اهمیت محاسبات ابری یا Cloud Computing بر متخصصین کامپیوتر پوشیده نیست و من این موضوع را مهمترین اتفاق قرن بیست و یکم در حوزهی فناوری اطلاعات میدانم که دنیای کامپیوتر را متحول خواهد کرد. اگر بخواهم این مفهوم را به طور خلاصه بیان کنم، باید بگویم محاسبات ابری دنیایی را ترسیم میکند که بسیاری از عملیات کامپیوتری نظیر ذخیره و بازیابی اطلاعات، محاسبات ریاضی، پردازش تصویر و … در سرویسدهندههایی که بر روی اینترنت قرار دارند انجام میشود و نه روی کامپیوترهای شخصی ما.
اما هدفم از پرداختن به محاسبات ابری در اینجا، شرح یک موضوع فنی نبود. آنچه برایم خیلی جالب توجه آمد ارتباط آن با مفهوم کلیگرایی در دنیای فلسفه بود. این ارتباط از آنجا به ذهنم رسید که محاسبات ابری مرا به یاد سیستمهای ترمینال-سرور قدیمی انداخت. در سیستمهای ترمینال-سرور در واقع تنها یک سرور وجود داشت و افراد بسیاری از طریق کنسولهای مختلف به آن وصل میشدند و عملیات مورد نظر خود را انجام میدادند. بعدها با گسترش کامپیوترهای شخصی (و از نظر فلسفی با رواج جزئینگری) این نوع سیستمها کمتر مورد استفاده قرار گرفتند. اما اکنون اگر کلیتر نگاه کنیم، متوجه میشویم که علیرغم وجود جزئیات تکنیکی فراوان و سیستمهای بسیار پیچیده در دنیای ارتباطات، به نوعی بازگشت به سیستمهای سنتی صورت گرفته است و به زودی کامپیوترهای شخصی ما به نوعی نقش کنسولهای آن دوره را بازی خواهند کرد و اینترنت (این پدیدهی شگفتانگیز) نقش فاصلههای فیزیکی میان کنسول و سرور را کمرنگ میکند. و این بدان معناست که دنیای آینده را ابرگونههایی تشکیل خواهند داد که از دیدگاه کلیگرایانه حرکت دنیای IT را به سمت سیستمهای متمرکز (در مقابل سیستمهای مجزا) و شاید در نهایت یک ابر فراگیر کلی سوق خواهند داد.
و آیا شباهتی هست بین این ماجرا و نظریهی انبساط و انقباض جهان؟
“در آن روز که آسمان را چون طومارى در هم مىپیچیم، (سپس) همان گونه که آفرینش را آغاز کردیم، آن را بازمىگردانیم” – سورهی انبیاء، آیهی 104
محاسبات ابری و کلیگرایی
فوریه 21, 2009 با atashoneyمعنای دوگانهی شب
فوریه 15, 2009 با atashoney
به این فکر میکردم که شب چه معنای دوگانهای دارد. از یکسو ما را میبرد به خیال و آرامش میبخشد. خوب که نگاه کنی قشنگ است؛ ستاره دارد و مهتاب. از آنسو گاه سمبل تاریکی و جهل و ظلمت است؛ سمبل ندیدن و نفهمیدن و از این وجه که نگاه کنی چه هولناک است. آنقدر هولناک هست که کودکی بهراسد از تنها بودن در تاریکی؛ از ماندن در شب! به راستی کدام وجه قضیه را باور کنیم؟ سالها پیش، ایرج کریمی در نوشتهای جملهای به کار برد که هر از چندی من هم از آن یاد میکنم: حقیقت چیست؟ واقعیت کدامست؟ و بعد که بیشتر فکر کنیم این معنای دوگانه را در پدیدههای بسیاری میبینیم. و دوباره سرکی میکشم به کوانتوم و دوگانهی موج و ذره و سری اگر بزنیم به فلسفهی نسبیت پای بیننده هم باز میشود؛ یعنی این وسط نوع نگاه ناظر و بیننده تعیینکنندهی واقعیت است.
