بایگانیِ دسامبر, 2008

گلهای گرمسیری

دسامبر 31, 2008

2l9s2f52

در کمال تعجب و در میان انبوه سریالهایی که 1 دقیقه هم نمی‌توان تحمل کرد شبکه‌ی یک، در حال پخش سریال فوق‌العاده‌ای ست به نام گلهای گرمسیری. شاید بتوان گفت تا کنون سریالی که اینگونه هنرمندانه مضامین پیچیده‌ را در کنار جنگ قرار داده باشد پخش نشده است. حتی سریال ابراهیم حاتمی‌کیا (خاک سرخ) با اینکه زمان زیادی روی آن کار شده بود(نزدیک 3 سال )  در انجام این کار ناموفق بود.
اما اینجا نمی‌خواهم نقد سینمایی بر آن داشته باشم. می‌خواهم بگویم این سریال، داستانی پر از درد و راز و رمز و عشق را هنرمندانه به تصویر می‌کشد. مانند بسیاری از شاهکارهای هنری، نیمی از جذابیت سریال به خاطر چیزهایی است که نمی‌بینیم و باید به آن فکر کنیم و تصور کنیم. در واقع، برخی مفاهیم مانند عشق و نفرت آنقدر پیچیده هستند که نمی‌توان آن را تصویر کرد و اگر خیلی هنرمند باشیم شاید بتوان اشاره‌ای به آن کرد و نشانه‌هایی گذاشت که محمد مهدی عسگرپور به خوبی این نشانه‌ها را برایمان گذاشته. از عجیبترین و در عین حال زیباترین بخشهای سریال، روابط  مثلث موجود بین رسول، دخترعمویش و شوهر اوست. رسول که زمانی نامزد دخترعمویش بوده حالا و پس از فعل و انفعالاتی عاشق ناهید (همکلاسی دانشگاه) شده در حالی که دخترعمویش هم با یکی دیگر ازدواج کرده است. 
همچنین، داستان کلی تشکیل شده از یک سری داستانهای کوچکتر که قسمتهای اعظم آن ناگفته می‌ماند و کارگردان آنها را به صورت رمزهایی در متن سریال گنجانده است.
راستی، چرا پایان داستانهای خوب اینقدر تلخ است؟ سکانسی که دخترعموی رسول (اسمش رو یادم رفته) خودش را آتش زد (به خاطر اهانت‌های همسرش یا …) از به یادماندنی‌ترین صحنه‌های سریال بود. آیا موقع مرگ هنوز رسول را دوست داشت؟ حالا رسول چه احساسی دارد؟ اگر نامزدیشان به هم نخورده بود …؟ آیا عشقش به ناهید ارزش مرگ دخترعمویش را داشت؟ اینها نمونه‌های کوچکی از انبوه سؤالات پیچیده‌ایست که ذهن بیننده‌ی فعال را درگیر می‌کند.

