در یکی از پروژهها، با یکی از بزرگان نمایش در ایران سر و کار دارم. از اتفاق، کار ایشان را خیلی میپسندم و در ذهنم تصویر خیلی خوبی از او داشتم. این را هم شنیده بودم که اگر تصویری از کسی در ذهنمان میسازیم بهتر است در دنیای واقعی به او نزدیک نشویم؛ چون تصویر خیالیمان فرو میریزد. در این مورد کمابیش همینطور هم شد. بعد فکر کردم در ساختن این تصویر خوب، خودم هم خیلی چیزها یاد گرفتم و جلوتر رفتم. بعد یادم افتاد که تو فلسفه اصلن یه بحثی هست که خود مسیر مهمتر از مقصده؛ بعد فکر کردم اصلن اگه اینجوری نباشه که زندگی بیمعنی میشه یعنی معلومه که آخرش مرگه، پس چرا تلاش میکنیم و امید یعنی چی؟ بعد یادم اومد که اگه بینهایت رو بفهمیم یعنی که مقصدی نیست و همیشه تو مسیری؛ اما خب حالا کو تا ما بفهمیم بینهایت یعنی چی؟ تو مسیره که خیلی چیزا یاد میگیریم، تو راهه که میفهمیم بینهایت یعنی چی و اگه مقصد یه ماهیت وجودی داشته باشه رسیدی و تموم. پشت سرت رو نگاه میکنی و افسوس میخوری که چرا اینهمه اومدی و جلوت هم که چیزی نیست برای نگاه کردن. تمومه؛ یعنی آخرش؛ یعنی نهایت. یاد فیلم “نمایش ترومن” افتادم (که این رو یه دوست به یه بهونهی دیگهای چند وقت پیش یادم انداخت) و ترومنی که همهچی داره ولی آخر فیلم انتخاب میکنه که بره. کجاش رو نمیدونه؛ همینقدر میدونه که زندگی همون صحنهی متناهی شبیهسازی شده باشه نیست. و بعد واژههایی رو که تو مسیر معنا پیدا میکنه مرور کردم: حیرت، خیال، رؤیا و … و بالاتر عشق.