
به این فکر میکردم که شب چه معنای دوگانهای دارد. از یکسو ما را میبرد به خیال و آرامش میبخشد. خوب که نگاه کنی قشنگ است؛ ستاره دارد و مهتاب. از آنسو گاه سمبل تاریکی و جهل و ظلمت است؛ سمبل ندیدن و نفهمیدن و از این وجه که نگاه کنی چه هولناک است. آنقدر هولناک هست که کودکی بهراسد از تنها بودن در تاریکی؛ از ماندن در شب! به راستی کدام وجه قضیه را باور کنیم؟ سالها پیش، ایرج کریمی در نوشتهای جملهای به کار برد که هر از چندی من هم از آن یاد میکنم: حقیقت چیست؟ واقعیت کدامست؟ و بعد که بیشتر فکر کنیم این معنای دوگانه را در پدیدههای بسیاری میبینیم. و دوباره سرکی میکشم به کوانتوم و دوگانهی موج و ذره و سری اگر بزنیم به فلسفهی نسبیت پای بیننده هم باز میشود؛ یعنی این وسط نوع نگاه ناظر و بیننده تعیینکنندهی واقعیت است.