با مهر به گذشته بنگر – برای مادرم که حالا تنهاست
تو تمام این سالها نوروز همیشه برام قشنگ بوده. یعنی میخوام بگم سالهایی از زندگیم بوده که بعضی سنتهای ایرانی مثل شب یلدا یا چهارشنبه سوری رو دوست نداشتم. اما نوروز همیشه برام نوروز بوده. حتی سالهای بچگی ما که مادرم نوروز رو اونچنانی برگزار نمیکرد. اون سالها، سالهای جبهه و جنگ و بمبارون بود. مادرم می گفت وقتی یک سری تو جبهه دارن میجنگن انصاف نیست ما جشن بگیریم. استدلالش خیلی قابل احترام بود؛ هرچند اون موقع ما بچه بودیم و ناراحت میشدیم اما حالا برام قشنگی خودش رو داره. همون موقع هم درسته که مادرم هفت سین نمیچید ولی لحظه تحویل سال باز برامون خاص بود. ساعت رو به ثانیه تعقیب میکردیم و دلمون موقع تحویل قنج میرفت. مادر و پدرم سر نماز بودند ولی بعدش تبریک و روبوسی سر جاش بود. و از فرداش همه دور هم جمع بودیم. خاله و دایی و فامیل ما هم پر بود از بچه های هم سن و سال من. خلاصه اگرچه از مراسم و تشریفات خیلی خبری نبود اما تمام روزهای عید پر بود از بازی و یه حال و هوای خاصی داشت. حالا که نگاه میکنم خیلی قشنگ بود. سالهای پر از احساس و خیلی چیزها از مادرم با آن رفتارش یاد گرفتم.
یکبار یادمه سالهای بعد از جنگ، مادرم چند ساعت قبل از تحویل سال برای خریدن سیب هفت سین منو فرستاد بیرون. بعد از اینکه سیبها رو خریدم تو راه برگشت، با یه ماشین که داشت خلاف میومد تصادف کردم و همه سیبهای قرمز ریخت رو زمین. خوب اون لحظه رو یادمه که بیشتر از خودم به فکر سیبهای قرمز بودم و به فکر سفره هفت سین. از ترسم که نوروز خراب نشه درد وحشتناک رو به روی خودم نیاوردم و ماشین رفت. تصویر سیبهای قرمز پخش شده روی زمین هنوز تو ذهنم هست. با دقت سیبها رو جمع کردم و تو خونه هم به کسی چیزی نگفتم. درد را تحمل کردم و کبودیها را مخفی. تا همین الان هم کسی خبر نداشت. همه ش به خاطر نوروز بود.
نوروزتون مبارک
مارس 27, 2009 در t 6:02 ب.ظ |
سلام
جالبه
اينكه به خاطر نوروز ادم تصادف كنه و چيزي نگه
سال خوبي داشته باشي
ياحق.
مارس 27, 2009 در t 11:35 ب.ظ |
درود بر شما با تبالد لینک موافقی؟[گل]