از دست این خود

دسامبر 30, 2008

اینکه می‌خونید نمی‌دونم درباره‌ی خودخواهیه، درباره‌ی خودپسندیه، درباره‌ی خودپرستیه یا خودستایی؟ هر چی که هست توش یه خودی داره؛ یعنی همین من.
بچه که بودم نمی‌دونم چی بود که دوست نداشتم تو خیابون چیزی مثلن یه بستنی بخورم (البته هنوزم ناخودآگاه این کار رو نمی‌کنم). یعنی همه‌ش فکر می‌کردم که یکی ممکنه ببینه و دلش بخواد. نمی‌دونم آیا همچین موقعیتی پیش اومده بود یا مادرم بهم گفته بود این کارو نکنم؟ البته با توجه به اینکه تا الان هم تاثیرش روم مونده احتمال زیاد می‌دم که همچین صحنه‌ای رو تجربه کردم. اون روزا رو با الان مقایسه نکنید. پیش میومد از این چیزا. به خصوص اونجایی که ما زندگی می‌کردیم خیلی احتمالش بود که در حال بستنی خوردن باشی و یه بچه‌ی کوچیکتر ببینه و از پدر یا مادرش درخواست کنه؛ بعد پدره یا مادره نتونه بخره و تو گریه‌ی معصومانه‌ی بچه رو ببینی. گذشت اون روزا؛ نمی‌خوام بگم این روزا این چیزا نیست. اگه دقت کنیم هست؛ بگذریم. خلاصه این ماجرا بدتر شد. مثلن بعد از روزای خوب نوروز همیشه عزا می‌گرفتم. نه برای اینکه باید برم مدرسه که اونو دوست داشتم. برای اینکه مادرم مجبورم می‌کرد کفش و لباسای نوم رو بپوشم. دوست نداشتم؛ چون اونجا که درس می‌خوندم خیلیها نداشتن لباس عید بخرن. من که اون‌موقع نمی‌تونستم تحلیل سیاسی-اقتصادی کنم و به دولت فحش بدم و بگم به من چه. با هر ترفندی بود سعی می‌کردم از زیر پوشیدنشون طفره برم. می‌خوام بگم بچه که بودم انقدر به دیگران فکر می‌کردم. الان بهش می‌گن افراطی. اینجام که اینو گفتم نمی‌دونم شاید به خاطر این بود که از خودم تعریف کنم. اما نه، می‌خوام دنبال این حس بگردم؛ آخه گاهی فکر می‌کنم کمتر شده، می‌ترسم گمش کنم. خیلی پیش اومده که به خودم فحش بدم که چرا دل این و اون رو شکوندم؛ بدتر اینکه گاهی فکر می‌کنم خودم رو دوست دارم که یه کارایی می‌کنم. انگار محبت کردنم هم از دوست داشتن خودمه. اگه اینجوری باشه چی؟ باید فکر کنم.

تکه‌ای از یک شعر

دسامبر 27, 2008

فکر نمی‌کنم کسی شعرهای قیصر امین‌پور را شنیده باشد و شیفته‌ی او نشده باشد. تکه‌ای از یکی از شعرهای او را با هم می‌خوانیم:
وقتی تو نیستی
نه هست‌های ما
چونان که بایدند
نه بایدها…
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می‌خورم
عمری است
لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می‌کنم

یک خیال

دسامبر 23, 2008

نمی‌دونم خواب بودم یا بیدار؟ کابوس بود یا رؤیا؟ توی یک فضای مسطحی بودم (مثل یک دشت). وسطش یک شیار باریک سراسری بود. اگه می‌گم وسطش چون این‌طرف و اون‌طرفش رو نگاه می‌کردی یه اندازه بود. شیار هم که می‌گم‌ چون  توش خالی خالی بود. توش رو که نگاه می‌کردی فضای خالی بود اما عجیب بود که سیاهی نبود. عرض شیار درست به اندازه‌ی یک گام بود و انگار برای این اونجا بود که اون فضای صاف رو از یکنواختی درآره؛ انگار برای این بود که کمی هیجان بهت بده که از این‌طرف بپری اون‌طرف. اما من نپریدم. اون تو رو نگاه کردم. اما نپریدم. از ترس نبود چون پریدن کاری نداشت. فکر کردم این‌طرف و اون‌طرفش فرقی نداره. خسته بودم از زمین. اما یادم نیست به آسمون نگاه کردم یا نه؟ خوبی آسمون اینه که نمیشه قسمتش کرد. نمیشه شیار توش کشید؛ یعنی لازم نیست. انقدر قشنگه که خسته نمیشی از نگاه کردنش. حتی اگه صاف باشه. حتی اگه ستاره توش نباشه. مطمئنی که بی‌نهایته و بالاخره اون دوردورا یه چیزایی هست که تا الان ندیدیش. مطمئنی یه ستاره پیدا می‌کنی.
حالا که از آسمون گفتم یادم اومد سال 2009 سال جهانی نجومه. یعنی میشه تو این سال به موضوع مورد علاقه‌ی همیشگیم یعنی نجوم برسم؟

