. خیلی بد است که مدتها چیزی ننویسی و بعد با یک مطلب تلخ شروع کنی. اما چه کنم که دلم بدجوری هوای حسین پناهی کرده و دوست‌ دارم با این شعر غریب، سلامی دوباره بگویم:
میزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
این بود زندگی ؟!
از تلخی گفتم اما آیا یاد کردن از حسین پناهی تلخ است؟ دور باد که او نشانه‌ای کامل از رهایی بود. چه خوش است اگر گاهی یادی کنیم از آنها که پیچیدگیهای زنده‌گی را به هیچ می‌انگاشتند و طرحی نو در می‌انداختند.

پی‌نوشت- سلوک حسین پناهی

واژه نامه‌ی زندگی

آگوست 17, 2009 با atashoney

کودکی: میل به بازی
جوانی: میل به زیستن
میانسالی: میل به ماندن
کهنسالی: میل به رفتن
پی نوشت: به درستی می‌گویند دل باید جوان باشد.

توییتر چیست؟

آگوست 15, 2009 با atashoney

بعد از انتخابات، یکی از سؤالهایی که دوستان و آشنایان از من می‌پرسیدند این بود که توییتر چیه؟ با اون موج تبلیغاتی که رسانه‌های خارج از کشور (به طور مشخص بی‌بی‌سی و سی‌ان‌ان) و بعد هم رسانه‌های داخل کشور در مورد این وب‌سایت راه انداختند و بازتابهای داخلیش هنوز هم ادامه دارد؛ طبیعی بود که کسانی که کمتر با دنیای اینترنت آشنا هستند نسبت به این پدیده کنجکاو شوند و در ذهن خود چیز عجیب و غریبی برای آن بسازند. اینجا هم من نمی‌خواهم جواب این سؤال را بدهم؛ زیرا کسی که این مطلب را می‌خواند حتمن می‌داند توییتر چیست. می‌خواهم دیدگاه خودم را نسبت به این پدیده بیان کنم.
به نظر من، توییتر ادامه‌ی روند سهل‌انگاری نسبت به پدیده‌ها  در دنیای مدرن است. در حقیقت همانطور که امروز میبینیم پدیده‌ای مانند Fast food اینهمه فراگیر شده؛ باید انتظار داشته باشیم در آینده‌ای نه چندان دور توییتر هم جای خود را در میان عوام باز کند. شبیه همین اتفاق، در مورد رمان و داستان کوتاه هم افتاده و حالا کمتر کسی حوصله‌ی خواندن شاهکارهایی مانند برادران کارامازوف یا در جستجوی زمان از دست رفته را دارد. می‌شود گفت این از مقتضیات زمانه است و اگرمقتضیات زمانه! را در نظر بگیریم امثال من باید وبلاگ‌نویسی را رها کنند و خود را با میکرووبلاگ‌نویسی تطبیق دهند.
نکته‌ی دیگر: نه آنکه من موافق زیاد‌گویی و پیچیده نوشتن باشم و محدودیت 140 کاراکتری توییتر را از این زاویه برنتابم و برعکس؛ خود از شیفته‌گان مینی‌مالیسم هستم (قبلن درباره‌ی آن نوشته‌ام) اما نکته در همان سوءتعبیریست که گاه در مورد مینی‌مالیسم اتفاق می‌افتد و آن را برابر ساده‌انگاری و نه ساده‌سازی می‌پندارند. با نگاهی به نوشته‌های کسانی که توییت می‌کنند متوجه می‌شویم که آنها هایکو نمی‌نویسند و هدفشان این است که مطالب خود را هرچه کوتاه‌تر کنند و حسم این است که این تب ساده‌انگاری و نوشتن شلخته‌وار ما را از عمق به سطح خواهد آورد. البته انتظار من این نیست و نباید باشد که توییترها هایکو بنویسند اما معتقدم باید حد و حدودی برای ساده دیدن و ساده نوشتن قائل بود و نمی‌توان به بهانه‌ی ساختن دنیای عاری از پیچیدگی و ارتباط هرچه بیشتر با عوام، تسلیم موج قوی سهل‌انگاری شد.
اشکال دیگر توییتر؛ غلبه‌ی صنعت تبلیغات بر هدف اصلی راه‌اندازی چنین سایتی است و به این ترتیب بار دیگر حاشیه بر متن غلبه می‌کند. با کمی فعالیت در این سایت، با انبوهی از تقاضاهایی مواجه می‌شوید که هدف نهاییشان ترغیب شما به خرید است و در جایی که مطالب عمیق و اثرگذار کمتر یافت می‌شود تاثیر این تبلیغات بیشتر خواهد بود.
سخن آخر: آیا موج جدید از ما که سر جای خود ایستاده‌ایم خواهد گذشت؟

