کمی از موضوع انتخابات بگذریم.
یک وقتایی یه چیزهایی هست که آدم نمیتونه به کسی بگه. اصلن قابل گفتن یا قابل نوشتن نیست. یه چیزهایی که حتی ممکنه به قول صادق هدایت مثل خوره روحت رو بخوره. اینکه میگم قابل گفتن نیست برای اینکه حتی اگه سعی کنی بگی خراب میکنی؛باز اونی که میخواستی بگی رو نمیرسونی؛ گند میزنی و اوضاع خرابتر میشه. حتی ممکنه دل یکی رو بشکونی. معمولن وقتی یه همچین چیزهایی تو ذهنت هست به این فکر میکنی که اگه دنیا اینجوری نبود و اونجوری که تو دوست داری بود چی میشد؟ گاهی خیالت پرواز میکنه؛ اما خب که چی؟ فقط حالت رو بدتر میکنه. روز به روز بدتر. من البته خیالهام رو دوست دارم و با خیالهام زندگی میکنم. اما خب، پام که میرسه به زمین حالم بد میشه. یعنی باید به خیال بسنده کنیم؟