علی و مدیریت

دسامبر 16, 2008

این روزها که به مناسبت غدیر از علی زیاد می‌گویند با توجه به اوضاع و احوالم و علاقه‌ام به او، گفتم چند جمله از علی در مورد حکومت (که به نوعی به مدیریت نیز مربوط می‌شود) بیاورم:
- به خدا سوگند همین کفش بی‏ارزش برایم از حکومت‏بر شما محبوب‏تر است، مگر آن که حقی را به پا دارم یا باطلی را دفع نمایم.
-  آگاه باشید سوگند به خدایی که دانه را شکافت و انسان را آفرید، اگرنه این بود که جمعیت‏بسیاری گرداگردم را گرفته و به یاری‏ام قیام کرده‏اند و از این جهت‏حجت تمام شده است و اگر نبود عهد و مسئولیتی که خداوند از دانشمندان هر جامعه گرفته که در برابر شکمخواری ستمگران و گرسنگی ستمدیدگان سکوت نکنند، من مهار شتر خلافت را رها می‏ساختم و از آن صرف نظر می‏کردم.
- اگر من با این اشتیاق فراوان مردم، مسئولیت امامت را به دست نمی‏گرفتم، نااهلان زمام‏دار امور می‏شدند و عرصه بر خوبان تنگ گرفته و ناصالحان را بر گرده مردم سوار می‏کردند.
پی‌نوشت: همه از نهج‌البلاغه

پارادوکس انتخاب باراک اوباما

دسامبر 15, 2008

در داستان زیبای blue melody از سلینجر، صحنه‌هایی را می‌بینیم که پیش از هرچیز من را به یاد پدیده‌ی شگفت امسال یعنی انتخاب سناتور باراک اوباما به ریاست جمهوری امریکا می‌اندازد. داستان سال 1927 اتفاق می‌افتد. صحنه‌ی مورد نظر من این است:

آپاندیس لیدا لوییز (خواننده‌ی جاز) می‌ترکد و دوستانش می‌خواهند او را به بیمارستان برسانند.
پشت میز پذیرش، پرستاری نشسته بود با یک جفت گوشی توی گوشهایش. رادفورد بهش گفت: “لیدا لوییز بیرونه و داره می‌میره. باید همین الان آپاندیسش رو درآرین.” پرستار،‌ گوش سپرده به گوشی‌هایش، گفت: “هیس!”
“تو رو خدا. گفتم که،‌ داره می‌میره.”
پرستار، گوش سپرده به گوشی‌هایش،‌ گفت: “هیس!”
رادفورد گوشی‌ها را از روی سرش کشید. گفت: “تو رو خدا. باید یکی رو بفرستین کمک‌مون تا بیاریمش تو. داره می‌میره.”
پرستار گفت: “همون خواننده‌هه؟”
پسر تقریبن خوشحال و با صدای رسا گفت: “آره! لیدا لوییز!”
“متأسفم، ولی قوانین بیمارستان اجازه‌ی ورود بیمارهای سیاه‌پوست رو نمی‌ده. خیلی متأسفم.”
رادفورد لحظه‌ای با دهان باز همان‌جا ایستاد. سوار ماشین شد. چارلز سیاهه چیزی نگفت و رادفورد از هر نگاه ممکن به چارلزسیاهه پرهیز می‌کرد.
شبیه همین صحنه در بیمارستان بعد هم تکرار می‌شود و در نهایت لیدا لوییز می‌میرد. ضربه‌ی تکان‌دهنده‌ایست و اگر داستان را کامل بخوانید آن را حس می‌کنید.
حالا پس از 80 سال، باراک اوباما یک رنگین‌پوست با پیشینه‌ای شبیه بسیاری از رنگین‌پوستهای امریکا رییس‌جمهور مهمترین کشور دنیا (چه بخواهیم و چه نخواهیم واقعیت است) شده است. به نظر من انتخاب باراک اوباما (گرچه قابل پیش‌بینی بود) یک اتفاق بسیار بزرگ پست‌مدرن (بیشتر از دیدگاه اجتماعی و فرهنگی تا سیاسی) در سالهای اخیر بود. شاید مهمتر از خود اتفاق، فرآیند منتهی به رخ دادن چنین پدیده‌ای بود. در واقع، این پدیده نه یک تغییر سطحی یک‌شبه و بی‌پشتوانه بلکه فرآیند پارادوکسیکالی (از آن جهت که هم بسیار پیچیده بود و هم خیلی ساده و آرام جلو رفت) بود که طی سالها برایش تلاش شده بود. سلینجر، این مطلب را در همان ابتدای داستان، اینگونه روایت می‌کند: “این نقد نیشداری علیه هیچ‌کس یا هیچ‌چیز نیست. فقط داستان کوتاه ساده‌ای‌ست درباره‌ی پای سیب خانگی، آبجوی تگری، بروکلین راجرز و لوکس تیاتر رادیو؛ یعنی چیزهایی که ما به خاطرش جنگیدیم. واقعن نمی‌شود که این را نفهمید.” واقعن هم نمی‌شود این را نفهمید. باید به خاطر انتخاب باراک اوباما به جامعه‌ی امریکا و از نگاهی دیگر به همه‌ی انسانها تبریک گفت.

