<P dir=rtl align=justify>وقتی پیام تبریک تولدم رو از طرف همکارم که یک اتاق با هم فاصله داریم در orkut میخوندم یادم افتاد که در آغاز دههی چهارم زندگیم همه چیز دیگه خیلی مدرن شده. چند وقت پیش یکی ایمیل زده بود و نشونههای زندگی مدرن رو توش نوشته بود. مثلن آخرین جمله این بود که اگه هنگام خوندن ایمیل به این فکر میکنید که اون رو برای کی فوروارد کنید بدونید که تو دنیای مدرن زندگی میکنید. خیلی جملهی جالبی بود، نه؟</P>
بایگانیِ جولای, 2006
مدرنیته
جولای 31, 2006نامهنگاریهای خاتمی و احمدینژاد
جولای 27, 2006<P dir=rtl align=justify>چرا نامههای <A href=”http://emruz.info/ShowItem.aspx?ID=213&p=1″>خاتمی</A> <A href=”http://www.turkishweekly.net/news.php?id=35382″>جدی گرفته میشود</A> ولی نامههای احمدینژاد بیپاسخ میماند؟ به نظر من چند دلیل دارد. مهمترین دلیل اینکه خاتمی شخصیتی فرهنگی دارد که این موضوع از تمام سخنرانیها و نامهنگاریهایش مشخص است. همچنین بسیاری از محافل آکادمیک جهانی این جنبهی کاراکتر او را میشناسند. او بارها با استفاده از شخصیت فرهنگی خود و نه با شخصیت حقوقیش با جهانیان صحبت کرده است و به همین دلیل حتی پس از ریاست جمهوری هم نامی شناختهشده (و البته مثبت!) در جهان است. همچنین او در تمام دوران ریاست جمهوریش از آزادی بیان، فرهنگ گفتمان و گفتگوی تمدنها سخن گفت (البته بحث عمل کردن به شعارها و میزان موفقیتش بحثی جداگانه است). دیگر اینکه صحبتهای او با جهانیان همیشه به موقع و به مناسبت و با در نظرگرفتن احترام متقابل (که شرط هرگونه گفتگوست) صورت گرفته است.<BR>اما با عرض معذرت از طرفداران احمدینژاد، او حداقل در این زمینه موفق نبوده است. اولن که شخصیت مستقل فرهنگی ندارد و یا حداقل جهانیان باور نخواهند کرد که با یک دکترای عمران بتوان در مورد تمام زمینههای علوم انسانی و فرهنگی اظهار نظر کرد. دیگر اینکه او علیرغم ارتباط مستمر با مردم (که از ویژگیهای بسیار مثبت ایشان است) با منتقدان و روشنفکران، دیالوگ مناسبی برقرار نکرده است و به عبارتی چندان به فرهنگ گفتمان توجهی نداشته و آخر اینکه نامههای بیهنگام و بیمناسبت او (البته به نظر من) کمی مسالهی نامهنگاریهای او را لوث کرده و باعث شده نامههایش چندان جدی گرفته نشود. </P>
جولای 24, 2006
<P dir=rtl align=justify>روزی که شنیدم Syd Barrett درگذشته خیلی دلم گرفت. در اینترنت که چرخی میزدم این <A href=”http://www.sydbarrett.net/subpages/lyrics/piper_at_the_gates_of_dawn.htm”>شعر</A> را از او پیدا کردم:<BR>”من موشی را می شناسم که خانه ای ندارد.<BR>علتش را نمی دانم، اسم او را جرالد گذاشته ام. <BR> هر چند تقریبا پیر شده است، اما موش خوبی است”. <BR>این شعر را خیلی دوست دارم، علتش را نمیدانم.</P>
هظف زبان فارسی
جولای 23, 2006<P dir=rtl align=justify>چند روز پیش یک اتفاق کمی تلخ (البته برای زبان فارسی) افتاد که نقل آن خالی از لطف نیست. خصوصن که این اتفاق مقارن شد با نکتهای که یکی از دوستان دربارهی زبان فارسی متذکر شد. اول، تذکر آن دوست را مطرح میکنم و بعد آن اتفاق تلخ را گواه میگیرم برای پاسخم به این تذکر. تذکر این است که برخی از آنها که دغدغهی زبان فارسی دارند نگران ادبیات موجود در وبلاگها هستند و معتقدند وبلاگنویسان (و به طور خاص وبلاگنویسان جدیتر) نباید از ادبیات محاورهای استفاده کنند. میگویند:<FONT face=”Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif”> <STRONG>”<!