اینکه میخونید نمیدونم دربارهی خودخواهیه، دربارهی خودپسندیه، دربارهی خودپرستیه یا خودستایی؟ هر چی که هست توش یه خودی داره؛ یعنی همین من.
بچه که بودم نمیدونم چی بود که دوست نداشتم تو خیابون چیزی مثلن یه بستنی بخورم (البته هنوزم ناخودآگاه این کار رو نمیکنم). یعنی همهش فکر میکردم که یکی ممکنه ببینه و دلش بخواد. نمیدونم آیا همچین موقعیتی پیش اومده بود یا مادرم بهم گفته بود این کارو نکنم؟ البته با توجه به اینکه تا الان هم تاثیرش روم مونده احتمال زیاد میدم که همچین صحنهای رو تجربه کردم. اون روزا رو با الان مقایسه نکنید. پیش میومد از این چیزا. به خصوص اونجایی که ما زندگی میکردیم خیلی احتمالش بود که در حال بستنی خوردن باشی و یه بچهی کوچیکتر ببینه و از پدر یا مادرش درخواست کنه؛ بعد پدره یا مادره نتونه بخره و تو گریهی معصومانهی بچه رو ببینی. گذشت اون روزا؛ نمیخوام بگم این روزا این چیزا نیست. اگه دقت کنیم هست؛ بگذریم. خلاصه این ماجرا بدتر شد. مثلن بعد از روزای خوب نوروز همیشه عزا میگرفتم. نه برای اینکه باید برم مدرسه که اونو دوست داشتم. برای اینکه مادرم مجبورم میکرد کفش و لباسای نوم رو بپوشم. دوست نداشتم؛ چون اونجا که درس میخوندم خیلیها نداشتن لباس عید بخرن. من که اونموقع نمیتونستم تحلیل سیاسی-اقتصادی کنم و به دولت فحش بدم و بگم به من چه. با هر ترفندی بود سعی میکردم از زیر پوشیدنشون طفره برم. میخوام بگم بچه که بودم انقدر به دیگران فکر میکردم. الان بهش میگن افراطی. اینجام که اینو گفتم نمیدونم شاید به خاطر این بود که از خودم تعریف کنم. اما نه، میخوام دنبال این حس بگردم؛ آخه گاهی فکر میکنم کمتر شده، میترسم گمش کنم. خیلی پیش اومده که به خودم فحش بدم که چرا دل این و اون رو شکوندم؛ بدتر اینکه گاهی فکر میکنم خودم رو دوست دارم که یه کارایی میکنم. انگار محبت کردنم هم از دوست داشتن خودمه. اگه اینجوری باشه چی؟ باید فکر کنم.