Archive for ژانویه, 2009

مسیر و مقصد

ژانویه 26, 2009

در یکی از پروژه‌ها، با یکی از بزرگان نمایش در ایران سر و کار دارم. از اتفاق، کار ایشان را خیلی می‌پسندم و در ذهنم تصویر خیلی خوبی از او داشتم. این را هم شنیده بودم که اگر تصویری از کسی در ذهنمان می‌سازیم بهتر است در دنیای واقعی به او نزدیک نشویم؛ چون تصویر خیالیمان فرو می‌ریزد. در این مورد کمابیش همین‌طور هم شد. بعد فکر کردم در ساختن این تصویر خوب، خودم هم خیلی چیزها یاد گرفتم و جلوتر رفتم. بعد یادم افتاد که تو فلسفه اصلن یه بحثی هست که خود مسیر مهمتر از مقصده؛ بعد فکر کردم اصلن اگه این‌جوری نباشه که زندگی بی‌معنی می‌شه یعنی معلومه که آخرش مرگه، پس چرا تلاش می‌کنیم و امید یعنی چی؟ بعد یادم اومد که اگه بی‌نهایت رو بفهمیم یعنی که مقصدی نیست و همیشه تو مسیری؛ اما خب حالا کو تا ما بفهمیم بی‌نهایت یعنی چی؟ تو مسیره که خیلی چیزا یاد می‌گیریم، تو راهه که می‌فهمیم بی‌نهایت یعنی چی و اگه مقصد یه ماهیت وجودی داشته باشه رسیدی و تموم. پشت سرت رو نگاه می‌کنی و افسوس می‌خوری که چرا این‌همه اومدی و جلوت هم که چیزی نیست برای نگاه کردن. تمومه؛ یعنی آخرش؛ یعنی نهایت. یاد فیلم “نمایش ترومن” افتادم (که این رو یه دوست به یه بهونه‌ی دیگه‌ای چند وقت پیش یادم انداخت) و ترومنی که همه‌چی داره ولی آخر فیلم انتخاب می‌کنه که بره. کجاش رو نمی‌دونه؛ همین‌قدر می‌دونه که زندگی همون صحنه‌ی متناهی شبیه‌سازی شده باشه نیست. و بعد واژه‌هایی رو که تو مسیر معنا پیدا می‌کنه مرور کردم: حیرت، خیال، رؤیا و … و بالاتر عشق.

جشنواره‌ی فیلم

ژانویه 21, 2009

به نظر می‌رسد امسال با حضور فیلم‌سازان خوبی مانند بهرام بیضایی، حمید نعمت‌الله، پرویز شهبازی و واروژ کریم‌مسیحی شاهد جشنواره‌ی پرباری هستیم. با امید به آنکه فیلمهای آنها در پخش به مشکل نخورند.

شهر در امن و امان است

ژانویه 20, 2009

دیشب لازم نبود عادل فردوسی‌پور چیزی بگوید. همه‌ی آنها که روزی تصمیم داشتند کاری در این مملکت بکنند و بعد ناامیدانه این فکر را از سر به‌ در کردند معنای نگاه‌های او را فهمیدند. لازم نبود از آنچه بر سرش گذشت بگوید که در این سال‌ها هم بسیار دیده‌ایم، هم شنیده‌ایم و هم تجربه کرده‌ایم. با مراجعه به حافظه‌ی تاریخی خواهیم فهمید که نود دیگر تمام شد. حتا اگر به خاطر مصلحت آن را ادامه دهند مطمئنیم که نود، آن برنامه‌ی سابق نخواهد بود. جذابیت نود در تمام این سال‌ها برای من و بسیاری دیگر، نه پرداختن به فوتبال؛ بلکه نشان دادن مشکلات پیچیده‌ی اجتماعی و فرهنگی ایرانیان بود که با کمی دقت از پشت موضوع به ظاهر سهل و ممتنعی به نام فوتبال بیرون می‌زد. حالا روح فردوسی‌پور را گرفتند؛ دیگر شهر در امن و امان است.

