بایگانیِ دسته‌ی ‘Uncategorized’

در حمایت از مهندس میرحسین موسوی

می 11, 2009

در راستای فضاسازیهای خاص و ناامید کردن مردم از شرکت در انتخابات و القای عدم تاثیرگذاری رای و تلاش آنان چندیست نوشته‌هایی منتشر می‌شود. با مبنا قراردادن یکی از این نوشته ها که در وب سایت آینده نیوز منتشر شده برخی نکات مورد توجه را پاسخ داده ام. از آنجا که بسیاری از نکات این نوشته‌ های نقدگونه به طور مرتب تکرار می‌شود، پاسخهای نگارنده نیز قابل تعمیم به آنان می‌باشد.

1)     با نگاهی به سایت مشخص است که عنوان “رسانه مستقل ایرانیان” برازنده آن نیست و به نظر میرسد متعلق به گروهی خاص است؛ تا آنجا که شماره حساب کمکهای مردمی به ستاد آقای محسن رضایی را اعلام کرده! آیا این خبر است؟ و آیا در رسانه ای مستقل چنین کاری رایج میباشد؟ بدیهی است ذکر چنین مطلبی نیز هیچ ارزش خبری ندارد. به طور کلی محسن رضایی تلاش در تقلید از موسوی دارد و از آنجا که کمپین موسوی به خوبی توانسته فضای اینترنت را از آن خود کند آنها تلاش دارند با راه اندازی و تصاحب وب سایتهای متعدد، این عقب مانده گی را جبران کنند.

2)     در ابتدای نوشته ار کارشناس ارتباطات نام برده شده. آیا این کارشناس اسم ندارد؟ آیا نویسنده مطلبی توهین آمیز یا اصلا بر خلاف دولت گفته که نگران فاش شدن مشخصاتش شود؟ ایشان که احتمالن سعی در فضاسازی دارند؛ فرض را بر ناکامی میرحسین در ایجاد موج اجتماعی گذاشته اند و از هم اکنون فضای جامعه را با روزهای آخر انتخابات دوم خرداد مقایسه کرده اند . این البته برای آنانکه دوم خرداد 76 را به یاد نمی آورند قابل باور است؛ اما ما که در کوران آن انتخابات بودیم خاطرمان هست که قدرت آن موج عظیم تنها پس از انتخابات و پس از پیام تبریک آقای ناطق نوری به خاتمی مشخص شد؛ وگرنه تمام این تحلیلهای کارشناسان زیده ارتباطات! همان زمان هم وجود داشت و آنان به طور مداوم تخم یاس و ناامیدی را میان مردم و دانشجویان میکاشتند و افتخار نسل ما این است که در کمال آرامش تصمیم منطقی خود را گرفت و هشت سال از بهترین دوران جمهوری اسلامی ایران را رقم زد.

3)     ایشان، در راستای فضاسازی مطلوب، از یک نظرسنجی فرضی سخن میگویند. همچون موارد پیشین، از آنجا که منبع این نظرسنجی و مشخصات آن معلوم نشده؛ ارزش آن زیر سوال است و چگونه میتوان برای چنین تحلیلی به آن استناد کرد؟

4)     با فرض صحت این نظرسنجی یا نظرسازی، نتایجی که از آن گرفته شده غیرمنطقی و نامستدل به نظر میرسد. این کارشناس! نخست از گفتمان آقای موسوی سخن گفته است و ادبیات فخیم و پاکیزه ایشان را زیر سوال برده است.  جای بسی تاسف است که در سالهای اخیر ادبیات لمپنی و پوپولیستی رواج یافته و به نظر می‌رسد که هرکس که به توده ها و اقشار ضعیف جامعه توجه دارد، به منظور برقراری ارتباط با آنها باید از ادبیات عوامانه کوچه و بازار استفاده کند (و بدتر از آن به ترویج زبان آلوده بپردازد). ایشان صحبت از احیای سازمان مدیریت و برنامه ریزی را متعلق به نخبگان میداند؛ حال آنکه با این سخن، در واقع سطح شعور مردم عادی را زیر سوال برده است. حتما ایشان که انتظار ندارد آقای موسوی سخن از سر سفره مردم بردن پول نفت کنند! در نهایت، فکر می کنم آقای خاتمی و گفتمان ایشان مثال روشنی در نقض این استدلال است؛ چرا که خاتمی توانست با حفظ ادبیات روشنفکرانه خود، به راحتی با اقشار دیگر جامعه نیز ارتباط مناسب و محکمی برقرار کند.

