شاید این ویژگی که اصطلاحن آدم مشکلات رو تو خودش بریزه تا یه جایی بد نباشه اما یه روز میزنه بیرون و زندگیت رو عوض میکنه، ناخودآگاه، بدون اینکه بفهمی از کجا اومده. راستش من هم تو زندگی حرف داشتم، شاید خیلی حرف. اما وضعیت جوری شد که من شدم مقصر اول و آخر. چون من زندگی رو ترک کرده بودم. وضعیت جوری شد که همین اواخر که مادرش میخواست با من صحبت کنه (و چقدر من بدم میومد از این کار که مادرش فکر میکرد دخترش هنوز بچه است و اون مسئولشه! و متاسفانه خودش هم عکس العملی نشون نمیداد، بگذریم) بهم گفت من تازه فهمیدم در این سالها چی به روز دختر من آوردی! این حرف رو که شنیدم داغون شدم! میخواستم بهش بگم تو چی میدونی که اینجوری اظهارنظر میکنی؟ باز چیزی نگفتم اما همون شد که فهمیدم اتفاقی که نباید میفتاد افتاده و دیگه نمیتونم با این نگاه مادرش که همیشه به عنوان یک قیم و نگهبان نگران و دلواپس بالای سر زندگی ما بود و حالا بدتر هم شده کنار بیام. باز بگذریم!
میخواستم بگم تو زندگیمون حرفهای زیادی بود که نگفتم و رسید به جایی که فکر میکردم دیگه دوستم نداره یا دوست داشتنش شرطی شده. احتمالن اون هم به این احساس رسیده بود و هی از من سوال میکرد. من حقیقت رو میگفتم اما اون باور نمیکرد و دیگه به من شک کرده بود. با این احساس انگار از هم دورتر میشدیم. هر رفتاری براش نشوندهندهی این بود که دوستش ندارم. یا میگفت اگر من رو دوست داری باید اینجوری بشی و عوض بشی و …. خب من آدم آرومی بودم و کاریش نمیتونستم بکنم. خب تو ایران مشکل زیاد بود و این اثر میذاشت رو زندگیمون اما زندگی مشترک دو نفره است و برای شاداب کردنش هر دو طرف موثرند. فقط من نبودم اما اون فکر میکرد مشکل از منه. فکز میکرد خودش یه دختر شاد و پرانرژی بوده که من باعث شدم الان اینجوری بشه. خلاصه که همونطور که گفتم کم کم من هم به این احساس رسیدم که دارم اذیتش میکنم و لیاقتش رو ندارم. احساس خوبی نیست و بدتر اینه که احساس کنی طرف مقابل دوستت نداره و اگر هم تحملت میکنه به خاطر اینه که خانواده اش ناراحت نشن. همه ی اینها جمع شد تا رسید به یک اتفاق و اون اتفاق گیجم کرد. با همون گیجی رسیدیم اینجا و با زندگی آشفته ی برادرش مواجه شدیم. آشفتگی از سر و روی زندگیش میبارید و گیجی من رو بیشتر کرد. احتیاج به آرامش داشتم اما برعکس شاهد زندگی کسی بودم که بعد از سالها نتونسته بود خودش رو جمع و جور کنه و خب کمک هم میخواست بکنه و من نمیتونستم بگم لطف کن و به کار ما کار نداشته باش. اینها به هم وابسته بودند و هستند. باز باید ملاحظه میکردم، همونطور که سالها تو ایران ملاحظه کردم و تو خودم ریختم. اما اینجا دیگه دوست داشتم شریک زندگیم بفهمه این چیزها رو، من رو بشناسه و بگه اصلن بیا از اینجا بریم و نه اینکه بگه چند روز تحمل کن و بعد تموم میشه و میریم تو زندگی خودمون. اینجوری نبود. زندگی فقط چارچوب یک در و پنجره نیست (که تازه اون رو هم میخواستند یکی کنند) که اون چند روز بگذره و تموم بشه. این نوع رابطه تموم شدنی نبود. من خسته بودم از این نوع زندگی. اینجوری شد که گفتم حالا که اون هم از من راضی نیست و دارم با رفتارم اذیتش میکنم مدتی ازش دور بشم. و این آغازی بود بر اتفاقات بعدی که وضعیت رو روزبروز بدتر کرد. برخوردهای بد و غیرمنطقی و تهدیدهای بدون پشتوانه از طرف خونواده اش (به جز پدرش که همیشه دوستش داشتم و دارم) از روز اول شروع شد انگار که بخوان با تهدید من رو برگردونند (مثل اینکه پیغام میدادند برای مهاجرتش مشکل درست میکنیم!) که یک ماجرای احساسی رو تبدیل به یک جنگ همه جانبه کردند. و البته خودش ساکت بود و همهی این برخوردها رو طبیعی میدونست! و نمیدید که این برخوردهای طبیعی ادامه ی همون حضور دائمی و (برای اون نامحسوس) مادرش تو زندگیمونه. من از این حضور دائمی متنفر بودم. دیگه اینجا نمیتونستم تحمل کنم.
انگار زندگی مشترک پیچیدگیهای زیادی داره و برای اونها که ایده آلیست هستند مثل من و اون، خیلی چیزها باید در نظر گرفته بشه اما همهی اینها که گفتم ربطی به احساس من نسبت بهش نداره. میتونم بگم 90 درصد مشکلات ما خارجی بودند و بیشترش هم اختلاف دیدگاه ما نسبت به رابطه با خونواده اش بود که عوض نشد. میخواستم یک بار دیگه ببینمش و این حرفها رو بهش بگم و ببینم نظرش چیه و چی فکر میکنه ولی نشد. و تازه میترسم که باز بیشتر اذیت بشه و بگه حالا که فایده ای نداره. نمیدونم، حال و روز خوبی هم ندارم و فقط آرزو میکنم که خوش باشه و به هر چیزی که واقعن دوست داره برسه.