آقای سلینجر، همچنان صدایت می‌زنند * -3

ژانویه 14, 2009

و حالا شاید بتوانیم بگوییم که سلینجر، خود شیفته‌ی گلس‌ها شده است. چه کسی می‌تواند بر او خرده بگیرد؟ به راستی هم گلس‌ها یکی از سرزنده‌ترین، جالب‌ترین و واقعی‌ترین خانواده‌های داستانهای او هستند. مشکل اینجاست که اعضای این خانواده هم مانند بسیاری دیگر، گاه خود را بیش از حد جدی می‌گیرند و گاه برای همه‌ی جهان حکم صادر می‌کنند. اما آنچه خانواده‌ی گلس (و بخصوص سیمور) را برای سلینجر محبوب ساخته و از سوی دیگر برای بسیاری خوانندگان آزاردهنده شده، استثنایی و خاص بودن گلس‌ها در این دنیا است. در اوایل دهه‌ی 60، وقتی عرفان‌بازی‌های به نظر احساسی گلس‌های جوان آغاز شد، منتقدان برخورد تندی با سلینجر داشتند و Hapworth نیز با استقبال جالب توجهی مواجه نشد.
از نکات جالب Hapworth یکی هم آن است که لحن ثابتی ندارد. سیمور جوان با یک لحن آغاز می‌کند و سپس حالتش را تغییر می‌دهد؛ به ترتیب از لحن مشتاقانه و گرم به پرخاش و سپس بازیگوشی و طعنه‌پراکنی می‌رسد. او همیشه در حال تغییر است. او نگران وضع روحی خود است و در عین حال، دوستانش در کمپ را آزار می‌دهد. او می‌خواهد مانند مسیح باشد و از سویی می‌خواهد با خانم هپی عشق‌بازی کند. او می‌خواهد یک قدیس باشد و گرچه هنوز قبول نمی‌کند اما می‌خواهد نویسنده شود. آگاهانه یا ناآگاهانه، او تصویری از خالق خود به نظر می‌رسد.
نکته‌ی دیگر آنکه، عامل اصلی تاثیرگذار بودن آثار سلینجر، نه نثر جذاب آن (گرچه بخشهایی از داستانهایش و به ویژه نیمه‌ی پایانی فرنی و زویی بسیار زیبا نگاشته شده است) بلکه ایده‌های مطرح شده در داستان است. برای مثال، یکی از موضوعات ریشه‌ای که درباره‌ی خانواده‌ی گلس مطرح می‌شود مسئله‌ی پیچیده‌ی ارتباط ضمیر ناخودآگاه و خودآگاه است؛ یا اینکه چگونه می‌توان در دنیای پست و مادی یک زندگی معنوی را دنبال کرد؟همچنین، لازم به ذکر است که شاید به جز مارک تواین، نویسنده‌ی دیگری مثل سلینجر نتوانسته ابتذال و دلفریبی تصنعی (و در عین حال ترحم‌برانگیز) قابل مشاهده در شهرهای بزرگ را با این دقت به رخمان بکشد.
در پایان باید گفت علی‌رغم تلاش بسیار سلینجر برای پنهان شدن و فراموش شدن، در بسیاری محافل ادبی از او همچنان به عنوان یک مؤلف تاثیر‌گذار یاد می‌شود؛ در حالی‌که سیمور گلس برای چنین نویسنده‌ای ابراز دلسوزی می‌کرد.

* این نوشته ترجمه‌ای ست از مقاله‌ی نیویورک تایمز به قلم چارلز مک گراث با عنوان اصلی Still Paging Mr. Salinger که در تاریخ 31 دسامبر 2008 به چاپ رسیده است.

پی‌نوشت-
نوشته‌ی امید نیک‌فرجام به مناسبت 90 سالگی سلینجر

ترجمه‌ای برای 90سالگی سلینجر – من و سلینجر

بی‌بی‌سی فارسی

ژانویه 13, 2009

برای آنها که مثل من با رسانه میانه‌ی خوبی دارند، راه‌افتادن شبکه‌ی تلویزیونی فارسی بی‌بی‌سی اتفاق خیلی مهم و جالبی است. یکی دو ساعت دیگر منتظر می‌مانیم تا شاهد افتتاح این شبکه باشیم.