5)     کارشناس محترم، سپس به سراغ ستاد انتخاباتی مهندس موسوی رفته اند. باز هم ایشان، مفروضاتی را برای استدلالشان در نظر گرفته اند که واقعیت ندارد و اگر بدبینانه فکر کنیم در جهت همان فضاسازیست و با خوش بینی نشان از آگاهی کم ایشان از عملکرد ستاد دارد. اتفاقا تاکید بیشتر ستاد بر ارتباط با اقشار مختلف اجتماعیست و بدیهی است که در حال حاضر اقدامات عملی گسترده، تخلف انتخاباتیست و بنای ستاد پای بندی به قانون است. در عین حال، شاید توضیح مختصری از مفهوم “قشر مرجع” برای این کارشناس ارتباطات بد نباشد. به طور معمول، گروهی از مردم هستند که به سبب دانش یا بهره گیری از استعدادشان، مورد احترام و اعتماد اقشار دیگر جامعه هستند. پزشکان، اساتید دانشگاه، روحانیون، معتمدان محل، حتی دانشجویان و … از آن جمله اند. در موارد بسیاری، مردم از آنها مشورت می گیرند که یکی از این موارد انتخابات است. در کشورهای پرجمعیتی مانند ایران، طبیعی است که با توجه به زمان و امکانات محدود، برای فراگیر کردن یک موضوع باید در ابتدا به سراغ قشر مرجع رفت و با آنان تعامل منطقی برقرار نمود. نکته دیگر آنکه اگر حضور آقای موسوی در فضای اینترنت چشمگیر است که همگان به آن معترفند، نه به سبب توجه ویژه ستاد ایشان به این رسانه که به سبب حرکتهای خودجوش بخشی از همان قشر مرجع میباشد و ستاد ایشان به نقطه ضعف خود (در اختیار نداشتن رسانه ی فراگیر جهت برقراری ارتباط با 70 میلیون ایرانی) واقف است.

6)     در بخش دیگری از نوشته ی این کارشناس به استفاده از کاراکترهای نامتعارف در جامعه! نظیر همسر ایشان (یعنی خانم رهنورد!) پرداخته شده است. شاید در این مورد، سکوت بهتر باشد چون گذشته از لحن توهین آمیز نوشته به نیمی از جمعیت ایران، استدلال متحجرانه ی آن بر همگان روشن است. اما در مورد قسمت دوم این بخش از انتقادات، مبنی بر تاثیر منفی این کار بر اقشار سنتی و متدین به این نکته بسنده میشود که ظاهرا ایشان فراموش کرده اند که پیشتر اعلام کردند اقشار سنتی و توده مردم، تا کنون ایشان را ندیده اند و صرفا نخبگان مخاطبان ایشان بوده اند. حال، اگر تصاویر مربوط به همراهی خانم رهنورد با مهندس موسوی به توده های مردم نرسیده چگونه تاثیر منفی گذاشته است؟

7)     در مورد “نوع ادبیات، تن صدا و آرامش” مهندس موسوی که ایشان به آن اشاره کرده به سلیقه ایشان احترام میگذاریم اما همانطور که پیشتر گفتم با فرض قبول سلیقه ایشان، آقای خاتمی مثال بارزی در رد تاثیرگذاری و مهم بودن این پارامتر میباشد و نگارنده به خوبی به خاطر دارد که دقیقا همین اشکالات به آقای خاتمی نیز وارد میشد. شخصا متانت و آرامش و صداقت در گفتار آقایان خاتمی و موسوی را بسیار میپسندم.

