کمی بهانه برای ننوشتن، کمی درد و دل

By atashoney

دیگه باید یه دلیل خوب بیارم برای اینهمه ننوشتن. حالا که مینویسم چرا بهانه‌های بیشتری نیاورم؟ پس چندتا دلیل می‌نویسم.
- یکی اینکه حدود تیر ماه امسال بود که خبر دادند وقت مصاحبه‌مون برای مهاجرت به کبک تعیین شده که تو آبان بود  و چون خیلی ناگهانی بود مجبور بودم در یک دوره‌ی کوتاه زبان فرانسه رو خوب یاد بگیرم. در واقع طبق پیش‌بینی‌ها و تجربه‌های مشابه باید حداقل حدود 1 سال دیگه تازه می‌رفتیم مصاحبه. حالا کارم هم که بود و مجبور بودم تمام وقت آزادم رو بذارم برای زبان فرانسه. حالا که این رو گفتم یادم اومد حتمن باید تجربه‌ی مصاحبه رو تو وبلاگم بنویسم؛ چون خیلیها دوست دارن در این مورد و فضای مصاحبه  بیشتر بدونن که تو اینترنت هم کم مطلب پیدا میشه. یه بنده خدایی خیلی وقت پیش خاطراتش رو نوشته که من خودم خیلی استفاده کردم و همینجا ازش تشکر می‌کنم. راستی یادم رفت بگم مصاحبه رو خوشبختانه قبول شدم.
- دیگه اینکه یک سال پیش من به طور خیلی ناخواسته و به خاطر یک دوست که مالک شرکت بود و برای اینکه شرکت در حال بسته شدن و ورشکستگی بود و این وضعیت خوشایندی نبود پست مدیرعاملی شرکت رو قبول کردم. شرکت، واقعن اشکالات اساسی داشت و داره و خیلی وقتم رو گرفت. از اون بدتر من رو درگیر کارهایی کرد که دوستشون نداشتم و نقلش هم چیزی رو حل نمی‌کنه. بعد هم به این نتیجه رسیدم که از اول می‌دونستم. اینکه من اینکاره نیستم و کسب و کار (بیزینس) در ایران فوت و فن هایی داره که من خوشم نمیاد. همچنین، فهمیدم که در اینجا برنامه‌ریزی و کار گروهی مفاهیم تعریف نشده‌ای هستند. از این هم بگذریم. آخه من رو چه به مدیرعاملی؟
- اما گاهی هم پیش اومده که خواستم بنویسم؛ وقتش رو هم داشتم اما نتونستم. آره، اعتراف می‌کنم همین منی که نوشتن رو دوست داشته و خوب می‌نوشته نتونسته بنویسه. دقیقتر که نگاه می‌کنم معلومه که انگار یه زنگاری رو دلم نشسته. 
آینه‌ات دانی که چرا غماز نیست؟               زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست
خاکی‌تر شدم؛ زمینی‌تر شدم؛ یعنی بیشتر به پول فکر کردم. چیزی که همیشه ازش بدم میومده اما انگار خودش رو بهم تحمیل کرده. میشه گفت چاره‌ای نبوده. زندگی خرج داره. به هرحال آدم بعد از ازدواج مسؤولیتش بیشتر میشه و میشه گفت تو این مملکت که همه حواسشون فقط و فقط به این پدیده‌ی کثیفه کار دیگه نمیشه کرد؛ من هیچ‌وقت به دنبال داشتن و مالکیت یه چیز مادی نبودم و چوبش رو خوردم و دیگه نمی‌خوام چوبش رو بخورم  و …. اما آیا اینها بهانه نیست؟ من که همه‌ی زندگیم به پول فکر نکردم چرا یکهو وا دادم؟ آخه توجه نکردن به دنیا کجا و مدیرعاملی کجا؟ (اگرچه دلایل غیرمادی داشتم برای پذیرفتن این پست که نمی‌خوام توضیح بدم) البته من کارم رو دوست دارم برای اینکه خیلی چیزا رو توش یاد گرفتم و خود کسب دانش و مواجه‌شدن با پدیده‌های ناشناس یک فعالیت خیلی دوست‌داشتنیه از نظر من؛ اما بهتون بگم تو مدیرعاملی خیلی از این چیزا خبری نیست. چرا فکر نکردم وقت کمتری می‌مونه برای وایسادن؟ برای فکر کردن به ماوراء و غرق شدن تو خیال؟برای همین نوشتن؛ برای خوندن و برای خیلی چیزای دیگه که خودتون شاید بدونید.
- گاهی هم فکر می‌کنم که سنم رفته بالا وشرایط تغییر کرده؛ شاید از اون شور و حال افتادم. من البته همیشه کم‌حرف بودم اما عشقم رو به نوشتن داشتم. الان هم نه اینکه از دست داده باشم. انگار یقینم رو از دست دادم. به اصل عدم قطعیت بیشتر اعتقاد پیدا کردم (همون اصلی که تو فیلم مورد علاقه‌م هامون بهش اشاره میشه). برای همین یه  ترسی دارم از اینکه بنویسم. از اینکه نکنه یکی فکر کنه من حکم قطعی دادم. نکنه یکی جدی بگیردشون. خیلی وقتا شده چیزی رو خواستم بنویسم و انگار یه کسی بهم گفته ولش کن. مطمئنم اگه جوونتر بودم همون رو می‌نوشتم:
زاندرونم صد خموش خوش‌نفس                     دست بر لب می‌زند یعنی که بس
خامشی بحر است و گفتن همچو جو                بحر می‌جوید تو را جو را مجو
و یک نکته هم از انیشتین بزرگ:

If A is a success in life, then A equals x plus y plus z. Work is x; y is play; and z is keeping your mouth shut

اگه این باشه یعنی بازم نمی‌نویسم؟ طبق همون اصل عدم قطعیت نمی‌دونم. ولی می‌تونم بگم که این هم یه دلیل بوده.

پی‌نوشت: اشعار از مولانا

پاسخ دهید