درباره الی

جولای 18, 2009 با atashoney

درباره الی را دیدم (راستی اینهمه به ما می‌گویند از “ی” اضافه استفاده کنید چرا نمی‌نویسند درباره‌ی الی؟)؛ البته فیلم خوبی بود اما همچنان “وقتی همه خوابیم” را با توجه به تئوری مؤلف بهترین فیلم سال می‌دانم. اینکه درباره الی را شاهکار نمی‌دانم شاید به خاطر بزرگنماییهای طرفداران افراطی فیلم باشد و یا به خاطر یادداشت پرویز نوری که آن را بی‌شباهت به فیلم “حادثه” آنتونیونی ندانسته. یادم هست در ایام نوروز یکی از کسانی که تازه به وادی هنر وارد شده آنچنان از فیلم تعریف کرد که ناخودآگاه منتظر یک فیلم عجیب و غریب بودم. در مقابل، انقدر ایرادات بنی‌اسرائیلی از “وقتی همه خوابیم” گرفتند که انگار نه انگار فیلمساز مولفی به نام بهرام بیضایی پشت آن بوده. گاهی فکر می‌کردم آیا ایرادگیران به فیلم بیضایی، فیلمهای قبلی بیضایی را دیده‌اند؟ آیا کدها و نشانه‌های خاص او را می‌شناسند؟ این نکته‌ی مهمی است که منتقدان تازه از راه رسیده‌ی ما فراموش می‌کنند. در واقع، برای اظهار نظر در مورد یک فیلم جدی و مهم، باید آن را در چارچوب یک کل در نظر گرفت که تمامی آثار پیشین کارگردان در این کل قرار می‌گیرد. اینگونه است که می‌توان به درکی عمیق از فلسفه‌ی فکری و هنری یک اثر رسید. اتفاقن مهمترین نکته‌ی “درباره الی” را تلاش فرهادی جهت تثبیت سبک نویی از کارگردانی در سینمای ایران می‌دانم؛ و البته جای خوشحالیست که این فیلم بهتر از “چهارشنبه سوری” درآمده اما فرهادی در آغاز راه است. عمق دادن به مسائل بسیار مهم فردی، اجتماعی و اخلاقی و پنهان کردن این مسائل مهم زیر پوسته‌ی داستان اصلی فیلم از نکات مثبت این سبک است. در این نوشته نمی‌خواهم وارد ریزه‌کاریهای داستان بشوم و آن را موکول میکنم به دیدن مجدد فیلم (اگر شد)؛ اما به عنوان نمونه اشاره می‌کنم به رابطه‌ی پیچیده‌ی سپیده و احمد و اشاره‌ی ظریف به ذهنیت مانی حقیقی (نام شخصیت فیلم را یادم رفته). صحبتم در اینجا این است که اگر هم “درباره الی” فیلم ویژه‌ای باشد (که هست) به خاطر همین سبک و این نکات زیرپوستیست؛ وگرنه اینکه آن را نمونه‌ی یک فیلم خوب بدنه و پاپ بنامیم و بخواهیم از آن الگویی برای سینمای ملی بسازیم انحرافی بزرگ در شناختن ارزشهای اصلی فیلم است. من البته خوشحال می‌شوم اگر “درباره الی” زیاد بفروشد اما نمی‌توانم از این نگران نباشم که غوره‌های مویز نشده، زیر پرچم این فیلم به ساخت آثار تکراری و خسته‌کننده بپردازند و ارزشهای فیلم‌ساز صاحب سبکی به نام فرهادی و سبک شخصی (با تاکید) او فراموش شود؛ اتفاقی که در مورد عباس کیارستمی افتاد و حرکتهای ابتر مقلدان؛ مستمسکی به ایرادگیران داد تا بر هنرمند بزرگ سینمای ایران بتازند.