8)     در مورد “فاصله گرفتن تصویر ارائه شده از وی با شخصیت واقعی او” همچنان این ابهام باقیست که از کدام تصویر سخن گفته میشود؟ آیا تا کنون به اعتراف خود، ستاد ایشان فرصتی جهت ارائه تصویر واقعی داشته که نوشته اید: “عملاً تصویر مورد نظر این مجموعه که علائق و رفتارهای سیاسی و فرهنگی خاص دارند، به مردم ارائه می‌شود”؟ یا این نوعی پیش گویی است که البته برخی به طرز عجیبی توانایی انجام آن را دارند؟

9)     اشتباه دیگر در راهبرد انتخاباتی میرحسین موسوی را توجه بیش از حد و زودهنگام به نقد دکتر احمدی‌نژاد دانسته اند. باز هم گذشته از غیر منصفانه بودن و عدم بررسی دقیق برنامه های مهندس موسوی، شاید ذکر این نکته بد نباشد که آقای احمدی نژاد در این چند سال به قدری برنامه ریزی و حرکت مطابق با طرح را زیر سوال برده اند که هرگونه سخن گفتن از برنامه ریزی و توجه به کارشناسی به نوعی نقد ایشان محسوب میشود. برای مثال، وقتی آقای موسوی سخن از احیای سازمان مدیریت و برنامه ریزی و یا ثبات در مدیریت میکنند بیش از آنکه به نقد آقای احمدی نژاد مربوط باشد به مبانی و پایه های برنامه های مهندس موسوی ارتباط پیدا میکند.

10) در پایان، لازم به اشاره است که استقبال بی نظیر مردم و به ویژه جوانان و دانشجویان از مهندس موسوی، برای برخی نگرانیهای جدی ایجاد کرده است و همانان که پیشتر میگفتند جوانان از ایشان شناخت کافی ندارند و بیشتر مردمی که از عملکرد درخشان ایشان در دوران دفاع مقدس و در دوران ارزانی نفت (بشکه ای 4 دلار!) خاطره دارند از ایشان استقبال خواهند کرد اکنون استدلالشان را تغییر داده و میگویند به طور طبیعی! دانشجویان و مخاطبان اینترنت به ایشان رای خواهند داد. استدلالهای متناقض این افراد نشان از توفیق نسبی مهندس موسوی در جلب آرای مردم دارد و همه ی اینها به اعتراف منتقدان نه با شعارهای عوام پسندانه بلکه با سخنان صادقانه به دست آمده است و با آغاز تبلیغات تلویزیونی همگان فرصت آشنایی با ایشان و تصمیم گیری نهایی را خواهند داشت و البته باید به خواست و تصمیم عمومی مردم احترام گذاشت.

دریا

می 5, 2009

در ساحل ایستادم و به دوردست نگریستم. دریا بود و آسمان، زیبایی هر دو چشم را خیره می‌کرد. در آن دورترها، خیلی دور اما؛ دیدم که آسمان و دریا هم‌آغوش شده‌اند.

گالیله را اگر می‌دیدم می‌پرسیدم مگر می‌شود زمین گرد باشد؟ و پیش اقلیدس اگر می‌رفتم می‌گفتم چگونه است که گفتی دو سطح موازی هیچ‌گاه همدیگر را قطع نمی‌کنند؟

