از اونا فقط خاطره‌هاشون به جا می‌مونه

جولای 19, 2008 by atashoney

یکی از بتهای ذهنیم، من رابا خاطره‌اش تنها گذاشت. از اطرافیانم کیست که نداند هامون تمام زندگی من بوده است و به همین دلیل ساده، داریوش مهرجویی و خسرو شکیبایی برایم عزیزترینها بودند و هستند. با آنها اصلن در یک دنیای دیگر بودم. لذتم از زندگی آنگاه در اوج بود که این دو با هم بودند. همین بود که موقع اکران پری چندین و چندبار غرق تماشا ‌شدم و مهم نبود که فیلم اشکال تکنیکی دارد یا ندارد! ما حظمان را می‌بردیم؛ و همین بود که درخت گلابی اونجوری به دلم نچسبید با اینکه به قول منتقدان کاملترین اثر مهرجویی بود. از نگاه ما اما انگار چیزی کم داشت و آن چیز حتمن خسرو شکیبایی بود که مهرجویی از ترس منتقدان و برای تکرارنکردن او، ارشادی را قرار داد. و ما در ذهنمان شکیبایی را به جای نقش اول نشاندیم و در خیالمان تدوین کردیم.
آقای شکیبایی، حالا که رفته‌ای به ما بگو راز هامون چه بود؟ می‌گویند هامون حدیث نفس خیلیها بود و به همین دلیل تبدیل به یک فیلم کالت شد؛ اما رفیق! آن زمان که من هامون را دیدم هجده سالم بود؛ نه می‌دانستم روشنفکری یعنی چه و نه عشق را می‌شناختم. اصلن هیچ نمی‌دانستم و تو چه می‌دانی حمید هامون با ما چه کرد! چه می‌گویم؟ حالا آن بالایی و اسرار را می‌دانی. راستی، می‌گویند آن بالاها می‌توان در زمان حرکت کرد. یک سری بزن به ده پانزده سال پیش و ببین اگر من هامون را نمی‌دیدم چه الاغی می‌شدم. وای! باز هم چرت گفتم. مگر تو نگفتی (یعنی من از تو شنیدم): گل شب‌در چه کم از لاله‌ی قرمز دارد؟
حالا که آن بالاهایی، خیلی چیزها را می‌بینی. خیلی حرف دارم اما آنقدر ناگهانی رفتی که فرصت نکردم پرسشهایم را آماده کنم. شاید پاسخ همین یک سؤال، خیلی چیزها را برایم حل کند. من اما اینجا هنوز به قول تو هیچ گهی نشدم. فقط می‌توانم از هامون بنویسم؛ پیش‌تر نوشته‌ام و باز خواهم نوشت. اگر وقت کردی یک نگاهی بینداز. قربانت

پلیس

جولای 17, 2008 by atashoney

چندی پیش، نیمه‌های روز با ماشین می‌رفتیم که ایست-بازرسی نیروی انتظامی فرمان ایست داد. می‌خواست صندوق عقب ماشین را نگاه کند که ببیند چیزی پنهان نکرده باشیم. خواستم وظیفه‌ی اصلیشان را یادآوری کنم. گفتم: در یکماه اخیر 2 بار قفل ماشینم را شکسته‌اند و جک و زاپاسش را برده‌اند. چیزی نگفت. من هم چیزی نگفتم. گفتن ندارد! لابد وظایف مهمتری دارند.

مساله‌ی روز

جولای 17, 2008 by atashoney

1) امروز سوار یک ماشین شخصی شدم که فکر کنم راننده‌ش در حال جمع‌آوری اطلاعات بود. چند دقیقه بعد از سوار شدنم نظرش را در مورد سخنرانی چند شب پیش احمدی‌نژاد پرسید و گفت یعنی راسته که می‌خوان بهمون پول بدن؟ بهش گفتم خوب حالا چه فرقی می‌کنه به حال ما؟ اجناس گرون میشه و در عوض پول میدن. گفت: نه، خیلی فرق می‌کنه و همون داستانهایی که الان بیست ساله مسؤولان حکومت در مورد مزایای برداستن سوبسید میگن رو تکرار کرد. کمی باهاش بحث کردم که اینها در حرف قشنگ است اما چگونگی اجرا و هدف از اجرا جای حرف و حدیث دارد. بالاخره پیاده شدم و کرایه را هم طرف پرت و پلا گفت. یعنی معلوم بود راننده نیست.
2) اما از حرفهای چند شب پیش احمدی‌نژاد یک چیز مهم دستگیرم شد. اینکه احتمالن به زودی ایران و امریکا با هم تعاملات جدی خواهند داشت. از همان شب این موضوع را به هرکس که دیدم گفتم و حالا خبر می‌رسد که برای نخستین بار، نماینده‌ی امریکا در مذاکرات اتمی حضور خواهد داشت.