آقای سلینجر، همچنان صدایت می‌زنند * -2

ژانویه 5, 2009

شاید “Hapworth” که هیچگاه به صورت کتاب منتشر نگردید تنها دستاویز ما برای آن باشد که بدانیم اکنون سلینجر به چه فکر می‌کند. دوستداران سلینجر هنوز در حال یافتن مفاهیم پنهان این اثر هستند. سلینجر در سال 1997 به یک انتشارات کوچک اجازه داد، این اثر را چاپ کند اما بعد تصمیمش را تغییر داد. آیا تصمیم موقت سلینجر در صدور اجازه برای چاپ این اثر، نشاندهنده‌ی علاقه‌اش به شکستن سکوت چندساله بوده است؟ و یا با چاپ Hapworth  می‌خواسته نشان دهد که دایره‌ی داستانی خانواده‌ی گلس تکمیل شده است؟
“Hapworth” به طور خلاصه (گرچه این قصه قابل خلاصه شدن نیست) نامه‌ای است شامل 25000 کلمه! که سیمور گلس (پسر هفت‌ساله‌ی خانواده که در یک کمپ تابستانی بسر می‌برد) برای والدینش لز و بسی و برادرها و خواهرش والت، واکر و بوبو نوشته است. سیمور که متوجه می‌شویم در حال مطالعه و آموختن چندین زبان است و حواسش پیش همسر جوان مالک کمپ است، افراد مختلف خانواده را در این نامه نصیحت می‌کند: لز باید هنگام آوازخواندن حواسش به لهجه‌اش باشد، بوبو باید دستخطش را تمرین کند و والت باید اخلاقش را درست کند و ….
همچنین سیمور یک لیست غیرعادی از کتابهایی را ردیف می‌کند که باید برایش ارسال کنند: هر کتابی در مورد خدا یا مذهب از هر نویسنده‌ای که حرف اول نام خانوادگیش هر حرفی بعد از H باشد؛ برای احتیاط خود H را نیز اضافه کنید! تمام آثار کنت لئو تولستوی و چارلز دیکنز. خدای من! با تمام وجود ستایشت می‌کنم چارلز دیکنز! و همین‌طور همه‌ی آثار پروست به فرانسه و طبیعتن همه‌ی کتابهای گوته و “Chinese Materia Medica” از پورتر اسمیت. “Hapworth” احتمالن طولانی‌ترین نامه‌ایست که تا کنون از یک کمپ نوشته شده اما از آنجا که یک نابغه آن را نگاشته در واقع فریاد دلتنگی کسی است که دور از خانواده بسر می‌برد.
نگارنده‌‌ی این نامه همان سیمور است که سالها بعد (گرچه این ماجرا در قصه‌ی کوتاه “A Perfect Day for Bananafish” که سالها قبل به چاپ رسیده روایت می‌شود) در ماه عسلش در فلوریدا خود را به طور عجیبی به آتش می‌کشد در حالی که همسرش در کنار او در حال چرت زدن است و این همان سیمور شاعر، عارف و قدیس خانواده‌ی گلس است که در سایر داستانهای خانواده‌ی گلس درباره‌ی او می‌شنویم.
اما آیا آنها واقعن یکی هستند؟ سیمور “Bananafish” و “Raise High the Roof Beam” بیشتر یک روان‌نژند دوست‌داشتنی است اما  در “سیمور: یک معرفی” با سیمور روحانی و اثیری مواجهیم؛ همچنین سیمور “Hapworth” بیشتر شبیه یک لاف‌زن باهوش است. این اختلافات فاحش در شخصیتهای سیمور سبب شده که برخی منتقدین، اعتبار گفته‌های بادی (برادر کوچکتر سیمور) که بیشتر اطلاعات ما درباره‌ی سیمور از او گرفته شده را زیر سؤال ببرند.

* این نوشته ترجمه‌ای ست از مقاله‌ی نیویورک تایمز به قلم چارلز مک گراث با عنوان اصلی Still Paging Mr. Salinger که در تاریخ 31 دسامبر 2008 به چاپ رسیده است.

