چند روز پیش، یکی از بچههای 13- 14 سالهی آشنایان، پیشنهاد داد به یک قطعه موسیقی گوش دهم. معلوم بود که خیلی به آن علاقه دارد و احساس از صورتش مشخص بود. موسیقی، از این رپهای ایرانی بود؛ اما برخلاف تصورم مضمون خیلی آبکی نداشت. گفتم باز هم داری؟ چند قطعهی دیگر برایم گذاشت و برخی از آنها هم خیلی جدی بودند. با کمی روانشناسی، میشد حدس زد که این پسر یک مشکلی دارد و غم و غصهاش را در این آهنگها پیدا کرده و کمی با گوش کردن به آنها آرام میشود. بعد به این فکر کردم که چقدر نحوهی برخورد ما با غربیها فرق دارد. آنها وقتی با پدیدههای اینچنینی مواجه میشوند بررسی میکنند که چه شده که جوانان به این موضوع توجه میکنند. برخوردشان با موسیقی رپ، راک، هیپ هاپ و … جامعه شناسی بوده. ببینید چقدر مطلب در مورد مطالعات آنها روی این پدیدهها در همین اینترنت پیدا میشود. حالا ما (خودم را میگویم) هنوز طرف دهانش را باز نکرده بخواند میگوییم آشغال است؛ مزخرف است و کلاسش پایین است. آقایان! خانمها! موضوع این نیست که چرا این موسیقی تقلیدی است. باید ببینیم دردشون چیه؟
Archive for جولای, 2008
موسیقی رپ، ما و غرب
جولای 27, 2008از اونا فقط خاطرههاشون به جا میمونه
جولای 19, 2008یکی از بتهای ذهنیم، من رابا خاطرهاش تنها گذاشت. از اطرافیانم کیست که نداند هامون تمام زندگی من بوده است و به همین دلیل ساده، داریوش مهرجویی و خسرو شکیبایی برایم عزیزترینها بودند و هستند. با آنها اصلن در یک دنیای دیگر بودم. لذتم از زندگی آنگاه در اوج بود که این دو با هم بودند. همین بود که موقع اکران پری چندین و چندبار غرق تماشا شدم و مهم نبود که فیلم اشکال تکنیکی دارد یا ندارد! ما حظمان را میبردیم؛ و همین بود که درخت گلابی اونجوری به دلم نچسبید با اینکه به قول منتقدان کاملترین اثر مهرجویی بود. از نگاه ما اما انگار چیزی کم داشت و آن چیز حتمن خسرو شکیبایی بود که مهرجویی از ترس منتقدان و برای تکرارنکردن او، ارشادی را قرار داد. و ما در ذهنمان شکیبایی را به جای نقش اول نشاندیم و در خیالمان تدوین کردیم.
آقای شکیبایی، حالا که رفتهای به ما بگو راز هامون چه بود؟ میگویند هامون حدیث نفس خیلیها بود و به همین دلیل تبدیل به یک فیلم کالت شد؛ اما رفیق! آن زمان که من هامون را دیدم هجده سالم بود؛ نه میدانستم روشنفکری یعنی چه و نه عشق را میشناختم. اصلن هیچ نمیدانستم و تو چه میدانی حمید هامون با ما چه کرد! چه میگویم؟ حالا آن بالایی و اسرار را میدانی. راستی، میگویند آن بالاها میتوان در زمان حرکت کرد. یک سری بزن به ده پانزده سال پیش و ببین اگر من هامون را نمیدیدم چه الاغی میشدم. وای! باز هم چرت گفتم. مگر تو نگفتی (یعنی من از تو شنیدم): گل شبدر چه کم از لالهی قرمز دارد؟
حالا که آن بالاهایی، خیلی چیزها را میبینی. خیلی حرف دارم اما آنقدر ناگهانی رفتی که فرصت نکردم پرسشهایم را آماده کنم. شاید پاسخ همین یک سؤال، خیلی چیزها را برایم حل کند. من اما اینجا هنوز به قول تو هیچ گهی نشدم. فقط میتوانم از هامون بنویسم؛ پیشتر نوشتهام و باز خواهم نوشت. اگر وقت کردی یک نگاهی بینداز. قربانت
پلیس
جولای 17, 2008چندی پیش، نیمههای روز با ماشین میرفتیم که ایست-بازرسی نیروی انتظامی فرمان ایست داد. میخواست صندوق عقب ماشین را نگاه کند که ببیند چیزی پنهان نکرده باشیم. خواستم وظیفهی اصلیشان را یادآوری کنم. گفتم: در یکماه اخیر 2 بار قفل ماشینم را شکستهاند و جک و زاپاسش را بردهاند. چیزی نگفت. من هم چیزی نگفتم. گفتن ندارد! لابد وظایف مهمتری دارند.
مسالهی روز
جولای 17, 20081) امروز سوار یک ماشین شخصی شدم که فکر کنم رانندهش در حال جمعآوری اطلاعات بود. چند دقیقه بعد از سوار شدنم نظرش را در مورد سخنرانی چند شب پیش احمدینژاد پرسید و گفت یعنی راسته که میخوان بهمون پول بدن؟ بهش گفتم خوب حالا چه فرقی میکنه به حال ما؟ اجناس گرون میشه و در عوض پول میدن. گفت: نه، خیلی فرق میکنه و همون داستانهایی که الان بیست ساله مسؤولان حکومت در مورد مزایای برداستن سوبسید میگن رو تکرار کرد. کمی باهاش بحث کردم که اینها در حرف قشنگ است اما چگونگی اجرا و هدف از اجرا جای حرف و حدیث دارد. بالاخره پیاده شدم و کرایه را هم طرف پرت و پلا گفت. یعنی معلوم بود راننده نیست.
2) اما از حرفهای چند شب پیش احمدینژاد یک چیز مهم دستگیرم شد. اینکه احتمالن به زودی ایران و امریکا با هم تعاملات جدی خواهند داشت. از همان شب این موضوع را به هرکس که دیدم گفتم و حالا خبر میرسد که برای نخستین بار، نمایندهی امریکا در مذاکرات اتمی حضور خواهد داشت.
عجیب است
جولای 7, 2008یکی از متفکران (که نامش را یادم نیست) نقل میکند که هرچه بر سن پدرش افزوده میشده کمتر حرف میزده و اواخر عمر دیگر فقط دو کلمه میگفته. دو کلمه این بوده: “عجیب است”. گاهی واقعن به نظرم میرسد کمتر باید حرف زد.
جوانتر که بودم و در دوران اصلاحات و … این یارو حسین درخشان هم گل کرده بود. هرچند بعد از زمانی که دربارهی اینترنت مینوشت دیگر از او خوشم نمیآمد چون در مورد هر چیزی از سینما و ادبیات گرفته تا سیاست و جامعهشناسی حرفهای عقل کلی بلغور میکرد؛ اما بالاخره برای خودش کسی بود. حالا امروز خیلی اتفاقی مطلب بهروز شدهی وبسایتش را که به ایمیلم فرستاده بود (یعنی سیستم اتوماتیکش میفرسته و 100 بار جواب دادم که آقا برای من نفرستید) خواندم. مطالب فبلیش را هم نگاهی کردم و مبهوت شدم از اینکه انسان چگونه مسخ میشود. این روزها همان بهتر که سکوت پیشه کنیم؛ اما این پرسش در ذهنم هست که او و امثال او به دنبال چیستند؟ آنطرف دنیا بیخبر از احوال مردم چه دنیایی دارد و چه اعتماد به نفسی که تمام مسائل ایران را آنالیز میکند.