بایگانیِ ژانویه 14th, 2009

آقای سلینجر، همچنان صدایت می‌زنند * -3

ژانویه 14, 2009

و حالا شاید بتوانیم بگوییم که سلینجر، خود شیفته‌ی گلس‌ها شده است. چه کسی می‌تواند بر او خرده بگیرد؟ به راستی هم گلس‌ها یکی از سرزنده‌ترین، جالب‌ترین و واقعی‌ترین خانواده‌های داستانهای او هستند. مشکل اینجاست که اعضای این خانواده هم مانند بسیاری دیگر، گاه خود را بیش از حد جدی می‌گیرند و گاه برای همه‌ی جهان حکم صادر می‌کنند. اما آنچه خانواده‌ی گلس (و بخصوص سیمور) را برای سلینجر محبوب ساخته و از سوی دیگر برای بسیاری خوانندگان آزاردهنده شده، استثنایی و خاص بودن گلس‌ها در این دنیا است. در اوایل دهه‌ی 60، وقتی عرفان‌بازی‌های به نظر احساسی گلس‌های جوان آغاز شد، منتقدان برخورد تندی با سلینجر داشتند و Hapworth نیز با استقبال جالب توجهی مواجه نشد.
از نکات جالب Hapworth یکی هم آن است که لحن ثابتی ندارد. سیمور جوان با یک لحن آغاز می‌کند و سپس حالتش را تغییر می‌دهد؛ به ترتیب از لحن مشتاقانه و گرم به پرخاش و سپس بازیگوشی و طعنه‌پراکنی می‌رسد. او همیشه در حال تغییر است. او نگران وضع روحی خود است و در عین حال، دوستانش در کمپ را آزار می‌دهد. او می‌خواهد مانند مسیح باشد و از سویی می‌خواهد با خانم هپی عشق‌بازی کند. او می‌خواهد یک قدیس باشد و گرچه هنوز قبول نمی‌کند اما می‌خواهد نویسنده شود. آگاهانه یا ناآگاهانه، او تصویری از خالق خود به نظر می‌رسد.
نکته‌ی دیگر آنکه، عامل اصلی تاثیرگذار بودن آثار سلینجر، نه نثر جذاب آن (گرچه بخشهایی از داستانهایش و به ویژه نیمه‌ی پایانی فرنی و زویی بسیار زیبا نگاشته شده است) بلکه ایده‌های مطرح شده در داستان است. برای مثال، یکی از موضوعات ریشه‌ای که درباره‌ی خانواده‌ی گلس مطرح می‌شود مسئله‌ی پیچیده‌ی ارتباط ضمیر ناخودآگاه و خودآگاه است؛ یا اینکه چگونه می‌توان در دنیای پست و مادی یک زندگی معنوی را دنبال کرد؟همچنین، لازم به ذکر است که شاید به جز مارک تواین، نویسنده‌ی دیگری مثل سلینجر نتوانسته ابتذال و دلفریبی تصنعی (و در عین حال ترحم‌برانگیز) قابل مشاهده در شهرهای بزرگ را با این دقت به رخمان بکشد.
در پایان باید گفت علی‌رغم تلاش بسیار سلینجر برای پنهان شدن و فراموش شدن، در بسیاری محافل ادبی از او همچنان به عنوان یک مؤلف تاثیر‌گذار یاد می‌شود؛ در حالی‌که سیمور گلس برای چنین نویسنده‌ای ابراز دلسوزی می‌کرد.

* این نوشته ترجمه‌ای ست از مقاله‌ی نیویورک تایمز به قلم چارلز مک گراث با عنوان اصلی Still Paging Mr. Salinger که در تاریخ 31 دسامبر 2008 به چاپ رسیده است.

پی‌نوشت-
نوشته‌ی امید نیک‌فرجام به مناسبت 90 سالگی سلینجر

ترجمه‌ای برای 90سالگی سلینجر – من و سلینجر