–StartFragment –> </STRONG></FONT><SPAN lang=FA style=”FONT-SIZE: 14pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Arial”><FONT face=”Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif” size=2><STRONG>اگر اين شيوه نگارش در كشور جا بيفتد، فردا خواندن متون و بويژه شعر فارسی برای نسل نوجوان كشور با اشكالات جدی همراه خواهد شد.” </STRONG>من با هیچکدام از این دلایل موافق نیستم. اگرچه معتقدم که نباید نقشی فراتر از حد معمول برای وبلاگ و وبلاگنویسان در نظر گرفت و به زبان روشنتر وبلاگنویسی پدیدهای مانند روشنفکری نیست که بخواهد نقشی تاریخی ایفا کند ولی حتی در مورد روشنفکران نظرم این است که یکی از اشکالات بزرگ آنان، دور ماندن از ادبیات مردم است و البته نزدیک شدن به معنای تبعیت از تودهی مردم نیست. حالا این خودش بحث مفصلی است که چه شد بعد از یک دوره چپروی، جامعهی روشنفکری از آنطرف بام افتاد و اصلن ارتباط با مردم با عوامزدگی اشتباه گرفته شد و این اشتباه آنقدر طول کشید تا فرصتطلبان، به اسم ارتباط با مردم، پوپولیسم را رواج دادند. به عبارتی معتقدم که برای جلوگیری از به بیراهه رفتن عوام باید با آنها ارتباط برقرار کرد و صحبت کردن با زبان آنها در شرایط خاص (مثلن برای من وبلاگنویس) اشکالی ندارد. <BR>بگذریم، و اما برسیم به آن اتفاق. چند روز پیش یکی از دوستان جوان (با تحصیلات دیپلم!) در جملهای کلمهی “حذف” را به اشتباه “هظف” نوشته بود. وقتی این کلمه را دیدم فکر کردم شوخی کرده ولی متاسفانه خیلی جدی بود. به این فکر میکردم که این جوانان در چه دنیایی هستند؟ باز اگر نوشته بود “حزف” اینقدر ناراحت نمیشدم اما به نظر من وقتی کسی مینویسد “هظف” به جز اینکه زبان فارسی بلد نیست حتی حس زیباییشناسیش هم کار نمیکند. شما یکبار دیگر “هظف” را نگاه کنید. ببینید چه کلمهی بدترکیب و زشتی است. ولی خب، از طرفی وقتی این جوانان، آن آهنگهای درپیت (با اجازه از منتقدین ادبیات محاورهای این کلمه را به کار بردم!) را گوش میکنند معلوم است که اصلن حس زیباییشناسی نمانده است. خلاصه حرفم این است که فاصلهی ما با اینها بسیار زیاد است و با شعر و ادبیات فاخر نمیتوان به آنها نزدیک شد. باید هرطور شده آنها را ترغیب کرد روزنامهای، وبلاگی، چیزی بخوانند چون مشکل آنها این است که اصلن سراغ رسانههای مکتوب نمیروند و رسانههای تصویری مغز آنان را پر کرده. اصلن به شما بگویم که یک زبان دیگری به نام پینگیلیش در حال گسترش است که اگر متوجهش نباشیم به زودی همین ادبیات نصفه و نیمه هم از دست میرود. </FONT></SPAN></P>
از چه بنویسم؟
جولای 16, 2006<P dir=rtl align=justify>عجب دوره و زمانهی عجیبی شده. گیج و منگ همینطور ماندهام که دنیا را چه میشود؟ اینهمه صلحطلبان جهان آمدند و سخن گفتند آخرش چه شد؟ افکار گاندی کجا رفت؟ آن از ماجرای زیدان که اکثریتی به تمجید از حرکت خشن او به پا خاستند و این از ماجرای لبنان و فلسطین و اسرائیل. در این فضای عصبی حتی آدم جرات نمیکند به طرفین بگوید از خشونت چه حاصلی میبرند؟ مگر تا کنون حاصل خشونت به جز خشونت بوده؟</P>
خود گوید و خود خندد
جولای 11, 2006<P dir=rtl align=justify>این رویهای که تلویزیون ایران به تازگی در پیش گرفته خیلی ناجور است. در ادامهی همان بحث توهم، گویا مسؤولان تلویزیون خیلی جدی فکر میکنند که هیچ منتقدی ندارند. فضای تلویزیون کاملن تکقطبی شده و از بس خودشان از هم تعریف کردهاند، توهمشان تبدیل به واقعیت شده. اولین بار که خیلی واضح این رویه را در پیش گرفتند بعد از نوروز بود که گزارشهای تلویزیونی نشان میداد همه از برنامههای تلویزیون راضیند. حالا بعد از مسابقات جام جهانی از مردم گزارش تهیه میکنند و همه هم از تلویزیون تعریف میکنند و تشکر میکنند که ایران تنها کشور خاورمیانه است که بازیها را پخش میکند (حالا خود این خبر جعلی و دروغ هم کار تلویزیون