به یاد استاد فقید: منوچهر احترامی
فوریه 11, 2009 با atashoneyگاهی بد نیست یاد بچگی کنیم. الان شاید کمی سخت باشه از این شعر لذت ببریم. اما نه؛ بیشتر که فکر کنیم میفهمیم بدون واژههای قلمبه، سلمبه هم میشه حرف خوب زد. به پیشنهاد عبید شاکی، شعر معروف منوچهر احترامی را در وبلاگ میگذارم تا اگر کسی گذارش افتاد نفسی تازه کند:
توی ده شلمرود
حسنی تک و تنها بود
حسنی نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
نه فلفلی نه قلقلی
نه مرغ زرد کاکلی
هیچکس باهاش رفیق نبود
تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه
باباش میگفت: حسنی میای بریم حموم؟
نه نمیام نه نمیام
سرتو می خوای اصلاح کنی؟
نه نمی خوام نه نمی خوام
کره الاغ کدخدا
یورتمه می رفت تو کوچه ها
الاغه چرا یورتمه میری؟
دارم میرم بار ببرم
دیرم شده عجله دارم
الاغ خوب و نازنین
سر در هوا سم بر زمین
یالت بلند و پرمو
دمت مثال جارو
یک کمی به من سواری میدی؟
-نه که نمیدم
چرا نمیدی؟
واسه اینکه من تمیزم
پیش همه عزیزم اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه!
غاز پرید تو استخر
تو اردکی یا غازی؟
من غاز خوش زبان
میای بریم به بازی؟
نه جانم
چرا نمیای؟
واسه اینکه من
صبح تا غروب
میون آب کنار جو
مشغول کار شستشو
اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
در وا شد و یه جوجه
دوید و اومد تو کوچه
جیک جیک کنان
گردش زنان
اومدو اومد پیش حسنی
جوجه کوچولو
کوچول موچولو
میای با من بازی کنی؟
مادرش اومد قدقدقدا
برو خونتون تو رو به خدا
جوجه ریزه میزه
ببین چقد تمیزه؟
اما تو چی؟
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
حسنی با چشم گریون
پا شد و اومد تو میدون:
آی فلفلی آی قلقلی
میاین با من بازی کنین؟
نه که نمیایم
چرا نمیاین؟
فلفلی گفت:
من و داداشم
و بابام و عموم
هفتهای دو بار میریم حموم
اما تو چی؟
قلقلی گفت:نگاش کنین
موی بلند روی سیاه
ناخن دراز واه واه واه
حسنی دوید پیش باباش
حسنی میای بریم حموم؟
میام میام
سرتو میخوای اصلاح کنی؟
میخوام میخوام
حسنی نگو یه دسته گل
تر و تمیز و تپل مپل
الاغ و خروس و جوجه غاز و ببعی
با فلفلی با قلقلی با مرغ زرد کاکلی
حلقه زدن دور حسن
الاغه میگفت:
اگه کاری نداری بریم الاغ سواری
خروسه می گفت:
قوقولی قوقو قوقولی قوقو
هر چی میخوای فوری بگو
مرغه میگفت:
حسنی برو تو کوچه
بازی بکن با جوجه
غاز میگفت:
حسنی بیا با همدیگه بریم شنا
توی ده شلمرود
حسنی دیگه تنها نبود
از فرهنگ و هنر چه خبر؟
فوریه 11, 2009 با atashoneyاین روزها اتفاقاتی در عرصهی فرهنگ و هنر میافتد که آدم میماند خوشحال باشد یا ناراحت؟ از طرفی جشنوارهی فیلم فجر را داشتیم که خیلی بزرگان پس از سالها در آن حضور داشتند و حالا هم که جایزه گرفتند و مورد تشویق واقع شدند؛ مبارکشان باشد. از طرفی با محدودیتهای عجیب و غریب مواجهیم. به راستی، وقتی سایت هفتان به عنوان یک پایگاه اطلاعرسانی مستقل فیلتر میشود و گردانندهی سایت را (که چندان هم نازکنارنجی نبود) دلزده میکنند باید خوشحال باشیم؟ آیا نباید آن جایزهگرفتنها و تشویقها به دلمان نچسبد؟ به قول امید نیکفرجام آخه چقدر خفت و خواری؟ چقدر تحقیر؟
لذت دقیقهی نود
فوریه 3, 2009 با atashoneyهرچند من خودم خیلی آدم دقیقهی نود نیستم اما لذتی که پریشب از گل دقیقهی نود لیورپول به چلسی بردم قابل پنهان کردن نیست. بازی زیبای لیورپول و برنامهریزی عالی بنیتس تا دقیقهی نود ما را زجر داد اما هیجانی که گل فرناندو تورس در دقیقهی نود داشت به زجرکشیدنش میارزید. هیچی فوتبال انگلیس نمیشه. پر از احساس و شور و هیجان. تشویق شورآفرین تماشاگران آنفیلد فکر نمیکنم هیچجای دنیا دیده بشه.