باز هم در باب مینی‌مالیسم؟

آوریل 25, 2009

در مصاحبه‌ی احمد طالبی‌نژاد و بهرام بیضایی در مجله‌ی فیلم به این مطلب برخوردم که به نظرم خیلی با نوشته‌ی قبلی در باب مینی‌مالیسم ارتباط داشت.
بهرام بیضایی: “این‌که دوستِ فیلم‌سازم [داریوش] مهرجویی، مشکل‌ترین مسایلِ عالَم را به ساده‌ترین شکلِ ممکن بیان می‌کند واقعاً جای تحسین دارد؛ ولی این‌که من ساده‌ترین مسایلِ عالَم را به مُشکل‌ترین شکل بیان می‌کنم اوّلین‌‌بار است می‌شنوم. آیا این نیست که من پیچیدگی‌های پشت سادگی و غیرعادی‌های پشت عادی را نشان می‌دهم؟ و آیا باشو غریبه‌ی کوچک و سگ‌کُشی ساده‌ترین مسایلِ عالَم بوده‌اند که به مشکل‌ترین شکل بیان شده‌اند؟”
از گفت‌وگوی بهرام بیضائی با ماهنامه‌ی سینمایی فیلم، شماره‌ی ٣٩٣
در واقع گویا احمد طالبی‌نژاد خیلی ساده‌انگارانه به مسائل نگاه کرده است. اصلن به گمان من گفتن همین “ساده‌ترین مسائل عالم” اشکال دارد. آیا می‌توان با قاطعیت گفت که موضوع ساده‌ای در این دنیا وجود دارد؟ پس با آن پیچیدگیهای پشت سادگی چه کنیم؟ اگر کسی به آن پیچیدگیها پرداخت اصلن برای همین است که فراموش نکنیم پشت فرمول ساده‌ی انیشتین چه غوغایی بوده است!

دو نکته در باب مینی‌مالیسم!

آوریل 15, 2009

- سلینجر در تقدیم‌نامه‌ی “تیرها را بالاتر بگذارید، نجاران” می‌نویسد: “اگر هنوز خواننده‌ی آماتور و یا دست کم خواننده‌ای که فقط بخواند و بگذرد در جهان یافت می‌شود؛ این کتاب را از صمیم قلب و به طور مساوی به او، همسرم و فرزندانم تقدیم می‌کنم.”
او به طور تلویحی، خوانندگان را از تفاسیر و تعابیر پیچیده در مورد اثرش بر حذر می‌دارد. از نگاه من، او آشکارا به مفهوم مینی‌مالیسم اشاره می‌کند. به راستی، تجربه‌ی آنی یک اثر هنری، لذت خاصی دارد و پرداختن به جزئیات و فلسفه‌بافی در مورد آن، فرصت این لذت را از ما می‌گیرد.
- و پرسشی که مطرح می‌شود آن است که آیا مینی‌مالیسم همان ساده‌انگاریست؟ برای پاسخ به این پرسش باز گذری به فیزیک می‌کنم. بسیاری از فرمولهای مهم فیزیک، به طور شگفت‌انگیزی ساده‌ اند. برای مثال، معادله‌ی مشهور انیشتین حتی در ظاهر بسیار ساده به نظر می‌رسد: E=mc2 . اما باید به خاطر داشت، همین معادله‌ی ساده، نتیجه‌ی محاسبات بسیار پیچیده و دقیق است که در عین ساده‌گی، جهان را دگرگون ساخت. شاید همین مثال ساده، تفاوت مینی‌مالیسم را با ساده‌انگاری به خوبی نشان دهد.
در واقع، گرچه می‌توان با نگاهی کلی به نتیجه‌ی محاسبات پیچیده‌ی انیشتین و یا داستانهای زیبای سلینجر نگریست و لذت برد و متوقف نشد؛ اما باید به خاطر داشت که آنها به قضایا نگاه سرسری و ساده‌انگارانه نداشته‌اند.