است. البته آنها حق دارند چون تنها تلویزیون دولتی است که از جیب مردم ایران خرج میکند و چنین موفقیتهایی را کسب میکند! در بقیهی کشورها معمولن تلویزیون خصوصی وجود دارد و بخش خصوصی است که این کار را میکند. حالا اگر راست میگویند در ایران اجازه تلویزیون خصوصی بدهند تا مشخص شود در فضای رقابتی چند مرده حلاجند). بعد از گزارش، خود مجری هم باورش نمیشد و گفت حجب و حیای مردم ایران باعث میشود اشکالات ما را نگویند! آخ که این حجب و حیای مردم ایران کشت ما را! عجیب است؛ یعنی نمیفهمند که این فضای بدون منتقد روزی خواهد شکست؟ در کشورهای پیشرفته حتی اگر آدمهایی مثل مایکل مور وجود نداشت میگشتند یک منتقد درست و حسابی پیدا میکردند. البته در تلویزیون ایران از هر کس که بخواهند انتقاد میکنند اما نوبت خودشان که میشود سراغ پارکبان و کارگر ساختمانی و آبدارچی میروند تا نظر آنها را دربارهی برنامههای مشعشع تلویزیونی بپرسند.</P>
توهم خرزو خان
جولای 8, 2006<P dir=rtl align=justify>بعد از آن افتضاح تاریخی جام جهانی، هنوز خیلیها در توهم به سر میبرند. از صعود به جام جهانی چنان غولی ساختند که ایران و ایرانی به خاطر انجام آن برترینهای جهان شدند. یادم هست یک شب پیش از مسابقهی ایران با مکزیک، رضا جاودانی در صحبتی کاملن بیربط گفت در یکجا خوانده که ایرانیها از نظر هوش و استعداد دومین کشور برتر دنیا هستند که مجری دیگر برآشفته شد و گفت نه آقا! ما اول جهانیم! حالا بگذریم. میخواستم بگویم خرزو خان از توهم خارج شد ولی بعضیها هنوز از توهم خارج نشدهاند. ایسنا تیتر زده: <A href=”http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-748011″>”</A><STRONG><A href=”http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-748011″>فهرست برترين گلزنان فوتبال جهان اعلام شد؛ ايران و آسيا بدون نماينده در جمع بهترينها”</A> . </STRONG>واقعن خندهدار است. از کی تا به حال ما در فوتبال دارای چنین منزلتی شدهایم؟! </P>
لذت کشف
جولای 1, 2006<P dir=rtl align=justify>یکی از سرگرمیهای من در دیدن بازیهای فوتبال اینه که بگردم و از بین بازیکنهای نه چندان سرشناس، یک بازیکن خیلی خوب پیدا کنم. اگر تو بازیهای اول چنین کشفی کنم که خیلی حال میده. چون بازی به بازی حرکتهاشون رو تعقیب میکنم و به انتخاب خودم آفرین میگم! در این جام جهانی دو بازیکن بودند و هستند که خیلی بازیشون رو دوست داشتم و دارم. اولیش ریکلمه از آرژانتین بود. ریکلمه نمونهی یک بازیکن کامل است با پاسهای دقیق، دریبلهای خوب (راستی دیریبله یا دریبله و اصلن از کدوم زبون میاد) و خصوصیات دفاعی مناسب. البته من خیلی آرژانتینی نیستم چون مثل کلاغی میمونند که خواستند راه رفتن کبک رو یاد بگیرند راه رفتن خودشون رو هم فراموش کردند. یعنی آنها سعی میکنند ذات فوتبال امریکای جنوبی رو یک جوری دستکاری کنند و چاشنی علم و قدرت بدنی رو بهش اضافه کنند ولی به نتیجه هم نرسیدهاند. نمونهی آخر همین بازی دیروز که پکرمن خواست ادای مربیان اروپایی رو دربیاره و ریکلمهی عزیز رو کشید بیرون. بیرون آمدن او همان و باخت آرژانتین همان. این که از ریکلمه.<BR>اما بازیکن دیگر مورد علاقهی من لوکا تونی از ایتالیاست. او تا پیش از بازی دیشب حرکات خیلی جالبی میکرد ولی گل نزده بود که دیشب این مشکل هم حل شد و با تیزهوشی دو گل به ثمر رسوند. البته، لیپی هم گاهی او را بیرون میکشد ولی بیرون رفتن او قابل درک است. او وسط میدان نیست که با رفتنش تیم دچار مشکل شود. به هر حال ایتالیا روز به روز بهتر میشود تا دلمان به این یکی خوش باشد. انگلیس که افتضاح بازی میکند و آبرو برایمان نگذاشته. حالا ببینیم امشب چه میکنند با پرتقال!</P>