یک رؤیا
فوریه 1, 2009 با atashoneyدیشب که قبل از خواب آهنگ جادویی shimmering light کیتارو رو گوش میدادم و غرق یه دنیای دیگه بودم یه رؤیا دیدم. اینبار یه جزیره بود انگار که یه درخت اون وسطش بود و یه مردی زیرش لم داده بود. درخت از اونا بود که بچهها تو نقاشیهاشون میکشند؛ یک تنهی قوی داشت با برگهای به هم پیوسته و متراکم؛ انگار برگ نیست یه چیز دیگهس؛ از دور که میدیدی شبیه یه قارچ بزرگ بود. یه چیزی مثل این:

مرد هم زیر درخت لم داده بود و پشت سر هم سیگار میکشید و بالا رو نگاه میکرد. خیلی هم ژولیده بود با ریش نتراشیده. هر دوشون خوشحال بودند؛ مرده چون درخت رو پیدا کرده بود و زیر اون به یه آرامش ابدی رسیده بود و درخته چون از یه تنهایی ازلی دراومده بود. نمیدونم من درخته بودم یا مرده. میگم یکی از اون دو تا بودم چون حس سوم شخص نسبت به این رؤیا نداشتم و ندارم. هیچ هم بعید نیست که من درخته بوده باشم چون من که سیگار نمیکشم.
مسیر و مقصد
ژانویه 26, 2009 با atashoneyدر یکی از پروژهها، با یکی از بزرگان نمایش در ایران سر و کار دارم. از اتفاق، کار ایشان را خیلی میپسندم و در ذهنم تصویر خیلی خوبی از او داشتم. این را هم شنیده بودم که اگر تصویری از کسی در ذهنمان میسازیم بهتر است در دنیای واقعی به او نزدیک نشویم؛ چون تصویر خیالیمان فرو میریزد. در این مورد کمابیش همینطور هم شد. بعد فکر کردم در ساختن این تصویر خوب، خودم هم خیلی چیزها یاد گرفتم و جلوتر رفتم. بعد یادم افتاد که تو فلسفه اصلن یه بحثی هست که خود مسیر مهمتر از مقصده؛ بعد فکر کردم اصلن اگه اینجوری نباشه که زندگی بیمعنی میشه یعنی معلومه که آخرش مرگه، پس چرا تلاش میکنیم و امید یعنی چی؟ بعد یادم اومد که اگه بینهایت رو بفهمیم یعنی که مقصدی نیست و همیشه تو مسیری؛ اما خب حالا کو تا ما بفهمیم بینهایت یعنی چی؟ تو مسیره که خیلی چیزا یاد میگیریم، تو راهه که میفهمیم بینهایت یعنی چی و اگه مقصد یه ماهیت وجودی داشته باشه رسیدی و تموم. پشت سرت رو نگاه میکنی و افسوس میخوری که چرا اینهمه اومدی و جلوت هم که چیزی نیست برای نگاه کردن. تمومه؛ یعنی آخرش؛ یعنی نهایت. یاد فیلم “نمایش ترومن” افتادم (که این رو یه دوست به یه بهونهی دیگهای چند وقت پیش یادم انداخت) و ترومنی که همهچی داره ولی آخر فیلم انتخاب میکنه که بره. کجاش رو نمیدونه؛ همینقدر میدونه که زندگی همون صحنهی متناهی شبیهسازی شده باشه نیست. و بعد واژههایی رو که تو مسیر معنا پیدا میکنه مرور کردم: حیرت، خیال، رؤیا و … و بالاتر عشق.
جشنوارهی فیلم
ژانویه 21, 2009 با atashoneyبه نظر میرسد امسال با حضور فیلمسازان خوبی مانند بهرام بیضایی، حمید نعمتالله، پرویز شهبازی و واروژ کریممسیحی شاهد جشنوارهی پرباری هستیم. با امید به آنکه فیلمهای آنها در پخش به مشکل نخورند.
