یه دوستی داشتم که هر وقت باهاش میرفتم سینما دعوامون میشد؛ چون بعد از دیدن فیلم گیر میداد که در موردش صحبت کنیم و بفهمیم پیام فیلم چی بوده؟ و کارگردان میخواسته چی بگه؟ مثلن فکر کنید با هم رفته بودیم “گبه”ی مخملباف رو ببینیم و این دوست من میرفت تو کار پیام و نتیجهگیری. من هم میفتادم رو دندهی لج که بابا تو هنر قرار نیست صاحب اثر یه پیامی رو بکنه تو حلق مخاطب. اثر هنری رو باید همینجوری ببینی و لذت ببری. بعد کلی بحث میکردیم در مورد فرم و محتوا و آخر هم که مثل همهی بحثهای ایرانی، هر کس حرف خودش رو میزد. غرض از این یادآوری به خودم! این بود که این چندوقته متوجه شدم که چه علاقهای به قصه پیدا کردم که یه جورایی محتوا حساب میشه دیگه. یعنی یه موقع میبینی یه مزخرفی رو نگاه میکنم فقط به خاطر قصهش. بعضی وقتها هم واقعن تعجب میکنم یه نفر چطور میتونه یه قصهی خوب رو خراب کنه.