آینه

ژوئن 30, 2009 با atashoney

به این فکر می‌کنم که چرا آدمها دوست ندارند از نقطه‌های مبهم و یا تاریک خودشان که به هرحال جزئی از زنده‌گیشان است بگویند یا بنویسند؟ در حالی که هرکسی جنبه های مبهم هم دارد و خود بهتر از هر کس می‌داند. من خودم را می‌گویم. همین‌جا که شاید کسی من را نشناسد فرار می‌کنم از اینکه جنبه های تاریک ذهن و زنده‌گی خودم را که دانستنش گاه می‌تواند جالب باشد بنویسم. وبلاگهای دیگر را هم که می‌بینم همینطورند. البته تک و توک هستند کسانی که خیلی روراست هر چیز که از ذهنشان می‌گذرد را می‌نویسند. این هم که می‌نویسم نقاط مبهم یا تاریک نه اینکه منظورم گناه عجیب و غریبی باشد؛ منظورم چیزیست که مثلن با اخلاق عرف در تضاد باشد یا نوعی هنجارشکنی در آن یافت شود.خلاصه من خودم که دچار خودسانسوری هستم. پس اینها که از ذهن می‌گذرند کجا می‌روند؟ نکند عقده‌ای شوند و یک روز گریبانم را بگیرند!

پس از انتخابات

ژوئن 24, 2009 با atashoney

یادم هست که یک بار محمدرضا خاتمی در دانشگاه صحبت می‌کرد و در پاسخ به یکی از دانشجویان که گفت چرا حقیقت را نمی‌گویید؟ گفت: چه بگویم؟ همه‌ی شما حقیقت را می‌دانید. با اتفاقات اخیر فکر می‌کنم حتا آدمهای غیرسیاسی هم اشکالات نظام سیاسی ایران را متوجه شده‌اند. بنابراین قصد نوشتن مطلب در این‌باره را ندارم.
اما نمی‌توانم از رفتار زشت و تهوع‌آور صدا و سیما که حداقل نیمی از جمعیت ایران را نادیده می‌گیرد حرفی نزنم. همه دیدیم صدا و سیما که باید رسانه‌ی ملی باشد؛ دربست در اختیار جناح حاکم قرار گرفته و کاملن یکسویه و بدون ذره‌ای انصاف، فضا را بر کوچکترین انتقادی بسته است. از خود سوال می‌کنم عقلای نظام از این یک‌جانبه نگری و انباشت انتقادات مردم و کارشناسان چه نتیجه‌ای انتظار دارند؟ آیا به جز رواج شایعه و گرایش مردم به رسانه‌های خارج از کشور حاصلی برایشان دارد؟
نکته‌ی دیگر ایجاد محدودیت برای کانالهای معتبر اطلاع‌رسانی نظیر سایت‌های رسمی مهندس موسوی و روزنامه‌ی ایشان است. اگر نظام ما اینهمه ظرفیت دارد که در تلویزیون می‌توان به آقایان هاشمی رفسنجانی و ناطق نوری و خاتمی تهمت زد آیا حرفهای آقای موسوی را که دائم از توجه به خط امام و اسلام می‌گوید نمی‌توان تحمل کرد؟ و آیا با این کارها و بازداشت‌های فله‌ای شخصیت‌های نظام؛ راه را برای سوءاستفاده کنندگان هموارتر نکرده‌اید؟ امیدوارم در فضای آرامتر فکری برای این کارهای شتاب‌زده (که به نظر من زیانهای فراوانی داشت) بشود.