Archive for مارس, 2009

بهاریه

مارس 20, 2009

با مهر به گذشته بنگر – برای مادرم که حالا تنهاست
تو تمام این سالها نوروز همیشه برام قشنگ بوده. یعنی میخوام بگم سالهایی از زندگیم بوده که بعضی سنتهای ایرانی مثل شب یلدا یا چهارشنبه سوری رو دوست نداشتم. اما نوروز همیشه برام نوروز بوده. حتی سالهای بچگی ما که مادرم نوروز رو اونچنانی برگزار نمیکرد. اون سالها، سالهای جبهه و جنگ و بمبارون بود. مادرم می گفت وقتی یک سری تو جبهه دارن میجنگن انصاف نیست ما جشن بگیریم. استدلالش خیلی قابل احترام بود؛ هرچند اون موقع ما بچه بودیم و ناراحت میشدیم اما حالا برام قشنگی خودش رو داره. همون موقع هم درسته که مادرم هفت سین نمیچید ولی لحظه تحویل سال باز برامون خاص بود. ساعت رو به ثانیه تعقیب میکردیم و دلمون موقع تحویل قنج میرفت. مادر و پدرم سر نماز بودند ولی بعدش تبریک و روبوسی سر جاش بود. و از فرداش همه دور هم جمع بودیم. خاله و دایی و فامیل ما هم پر بود از بچه های هم سن و سال من. خلاصه اگرچه از مراسم و تشریفات خیلی خبری نبود اما تمام روزهای عید پر بود از بازی و یه حال و هوای خاصی داشت. حالا که نگاه میکنم خیلی قشنگ بود. سالهای پر از احساس و خیلی چیزها از مادرم با آن رفتارش یاد گرفتم.
یکبار یادمه سالهای بعد از جنگ، مادرم چند ساعت قبل از تحویل سال برای خریدن سیب هفت سین منو فرستاد بیرون. بعد از اینکه سیبها رو خریدم تو راه برگشت، با یه ماشین که داشت خلاف میومد تصادف کردم و همه سیبهای قرمز ریخت رو زمین. خوب اون لحظه رو یادمه که بیشتر از خودم به فکر سیبهای قرمز بودم و به فکر سفره هفت سین. از ترسم که نوروز خراب نشه درد وحشتناک رو به روی خودم نیاوردم و ماشین رفت. تصویر سیبهای قرمز پخش شده روی زمین هنوز تو ذهنم هست. با دقت سیبها رو جمع کردم و تو خونه هم به کسی چیزی نگفتم. درد را تحمل کردم و کبودیها را مخفی. تا همین الان هم کسی خبر نداشت. همه ش به خاطر نوروز بود.
نوروزتون مبارک

داستانک

مارس 12, 2009

نوشته‌ی زیبایی از سروش صحت:
تاکسي پشت چراغ قرمز ايستاد. حاجي فيروزي از لابه لاي ماشين ها به طرف پياده رو مي رفت. زني که با دختر کوچکش عقب تاکسي نشسته بودند رو به دخترش گفت؛ «حاجي فيروزو ديدي؟» دختر سرش را تکان داد يعني ديده است. مردي که جلو نشسته بود، گفت؛ « همين ديروز عيد بودا، چشم به هم زديم سال تموم شد.» راننده گفت؛ «يه چشم ديگه به هم بزنيم، به کلي تموم شده رفتيم.» دختربچه پرسيد؛ «کجا رفتيم؟» مادرش گفت؛ «هيچ جا… دارن شوخي مي کنن.» راننده گفت؛ « آره عموجون، شوخي کردم جايي نمي ريم.» و لبخند تلخي زد. دختربچه پرسيد ؛«چرا حاجي فيروز نمي رقصه؟» مادرش گفت؛ «الان مي رقصه. نگاه کن.» از پنجره بيرون را نگاه کردم.حاجي فيروز داشت سيگارش را از جيبش بيرون مي آورد. بعد روي جدول کنار خيابان نشست و سيگارش را روشن کرد. دختربچه پرسيد؛ «پس چرا نرقصيد؟» مادر گفت؛ «سيگارش را که تموم بشه، بلند مي شه مي رقصه.» چراغ سبز شد و تاکسي حرکت کرد.