بخش نخست

ادامه دارد

آقای سلینجر، همچنان صدایت می‌زنند * -1

ژانویه 3, 2009

روز پنج‌شنبه، جی. دی. سلینجر 90ساله خواهد شد. احتمالن میهمانی در کار نخواهد بود و یا اگر هم باشد کسی خبردار نمی‌شود. حالا بیش از 50 سال است که آقای سلینجر در شهر کوچک کورنیش در انزوای خودخواسته زندگی می‌کند. برای مدتی، سرگرمی روزنامه‌ها و مجلات این بود که گزارشگرانشان را به این شهر بفرستند تا شاید آنها بتوانند لحظه‌ای موفق به دیدنش شوند و یا دست‌کم حرفی در مورد او از همسایه‌هایش بشنوند؛ اما چند دهه است که آقای سلینجر در انظار عمومی آفتابی نشده است. زندگی او آنقدر رازآلود بوده که دست توماس پینکون (نویسنده‌ی داستانهای تخیلی که او نیز در انزوا زندگی میکرد) را از پشت بسته است.
تصمیم آقای سلینجر در ناپدید شدن آنقدر موفق بوده که اکنون برای بسیاری از جوانان، باورپذیر نیست که زمانی او چه شوری در میان علاقمندان ادبیات به پا کرده بود. با همان جملات اول رمان کوتاه “ناطور دشت” (که در سال 1951 بیرون آمد) مکتب  جدیدی در ادبیات نوشتاری امریکا معرفی شد و این کتاب به زودی به یک کتاب محبوب (کالت) تبدیل گشت. دو سال بعد وقتی “نه داستان” به چاپ رسید آقای سلینجر دل منتقدان را نیز به دست آورد؛ چرا که او ساختار داستان کوتاه را  به هم ریخت و آن را با یک داستان یکپارچه که با تغییرات اندک در لحن و حالت، روایت می‌شود جایگزین ساخت.
اما در سال 1960 و در حالی که سلینجر در اوج شهرت قرار داشت، تصمیم به سکوت گرفت. “فرنی و زوئی” یک مجموعه از دو داستان بلند  در مورد خانواده‌ی عجیب گلس در سال 1961 و سپس دو داستان بلند دیگر در مورد این خانواده یعنی “Raise High the Roof Beam, Carpenters” (ترجمه‌اش واقعن سخت است: تیرها را بالاتر از هر بلندی بگذارید ای نجاران! درسته؟) و “سیمور: یک معرفی” در سال 1963 عرضه شدند. آخرین اثری که از سلینجر به چاپ رسیده “Hapworth 16, 1924″ است ( به عنوان پاورقی نیویورکر در تاریخ 19 ژوئن 1965). در دهه‌ی هفتاد او از انجام هرگونه مصاحبه خودداری کرد و حتی در اواخر دهه‌ی 80 از منتقد انگلیسی به نام یان همیلتون که در قالب زندگینامه به اظهارنظر در مورد نامه‌های سلینجر پرداخته بود شکایت کرد.
بنابراین، سلینجر در این 40 سال چه می‌کرده؟ این پرسشی است که بسیاری از سلینجرشناسان را به خود مشغول کرده است و نظریه‌های بسیاری در این مورد وجود دارد. آیا او هیچ ننوشته است؟ یا تمام مدت مشغول نوشتن بوده و سپس مانند گوگول در اواخر  زندگی همه را خواهد سوزاند؟ یا گذاشته تا آثارش پس از مرگ منتشر شوند؟
خانم جویس مینارد که در اوایل دهه‌ی هفتاد با سلینجر زندگی کرده است در سال 1998 نوشت که او مقدار زیادی از یادداشتهای سلینجر در مورد خانواده‌ی گلس را در کتابخانه‌اش دیده و معتقد است دست کم دو رمان جدید در مورد این خانواده موجود است.
ادامه دارد
* این نوشته ترجمه‌ای ست از مقاله‌ی نیویورک تایمز به قلم چارلز مک گراث با عنوان اصلی Still Paging Mr. Salinger که در تاریخ 31 دسامبر 2008 به چاپ رسیده است.

تولد سلینجر

ژانویه 1, 2009

salinger-2-190

به عنوان یکی از شیفتگان سلینجر، نمی‌توانم به یاد سالروز تولد او نباشم؛ هرچند خودش به این مراسم و بزرگداشت‌ها  بی‌اعتنا باشد. امروز تولد 90سالگی جی. دی. سلینجر، نویسنده‌ی امریکایی دوران معاصر است.
نوشته‌ی روزنامه‌ی نیویورک‌تایمز در این‌باره بسیار جالب است. سعی می‌کنم در پست بعدی قسمتهایی از آن را بنویسم.

تبریک سال نو میلادی

ژانویه 1, 2009

2009-print-preview-blog
آرزو می‌کنم سال 2009 سالی پر از آرامش، سلامتی و دوستی باشد. آرزو که می‌توانیم بکنیم!