وقتی همه خوابیم

آوریل 4, 2009

- در دید و بازدید های نوروزی دوستی قدیمی را دیدم. با او روزهای خوبی داشتیم. نمایشها و فیلمهای به اصطلاح هنری را با هم میدیدیم. اغلب مواقع، نظراتمان با هم یکی بود. بعدها او رشته ی اصلیش را رها کرد و تئاتر خواند اما من جسارت رها کردن را نداشتم. بگذریم؛ آن روزها گذشت. در دیدارمان طبق معمول صحبت از سینما شد. بعد از کمی گپ و گفتگو گفت میخواهد به اتفاق همسرش برود اخراجی های 2 را ببیند. گفتم چرا؟ گفت میخواهیم بخندیم! من که گویا آب سردی رویم ریخته باشند جواب تندی دادم. راستش انتظار نداشتم لمپنیزم و ابتذالی را که از فیلم و حواشی‌اش می‌بارد ندیده باشد.
- میگویند بیضایی فیلم خوبی نساخته! گویا یک توافق نانوشته میان کسانی که فیلم را دیده اند وجود دارد که باطن فیلم را نبینند. اگرچه به نظرم حتی اگر ظاهر فیلم را ببینیم یکی از بهترین فیلمهای بیضایی را شاهد هستیم. همچون بسیاری از فیلمهای دیگر او، به جرات میتوان گفت پلان به پلان فیلم، حساب شده و در خدمت مفهوم نهفته در فیلم است. فیلمی که جزئیات به زیبایی در آن رعایت شده و فیلمبرداری شیک و طراحی صحنه عالی یک فیلم خوش ساخت را سبب شده اند. اما بگذارید اینها را فراموش کنیم. بیایید همه با هم بخوابیم. اصلا نیندیشیم که بیضایی چه میگوید. فکر کنیم که منظور بیضایی همین مناسبات سینماست و در مقابلش موضع بگیریم. نفهمیم که بیضایی از بلایی سخن میگوید که بر سر تک تک ما می آید. ندانیم که بیضایی جامعه را به تصویر کشیده. ما عادت داریم به فرافکنی. اگر کسی از خود ما انتقاد کند بدون اندیشه عکس العمل نشان میدهیم. آری؛ بخوابیم تا زمان قضاوت کند؛ فقط یادمان باشد: “آن کس که خواب است را میتوان بیدار کرد اما آن کس که خود را به خواب زده است هرگز.”

بهاریه

مارس 20, 2009

با مهر به گذشته بنگر – برای مادرم که حالا تنهاست
تو تمام این سالها نوروز همیشه برام قشنگ بوده. یعنی میخوام بگم سالهایی از زندگیم بوده که بعضی سنتهای ایرانی مثل شب یلدا یا چهارشنبه سوری رو دوست نداشتم. اما نوروز همیشه برام نوروز بوده. حتی سالهای بچگی ما که مادرم نوروز رو اونچنانی برگزار نمیکرد. اون سالها، سالهای جبهه و جنگ و بمبارون بود. مادرم می گفت وقتی یک سری تو جبهه دارن میجنگن انصاف نیست ما جشن بگیریم. استدلالش خیلی قابل احترام بود؛ هرچند اون موقع ما بچه بودیم و ناراحت میشدیم اما حالا برام قشنگی خودش رو داره. همون موقع هم درسته که مادرم هفت سین نمیچید ولی لحظه تحویل سال باز برامون خاص بود. ساعت رو به ثانیه تعقیب میکردیم و دلمون موقع تحویل قنج میرفت. مادر و پدرم سر نماز بودند ولی بعدش تبریک و روبوسی سر جاش بود. و از فرداش همه دور هم جمع بودیم. خاله و دایی و فامیل ما هم پر بود از بچه های هم سن و سال من. خلاصه اگرچه از مراسم و تشریفات خیلی خبری نبود اما تمام روزهای عید پر بود از بازی و یه حال و هوای خاصی داشت. حالا که نگاه میکنم خیلی قشنگ بود. سالهای پر از احساس و خیلی چیزها از مادرم با آن رفتارش یاد گرفتم.
یکبار یادمه سالهای بعد از جنگ، مادرم چند ساعت قبل از تحویل سال برای خریدن سیب هفت سین منو فرستاد بیرون. بعد از اینکه سیبها رو خریدم تو راه برگشت، با یه ماشین که داشت خلاف میومد تصادف کردم و همه سیبهای قرمز ریخت رو زمین. خوب اون لحظه رو یادمه که بیشتر از خودم به فکر سیبهای قرمز بودم و به فکر سفره هفت سین. از ترسم که نوروز خراب نشه درد وحشتناک رو به روی خودم نیاوردم و ماشین رفت. تصویر سیبهای قرمز پخش شده روی زمین هنوز تو ذهنم هست. با دقت سیبها رو جمع کردم و تو خونه هم به کسی چیزی نگفتم. درد را تحمل کردم و کبودیها را مخفی. تا همین الان هم کسی خبر نداشت. همه ش به خاطر نوروز بود.
نوروزتون مبارک

