بایگانیِ مارس 12th, 2009

داستانک

مارس 12, 2009

نوشته‌ی زیبایی از سروش صحت:
تاکسي پشت چراغ قرمز ايستاد. حاجي فيروزي از لابه لاي ماشين ها به طرف پياده رو مي رفت. زني که با دختر کوچکش عقب تاکسي نشسته بودند رو به دخترش گفت؛ «حاجي فيروزو ديدي؟» دختر سرش را تکان داد يعني ديده است. مردي که جلو نشسته بود، گفت؛ « همين ديروز عيد بودا، چشم به هم زديم سال تموم شد.» راننده گفت؛ «يه چشم ديگه به هم بزنيم، به کلي تموم شده رفتيم.» دختربچه پرسيد؛ «کجا رفتيم؟» مادرش گفت؛ «هيچ جا… دارن شوخي مي کنن.» راننده گفت؛ « آره عموجون، شوخي کردم جايي نمي ريم.» و لبخند تلخي زد. دختربچه پرسيد ؛«چرا حاجي فيروز نمي رقصه؟» مادرش گفت؛ «الان مي رقصه. نگاه کن.» از پنجره بيرون را نگاه کردم.حاجي فيروز داشت سيگارش را از جيبش بيرون مي آورد. بعد روي جدول کنار خيابان نشست و سيگارش را روشن کرد. دختربچه پرسيد؛ «پس چرا نرقصيد؟» مادر گفت؛ «سيگارش را که تموم بشه، بلند مي شه مي رقصه.» چراغ سبز شد و تاکسي حرکت کرد.