خوش آمدی مهندس

مارس 10, 2009

بیانیه‌ی رسمی مهندس میرحسین موسوی

مهندس میرحسین موسوی، نامزدی خود را در انتخابات اعلام کرد. اگر خاتمی کمی تامل می‌کرد و به مهندس موسوی زمان می‌داد، اکنون فضای مناسب‌تری برای اصلاح‌طلبان راستین پدید می‌آمد. اما خاتمی نشان داد که همچنان مرد روزهای سخت نیست و توان مدیریت مسائل پیچیده را ندارد؛ او بار دیگر زیر فشار باج‌خواهان و به ظاهر دوستان (که اصلاح و اصلاح‌گری را مساوی خود می‌دانند) قرار گرفت و به هر آنچه آنان گفتند عمل نمود. او بدون آنکه ذره‌ای نوآوری و تحول را در گفتمان خود ایجاد کند همچنان با تکرار جملات کلی، مبهم و پارادوکسیکال دل به تکرار واقعه‌ای همچون دوم خرداد بسته است. حال آنکه جامعه تغییر کرده؛ مردم مشکلات را با پوست و استخوان خود لمس می‌کنند و باید کسی پیدا شود که پای خود را کمی هم زمین بگذارد یا گذاشته باشد. دوستان آقای خاتمی یا بهتر بگوییم بورژوآهای فرهنگی، همچنان به دنبال آنند که چهارسال دیگر تئوری ببافند و نام آن را فرهنگ‌‌سازی بخوانند و از آن‌سو کارگزاران، بی‌سر و صدا به سازندگی خود بپردازند! بگذریم. آقایان، خانمها، نتیجه‌ی 8 سال فرهنگ‌سازی چه بود؟ نتیجه‌ی 12 سال تئوری‌پردازیتان چه بود؟ این‌که دوباره خاتمی را به مسلخ بفرستید؟ لطفن شورای نگهبان را بهانه نکنید که در تمام این سالها موفق به معرفی نیروی کارآمدی نشده‌اید (این، البته مشکل کلی ایران است اما از آنان‌که مدعی‌اند توقع بیشتری می‌رود).
اکنون، مهندس میرحسین موسوی با دیدگاه مشخص (در تئوری و عمل) به میدان آمده تا شاید بتواند جامعه‌ی به شدت مادی و مسخ‌شده‌ی ایران را به توجه به ارزش‌های انسانی فرا بخواند. این دیدگاه او که البته نزدیکی بسیار با دیدگاه‌های احمدی‌نژاد دارد از نخستین بیانیه‌ی رسمی او نیز مشخص است. در مقایسه با آقایان خاتمی و احمدی‌نژاد (که هر دو به نظر من دیدگاه‌های قابل توجهی دارند)، موسوی و اطرافیانش وحدت رویه دارند و با تناقضات فکری و عملی مواجه نیستند. حداقل در حلقه‌ی نزدیکان او (بر خلاف خاتمی که از کارگزاران لیبرال‌مسلک گرفته تا مدعیان چپ اطرافش بودند یا احمدی‌نژاد که از راست افراطی تا جریان بازار در کنارش قرار گرفتند) همه هم‌کلام و هم‌عقیده هستند.
برای موفقیتش دعا می‌کنم چون وضع جامعه را به شدت نگران‌کننده می‌دانم.

پی‌نوشت:

میرحسین ذخیره ای برای سیاست اخلاقی

قصه

مارس 5, 2009

یه دوستی داشتم که هر وقت باهاش می‌رفتم سینما دعوامون می‌شد؛ چون بعد از دیدن فیلم گیر می‌داد که در موردش صحبت کنیم و بفهمیم پیام فیلم چی بوده؟ و کارگردان می‌خواسته چی بگه؟ مثلن فکر کنید با هم رفته بودیم “گبه”‌ی مخملباف رو ببینیم و این دوست من می‌رفت تو کار پیام و نتیجه‌گیری. من هم میفتادم رو دنده‌ی لج که بابا تو هنر قرار نیست صاحب اثر یه پیامی رو بکنه تو حلق مخاطب. اثر هنری رو باید همین‌جوری ببینی و لذت ببری. بعد کلی بحث می‌کردیم در مورد فرم و محتوا و آخر هم که مثل همه‌ی بحث‌های ایرانی، هر کس حرف خودش رو می‌زد. غرض از این یادآوری به خودم! این بود که این چندوقته متوجه شدم که چه علاقه‌ای به قصه پیدا کردم که یه جورایی محتوا حساب می‌شه دیگه. یعنی یه موقع می‌بینی یه مزخرفی رو نگاه می‌کنم فقط به خاطر قصه‌ش. بعضی وقتها هم واقعن تعجب می‌کنم یه نفر چطور می‌تونه یه قصه‌ی خوب رو خراب کنه.