شهر در امن و امان است
ژانویه 20, 2009 با atashoneyدیشب لازم نبود عادل فردوسیپور چیزی بگوید. همهی آنها که روزی تصمیم داشتند کاری در این مملکت بکنند و بعد ناامیدانه این فکر را از سر به در کردند معنای نگاههای او را فهمیدند. لازم نبود از آنچه بر سرش گذشت بگوید که در این سالها هم بسیار دیدهایم، هم شنیدهایم و هم تجربه کردهایم. با مراجعه به حافظهی تاریخی خواهیم فهمید که نود دیگر تمام شد. حتا اگر به خاطر مصلحت آن را ادامه دهند مطمئنیم که نود، آن برنامهی سابق نخواهد بود. جذابیت نود در تمام این سالها برای من و بسیاری دیگر، نه پرداختن به فوتبال؛ بلکه نشان دادن مشکلات پیچیدهی اجتماعی و فرهنگی ایرانیان بود که با کمی دقت از پشت موضوع به ظاهر سهل و ممتنعی به نام فوتبال بیرون میزد. حالا روح فردوسیپور را گرفتند؛ دیگر شهر در امن و امان است.
آقای سلینجر، همچنان صدایت میزنند * -3
ژانویه 14, 2009 با atashoneyو حالا شاید بتوانیم بگوییم که سلینجر، خود شیفتهی گلسها شده است. چه کسی میتواند بر او خرده بگیرد؟ به راستی هم گلسها یکی از سرزندهترین، جالبترین و واقعیترین خانوادههای داستانهای او هستند. مشکل اینجاست که اعضای این خانواده هم مانند بسیاری دیگر، گاه خود را بیش از حد جدی میگیرند و گاه برای همهی جهان حکم صادر میکنند. اما آنچه خانوادهی گلس (و بخصوص سیمور) را برای سلینجر محبوب ساخته و از سوی دیگر برای بسیاری خوانندگان آزاردهنده شده، استثنایی و خاص بودن گلسها در این دنیا است. در اوایل دههی 60، وقتی عرفانبازیهای به نظر احساسی گلسهای جوان آغاز شد، منتقدان برخورد تندی با سلینجر داشتند و Hapworth نیز با استقبال جالب توجهی مواجه نشد.
از نکات جالب Hapworth یکی هم آن است که لحن ثابتی ندارد. سیمور جوان با یک لحن آغاز میکند و سپس حالتش را تغییر میدهد؛ به ترتیب از لحن مشتاقانه و گرم به پرخاش و سپس بازیگوشی و طعنهپراکنی میرسد. او همیشه در حال تغییر است. او نگران وضع روحی خود است و در عین حال، دوستانش در کمپ را آزار میدهد. او میخواهد مانند مسیح باشد و از سویی میخواهد با خانم هپی عشقبازی کند. او میخواهد یک قدیس باشد و گرچه هنوز قبول نمیکند اما میخواهد نویسنده شود. آگاهانه یا ناآگاهانه، او تصویری از خالق خود به نظر میرسد.
نکتهی دیگر آنکه، عامل اصلی تاثیرگذار بودن آثار سلینجر، نه نثر جذاب آن (گرچه بخشهایی از داستانهایش و به ویژه نیمهی پایانی فرنی و زویی بسیار زیبا نگاشته شده است) بلکه ایدههای مطرح شده در داستان است. برای مثال، یکی از موضوعات ریشهای که دربارهی خانوادهی گلس مطرح میشود مسئلهی پیچیدهی ارتباط ضمیر ناخودآگاه و خودآگاه است؛ یا اینکه چگونه میتوان در دنیای پست و مادی یک زندگی معنوی را دنبال کرد؟همچنین، لازم به ذکر است که شاید به جز مارک تواین، نویسندهی دیگری مثل سلینجر نتوانسته ابتذال و دلفریبی تصنعی (و در عین حال ترحمبرانگیز) قابل مشاهده در شهرهای بزرگ را با این دقت به رخمان بکشد.
در پایان باید گفت علیرغم تلاش بسیار سلینجر برای پنهان شدن و فراموش شدن، در بسیاری محافل ادبی از او همچنان به عنوان یک مؤلف تاثیرگذار یاد میشود؛ در حالیکه سیمور گلس برای چنین نویسندهای ابراز دلسوزی میکرد.
* این نوشته ترجمهای ست از مقالهی نیویورک تایمز به قلم چارلز مک گراث با عنوان اصلی Still Paging Mr. Salinger که در تاریخ 31 دسامبر 2008 به چاپ رسیده است.