داستانک

مارس 12, 2009

نوشته‌ی زیبایی از سروش صحت:
تاکسي پشت چراغ قرمز ايستاد. حاجي فيروزي از لابه لاي ماشين ها به طرف پياده رو مي رفت. زني که با دختر کوچکش عقب تاکسي نشسته بودند رو به دخترش گفت؛ «حاجي فيروزو ديدي؟» دختر سرش را تکان داد يعني ديده است. مردي که جلو نشسته بود، گفت؛ « همين ديروز عيد بودا، چشم به هم زديم سال تموم شد.» راننده گفت؛ «يه چشم ديگه به هم بزنيم، به کلي تموم شده رفتيم.» دختربچه پرسيد؛ «کجا رفتيم؟» مادرش گفت؛ «هيچ جا… دارن شوخي مي کنن.» راننده گفت؛ « آره عموجون، شوخي کردم جايي نمي ريم.» و لبخند تلخي زد. دختربچه پرسيد ؛«چرا حاجي فيروز نمي رقصه؟» مادرش گفت؛ «الان مي رقصه. نگاه کن.» از پنجره بيرون را نگاه کردم.حاجي فيروز داشت سيگارش را از جيبش بيرون مي آورد. بعد روي جدول کنار خيابان نشست و سيگارش را روشن کرد. دختربچه پرسيد؛ «پس چرا نرقصيد؟» مادر گفت؛ «سيگارش را که تموم بشه، بلند مي شه مي رقصه.» چراغ سبز شد و تاکسي حرکت کرد.

خوش آمدی مهندس

مارس 10, 2009

بیانیه‌ی رسمی مهندس میرحسین موسوی

مهندس میرحسین موسوی، نامزدی خود را در انتخابات اعلام کرد. اگر خاتمی کمی تامل می‌کرد و به مهندس موسوی زمان می‌داد، اکنون فضای مناسب‌تری برای اصلاح‌طلبان راستین پدید می‌آمد. اما خاتمی نشان داد که همچنان مرد روزهای سخت نیست و توان مدیریت مسائل پیچیده را ندارد؛ او بار دیگر زیر فشار باج‌خواهان و به ظاهر دوستان (که اصلاح و اصلاح‌گری را مساوی خود می‌دانند) قرار گرفت و به هر آنچه آنان گفتند عمل نمود. او بدون آنکه ذره‌ای نوآوری و تحول را در گفتمان خود ایجاد کند همچنان با تکرار جملات کلی، مبهم و پارادوکسیکال دل به تکرار واقعه‌ای همچون دوم خرداد بسته است. حال آنکه جامعه تغییر کرده؛ مردم مشکلات را با پوست و استخوان خود لمس می‌کنند و باید کسی پیدا شود که پای خود را کمی هم زمین بگذارد یا گذاشته باشد. دوستان آقای خاتمی یا بهتر بگوییم بورژوآهای فرهنگی، همچنان به دنبال آنند که چهارسال دیگر تئوری ببافند و نام آن را فرهنگ‌‌سازی بخوانند و از آن‌سو کارگزاران، بی‌سر و صدا به سازندگی خود بپردازند! بگذریم. آقایان، خانمها، نتیجه‌ی 8 سال فرهنگ‌سازی چه بود؟ نتیجه‌ی 12 سال تئوری‌پردازیتان چه بود؟ این‌که دوباره خاتمی را به مسلخ بفرستید؟ لطفن شورای نگهبان را بهانه نکنید که در تمام این سالها موفق به معرفی نیروی کارآمدی نشده‌اید (این، البته مشکل کلی ایران است اما از آنان‌که مدعی‌اند توقع بیشتری می‌رود).
اکنون، مهندس میرحسین موسوی با دیدگاه مشخص (در تئوری و عمل) به میدان آمده تا شاید بتواند جامعه‌ی به شدت مادی و مسخ‌شده‌ی ایران را به توجه به ارزش‌های انسانی فرا بخواند. این دیدگاه او که البته نزدیکی بسیار با دیدگاه‌های احمدی‌نژاد دارد از نخستین بیانیه‌ی رسمی او نیز مشخص است. در مقایسه با آقایان خاتمی و احمدی‌نژاد (که هر دو به نظر من دیدگاه‌های قابل توجهی دارند)، موسوی و اطرافیانش وحدت رویه دارند و با تناقضات فکری و عملی مواجه نیستند. حداقل در حلقه‌ی نزدیکان او (بر خلاف خاتمی که از کارگزاران لیبرال‌مسلک گرفته تا مدعیان چپ اطرافش بودند یا احمدی‌نژاد که از راست افراطی تا جریان بازار در کنارش قرار گرفتند) همه هم‌کلام و هم‌عقیده هستند.
برای موفقیتش دعا می‌کنم چون وضع جامعه را به شدت نگران‌کننده می‌دانم.