پی‌نوشت: نقلها از داستان مربوط است به کتاب نغمه‌ی غمگین، اثر جی. دی. سلینجر، ترجمه‌ی امیر امجد و بابک تبرایی،‌انتشارات نیلا.

کمی بهانه برای ننوشتن، کمی درد و دل

دسامبر 11, 2008

دیگه باید یه دلیل خوب بیارم برای اینهمه ننوشتن. حالا که مینویسم چرا بهانه‌های بیشتری نیاورم؟ پس چندتا دلیل می‌نویسم.
- یکی اینکه حدود تیر ماه امسال بود که خبر دادند وقت مصاحبه‌مون برای مهاجرت به کبک تعیین شده که تو آبان بود  و چون خیلی ناگهانی بود مجبور بودم در یک دوره‌ی کوتاه زبان فرانسه رو خوب یاد بگیرم. در واقع طبق پیش‌بینی‌ها و تجربه‌های مشابه باید حداقل حدود 1 سال دیگه تازه می‌رفتیم مصاحبه. حالا کارم هم که بود و مجبور بودم تمام وقت آزادم رو بذارم برای زبان فرانسه. حالا که این رو گفتم یادم اومد حتمن باید تجربه‌ی مصاحبه رو تو وبلاگم بنویسم؛ چون خیلیها دوست دارن در این مورد و فضای مصاحبه  بیشتر بدونن که تو اینترنت هم کم مطلب پیدا میشه. یه بنده خدایی خیلی وقت پیش خاطراتش رو نوشته که من خودم خیلی استفاده کردم و همینجا ازش تشکر می‌کنم. راستی یادم رفت بگم مصاحبه رو خوشبختانه قبول شدم.
- دیگه اینکه یک سال پیش من به طور خیلی ناخواسته و به خاطر یک دوست که مالک شرکت بود و برای اینکه شرکت در حال بسته شدن و ورشکستگی بود و این وضعیت خوشایندی نبود پست مدیرعاملی شرکت رو قبول کردم. شرکت، واقعن اشکالات اساسی داشت و داره و خیلی وقتم رو گرفت. از اون بدتر من رو درگیر کارهایی کرد که دوستشون نداشتم و نقلش هم چیزی رو حل نمی‌کنه. بعد هم به این نتیجه رسیدم که از اول می‌دونستم. اینکه من اینکاره نیستم و کسب و کار (بیزینس) در ایران فوت و فن هایی داره که من خوشم نمیاد. همچنین، فهمیدم که در اینجا برنامه‌ریزی و کار گروهی مفاهیم تعریف نشده‌ای هستند. از این هم بگذریم. آخه من رو چه به مدیرعاملی؟
- اما گاهی هم پیش اومده که خواستم بنویسم؛ وقتش رو هم داشتم اما نتونستم. آره، اعتراف می‌کنم همین منی که نوشتن رو دوست داشته و خوب می‌نوشته نتونسته بنویسه. دقیقتر که نگاه می‌کنم معلومه که انگار یه زنگاری رو دلم نشسته. 
آینه‌ات دانی که چرا غماز نیست؟               زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست
خاکی‌تر شدم؛ زمینی‌تر شدم؛ یعنی بیشتر به پول فکر کردم. چیزی که همیشه ازش بدم میومده اما انگار خودش رو بهم تحمیل کرده. میشه گفت چاره‌ای نبوده. زندگی خرج داره. به هرحال آدم بعد از ازدواج مسؤولیتش بیشتر میشه و میشه گفت تو این مملکت که همه حواسشون فقط و فقط به این پدیده‌ی کثیفه کار دیگه نمیشه کرد؛ من هیچ‌وقت به دنبال داشتن و مالکیت یه چیز مادی نبودم و چوبش رو خوردم و دیگه نمی‌خوام چوبش رو بخورم  و …. اما آیا اینها بهانه نیست؟ من که همه‌ی زندگیم به پول فکر نکردم چرا یکهو وا دادم؟ آخه توجه نکردن به دنیا کجا و مدیرعاملی کجا؟ (اگرچه دلایل غیرمادی داشتم برای پذیرفتن این پست که نمی‌خوام توضیح بدم) البته من کارم رو دوست دارم برای اینکه خیلی چیزا رو توش یاد گرفتم و خود کسب دانش و مواجه‌شدن با پدیده‌های ناشناس یک فعالیت خیلی دوست‌داشتنیه از نظر من؛ اما بهتون بگم تو مدیرعاملی خیلی از این چیزا خبری نیست. چرا فکر نکردم وقت کمتری می‌مونه برای وایسادن؟ برای فکر کردن به ماوراء و غرق شدن تو خیال؟برای همین نوشتن؛ برای خوندن و برای خیلی چیزای دیگه که خودتون شاید بدونید.
- گاهی هم فکر می‌کنم که سنم رفته بالا وشرایط تغییر کرده؛ شاید از اون شور و حال افتادم. من البته همیشه کم‌حرف بودم اما عشقم رو به نوشتن داشتم. الان هم نه اینکه از دست داده باشم. انگار یقینم رو از دست دادم. به اصل عدم قطعیت بیشتر اعتقاد پیدا کردم (همون اصلی که تو فیلم مورد علاقه‌م هامون بهش اشاره میشه). برای همین یه  ترسی دارم از اینکه بنویسم. از اینکه نکنه یکی فکر کنه من حکم قطعی دادم. نکنه یکی جدی بگیردشون. خیلی وقتا شده چیزی رو خواستم بنویسم و انگار یه کسی بهم گفته ولش کن. مطمئنم اگه جوونتر بودم همون رو می‌نوشتم:
زاندرونم صد خموش خوش‌نفس                     دست بر لب می‌زند یعنی که بس
خامشی بحر است و گفتن همچو جو                بحر می‌جوید تو را جو را مجو
و یک نکته هم از انیشتین بزرگ:

If A is a success in life, then A equals x plus y plus z. Work is x; y is play; and z is keeping your mouth shut

اگه این باشه یعنی بازم نمی‌نویسم؟ طبق همون اصل عدم قطعیت نمی‌دونم. ولی می‌تونم بگم که این هم یه دلیل بوده.

پی‌نوشت: اشعار از مولانا