عجیب است

جولای 7, 2008 by atashoney

یکی از متفکران (که نامش را یادم نیست) نقل می‌کند که هرچه بر سن پدرش افزوده می‌‌شده کمتر حرف می‌زده و اواخر عمر دیگر فقط دو کلمه می‌گفته. دو کلمه این بوده: “عجیب است”. گاهی واقعن به نظرم می‌رسد کمتر باید حرف زد.
جوانتر که بودم و در دوران اصلاحات و … این یارو حسین درخشان هم گل کرده بود. هرچند بعد از زمانی که درباره‌ی اینترنت می‌نوشت دیگر از او خوشم نمی‌آمد چون در مورد هر چیزی از سینما و ادبیات گرفته تا سیاست و جامعه‌شناسی حرفهای عقل کلی بلغور می‌کرد؛ اما بالاخره برای خودش کسی بود. حالا امروز خیلی اتفاقی مطلب به‌روز شده‌ی وب‌سایتش را که به ایمیلم فرستاده بود (یعنی سیستم اتوماتیکش می‌فرسته و 100 بار جواب دادم که آقا برای من نفرستید) خواندم. مطالب فبلیش را هم نگاهی کردم و مبهوت شدم از اینکه انسان چگونه مسخ می‌شود. این روزها همان بهتر که سکوت پیشه کنیم؛ اما این پرسش در ذهنم هست که او و امثال او به دنبال چیستند؟ آنطرف دنیا بی‌خبر از احوال مردم چه دنیایی دارد و چه اعتماد به نفسی که تمام مسائل ایران را آنالیز می‌کند.

جام ملتهای اروپا بدون خشونت

ژوئن 19, 2008 by atashoney

آنچه امسال در بازیهای فوتبال جام ملتهای اروپا نظرم را جلب کرده است، دوری آگاهانه‌ی تیمها از خشونت است. اگرچه توان فیزیکی تیمها بسیار زیاد است و قدرت ضربات به توپ و میزان دوندگی بازیکنان (گاه تا 15 کیلومتر در هر بازی برای هر بازیکن) به خوبی نشاندهنده‌ی این مطلب است اما آنها با آگاهی کامل از ابراز خشونت که در فوتبال کشورهای توسعه نیافته (حتی کشورهای مدعی در فوتبال مثل برزیل و آرژانتین) دیده می‌شود خودداری می‌کنند.اگر فوتبال را آنگونه که همگان معترفند پدیده‌ای فرای ورزش بدانیم بازیهای بسیار زیبا و سریع جام ملتهای اروپا نشانه‌ی توسعه‌ی همه جانبه اروپاست. در مقابل، نگاه کنید به انبوه روزنامه‌های فوتبالی (گویا روزنامه‌ی ورزشی در اروپا به ندرت چاپ می‌شود) و هیاهوی بسیار در حول و حوش فوتبال و بازی‌های کسالت‌آور و پر از خشونت و بزن‌بزن در ایران.

نگاه تازه به ورزش

ژوئن 8, 2008 by atashoney

آنا ایوانویچ

در این هیاهویی که فوتبال راه انداخته به خصوص در کشور ما؛ یکی از ورزشهای جذابی که خیلی پنهان مانده تنیس است. دیروز در اوج هیجان فوتبال (که یکی مربوط به مسابقه ایران و امارات بود و دو مسابقه از یورو200 8) شانس آوردم و مسابقه‌ی فینال زنان گرنداسلم رولندگروس را کامل دیدم. بازی بسیار زیبا، پرهیجان و پراحساس بین آنا ایوانویچ (قهرمان جوان صرب) و سافینا (بازیکن روس) 100 دقیقه من را میخکوب تلویزیون کرد. مطمئنم که بسیاری از مردم، تماشای چنین مسابقه‌ای را دوست خواهند داشت اما حیف که در ایران صبح تا شب به فوتبال می‌پردازند و اگر هم گاهی ورزش دیگری نشان می‌دهند زمانی است که تیم ایران یا بازیکنان ایرانی بازی دارد و طبیعی است که ایرانی‌ها در بسیاری ورزشها عقب هستند. در همین تنیس، من مطمئنم بازیکن مرد شماره‌ی یک ایران از بازیکنی مثل ایوانویچ به راحتی شکست می‌خورد. خلاصه که اگر چنین مسابقه‌ای گیر آوردید حتمن تماشا کنید. از ما گفتن بود.