پی‌نوشت:

میرحسین ذخیره ای برای سیاست اخلاقی

قصه

مارس 5, 2009

یه دوستی داشتم که هر وقت باهاش می‌رفتم سینما دعوامون می‌شد؛ چون بعد از دیدن فیلم گیر می‌داد که در موردش صحبت کنیم و بفهمیم پیام فیلم چی بوده؟ و کارگردان می‌خواسته چی بگه؟ مثلن فکر کنید با هم رفته بودیم “گبه”‌ی مخملباف رو ببینیم و این دوست من می‌رفت تو کار پیام و نتیجه‌گیری. من هم میفتادم رو دنده‌ی لج که بابا تو هنر قرار نیست صاحب اثر یه پیامی رو بکنه تو حلق مخاطب. اثر هنری رو باید همین‌جوری ببینی و لذت ببری. بعد کلی بحث می‌کردیم در مورد فرم و محتوا و آخر هم که مثل همه‌ی بحث‌های ایرانی، هر کس حرف خودش رو می‌زد. غرض از این یادآوری به خودم! این بود که این چندوقته متوجه شدم که چه علاقه‌ای به قصه پیدا کردم که یه جورایی محتوا حساب می‌شه دیگه. یعنی یه موقع می‌بینی یه مزخرفی رو نگاه می‌کنم فقط به خاطر قصه‌ش. بعضی وقتها هم واقعن تعجب می‌کنم یه نفر چطور می‌تونه یه قصه‌ی خوب رو خراب کنه.

آیینه‌های تو در تو

فوریه 28, 2009

dsc00275

- یکی گفت:  “اگر حتا یک درصد احتمال می‌دادم که طرف آدم میشه می‌بخشیدمش” می‌خواستم بگم مشکل قبول نداشتن اصل عدم قطعیته. چطور بعضیها با این اطمینان صحبت می‌کنند و حتی درصد هم تعیین می‌کنند! اصلن همه چیز تو این دنیا 50 – 50 است. مثلن احتمال این‌که من تا یک ساعت دیگه زنده بمونم (تو این دنیا البته) 50 درصده ؛ کسی می‌تونه بگه بیشتره یا کمتر؟ اصلن همین نوشته رو من دارم Draft مینویسم. می‌خوام تا یکی دو ساعت دیگه نفرستم؛ پس احتمال این که اصلن منتشر بشه 50 درصده. جدی میگم.
- یاد یه موضوعی تو فیزیک افتادم. یه آزمایش ساده: اگه دو تا آینه رو به طور موازی قرار بدیم و یک جسم رو بینشون؛ بی‌نهایت تصویر تشکیل می‌شه. یادمه اون موقع که خوندم خودم امتحان کردم. برام خیلی جالب بود و کمی هولناک. حالا دلیل فیزیکیش مهم نبود؛ این‌که توی یه فرمولی، مخرج صفر میشه.
- نمی‌دونم چرا بین اون 50 درصدها و این بی‌نهایت یه رابطه‌ای می‌بینم.
- آخر من نفهمیدم آیینه است یا آینه؟