بایگانیِ دسامبر 23rd, 2008

یک خیال

دسامبر 23, 2008

نمی‌دونم خواب بودم یا بیدار؟ کابوس بود یا رؤیا؟ توی یک فضای مسطحی بودم (مثل یک دشت). وسطش یک شیار باریک سراسری بود. اگه می‌گم وسطش چون این‌طرف و اون‌طرفش رو نگاه می‌کردی یه اندازه بود. شیار هم که می‌گم‌ چون  توش خالی خالی بود. توش رو که نگاه می‌کردی فضای خالی بود اما عجیب بود که سیاهی نبود. عرض شیار درست به اندازه‌ی یک گام بود و انگار برای این اونجا بود که اون فضای صاف رو از یکنواختی درآره؛ انگار برای این بود که کمی هیجان بهت بده که از این‌طرف بپری اون‌طرف. اما من نپریدم. اون تو رو نگاه کردم. اما نپریدم. از ترس نبود چون پریدن کاری نداشت. فکر کردم این‌طرف و اون‌طرفش فرقی نداره. خسته بودم از زمین. اما یادم نیست به آسمون نگاه کردم یا نه؟ خوبی آسمون اینه که نمیشه قسمتش کرد. نمیشه شیار توش کشید؛ یعنی لازم نیست. انقدر قشنگه که خسته نمیشی از نگاه کردنش. حتی اگه صاف باشه. حتی اگه ستاره توش نباشه. مطمئنی که بی‌نهایته و بالاخره اون دوردورا یه چیزایی هست که تا الان ندیدیش. مطمئنی یه ستاره پیدا می‌کنی.
حالا که از آسمون گفتم یادم اومد سال 2009 سال جهانی نجومه. یعنی میشه تو این سال به موضوع مورد علاقه‌ی همیشگیم یعنی نجوم برسم؟