اشتباهات کوچک که گاه گند می‌زنند به یک موضوع

می 31, 2008 by atashoney

دیروز شبکه‌ی چهار، فیلم مایکل کلایتون را برای دومین بار نشان داد. بار اول ندیده بودم. همان اوائل فیلم یک اشتباه وحشتناک در ترجمه‌ی ‌فیلم رخ داد. اشتباه به این ترتیب بود که تکست آمد روی تصویر که: Four days earlier و این جمله دوبله شد به: چهار روز بعد. ممکن است در نگاه اول خیلی مهم نباشد اما با توجه به شیوه‌ی تدوین فیلم، اگر کسی متوجه معنای تکست (چهار روز قبل) نمی‌شد یک مدتی گیج می‌زد.
خلاصه که در چند سال اخیر مدیران تلویزیون بدجوری کمیت را فدای کیفیت کرده‌اند.

زندگی (چه عنوان پرطمطراقی!)

می 17, 2008 by atashoney

چند شب پیش با تمام وجود درک کردم که”زندگی شستن یک بشقاب است” یعنی چه؟ بعضی‌ها آنقدر زندگی را سخت می‌گیرند و دنبال چیزهای پیچیده برای سرخوشی می‌گردند که این “دم” را از دست می‌دهند. عجیب است. حالا که می‌نویسم یادم افتاد که صبح تلویزیون داشت از خیام می‌گفت و گویا امروز بزرگداشت خیام است. می‌دانید که او به غنیمت دانستن دم بسیار مشهور است. یکی از رباعیاتش را می‌نویسم:
از منزل کفر تا به دین یک نفس است
وز عالم شک تا به یقین یک نفس است
این یک نفس عزیز را خوش میدار
کز حاصل عمر ما همین یک نفس است

به کجا می‌رویم؟

می 1, 2008 by atashoney

برخی معتقدند نسلهای جدید باهوشترند و بهتر می‌فهمند. این را البته از همین گفتگوهای معمول خانواده‌ها وقتی که در مورد بچه‌های کوچک صحبت می‌کنند برداشت کرده‌ام. دیالوگهایی مثل : “بچه‌های این دوره و زمونه رو ببین و …”. راستش در مورد ضریب هوشی نسل جدید و میزان درک آنها نمی‌توانم اظهارنظر دقیقی کنم اما در یک چیز مطمئنم و آن اینکه سطح سواد عمومی و دانش نسل جوان کنونی هیچ تناسبی با مدرک و میزان تحصیلاتشان ندارد. این البته احتمالن معلول نظام آموزشی بسیار ناکارآمد ایران است. موارد بسیاری من را به این نتیجه رسانده است اما فقط یکی از آنها را نقل می‌کنم:
چند روز پیش به یکی که لیسانس زبان انگلیسی دارد و برای دوره‌ی آزمایشی مشغول فعالیت بود گفتم X درصد به این عدد اضافه کن و او هاج و واج من را نگاه کرد. پس از چند لحظه گفت نمی‌توانم. روی کاغذ ضرب و تقسیم را نوشتم و گفتم یعنی این کار را بکن. گفت این را هم نمی‌توانم چون ریاضی من ضعیف بوده! گفتم چطور دیپلم گرفتی؟ بنده‌ی خدا پاسخی نداشت و من هنوز به این مساله فکر می‌کنم که او چطور دیپلم گرفته و بماند که چطور دانشگاه (پیام نور) قبول شده است؟ درجا عذرش را خواستم و الان هم تصمیم گرفتم موقع مصاحبه یک‌سری سوالات ابتدایی ریاضی را از متقاضیان بپرسم. اگرچه دوستی تعریف می‌کرد که زمان مصاحبه هرچه می‌پرسیده (از رشته‌ی تخصصی‌شان)‌ جوابی نمی‌گرفته. آخر سر به یکی می‌گوید چه چیزی بلدی؟ طرف می‌گوید بازی ژنرال (یک بازی کامپیوتری). دوستم می‌گوید خیلی عالیه. همین را برای من کمی شرح بده. طرف نتوانسته است و گفته من فقط می‌توانم بازی کنم. نمی‌توانم آن را شرح دهم.
و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

بسته‌های پیشنهادی

آوریل 29, 2008 by atashoney

من نمی‌دانم این مفهوم بسته (که فکر کنم ترجمه‌ی package باشد) از کجا وارد ادبیات سیاسی- اقتصادی ما شده؛ اما چند وقتی است که دقت می‌کنم همینجوری بسته‌های پیشنهادی است که بین دولتمردان رد و بدل می‌شود. چند وقت پیش بانک مرکزی اعلام کرد برای بهبود وضع اقتصادی، بسته پیشنهادی را تقدیم رییس جمهور کرده. بسته‌های پیشنهادی انرژی هسته‌ای هم که معرف حضور هست؛ آخریش را ایران پیشنهاد داده. یک بسته‌ی پیشنهادی دیگر هم داریم که در مورد ارزان شدن مسکن است که فکر کنم خیلی بسته‌ی سنگینی باشد! خلاصه قرار است مسکن ارزان شود!!!